خوابهایت را به دست باد بسپار

بالاخره با تلاشِ فکریِ یک هفته ای من و خواهری سفره هفت سینِ کرم شکولاتی مان دقیقه نود کامل شد! 

امسال سال دومی بود که مادر بزرگ نبود کنارمان.وامسال سال اولی بود که پدر بزرگ عید را در خانه ی ما بود!

طیِ یک اتفاق نا جوانمردانه ی بزرگ ( که قرار است طرح شکایت کنیم به یونیسف!) عیدیِ من و مائده(آبجی بزرگه) از عیدیِ مریم (آبچی کوچیکه)  بیشتر بود! D:  خانوم یک دچرخه ی خوشگل صاحاب شد و سهم ما نقدا پرداخت شد! ( به قول معروف اسب پیشکشی رو که دندونش رو نمیشمرند!)

عیدی مامان خانوم هم که اصن یه وضعی!....

 منو مائده گویا مظلوم بودیم که قولش رو برای اول تابستان داریم! عیدیِ تابستانه میشود!


برنامه ی امسال تلوزیون افتضاح بود!  ( در نبودِ فرزاد حسنیِ دوس داشتنی) فقط با قسمتِ علیرضا قربانیش حال کردیم! و البته شبکه آموزش بود گمانم که اقای کاکاوند مجریش بود در موزه گلستان.

برنامه ی منو تو هم لحظه تحویل سال داغون بود! و با یک شمارش مسخره فقط!

ولی اونطوری که انتظار میرفت نبود اصلا! تیکه های کسل کننده زیاد داش!

تازه با ذوق تمامممممممممممم! آهنگ مدار رو هم قربانی زنده خووووووند! دمش داغ!

یعنی الان کاملا میتونم یه نقد کامل از همه ی برنامه های شبکه هایِ تلوزیونی فارسی زبان بنویسما! D:


امشب فینال آکادمیِ یا همون( عکدمی!!! D:) و ما خیلی دوس داریم ارمیا یا ندا برنده شوند!

ارمیا صداش خیلی خوبه و خیلی توپ میخونه مخصوصا شعر هفته پیشش... دوستش داریم! ندا رو هم!

کلی هم ذوق کردیم امیر حسین حذف شد


 و اما در قاطی همه ی تلفن هایِ عید ما یک هو احساس کردیم قلبمان دارد می ایستد! صدرا خانِ تپلویم را فرداشب در خانه ی مادر بزرگ میبینیم!

یعنی برای هیچ احد و ناسی اینقدر دلتنگ نیستم که برای صدرای تپلی ام که با دیدن فیلم هایش و عکسهایش قلبم فشرده میشود هستم!

فردا صبح به مقصد خانه ی مادر بزرگ با دایی و زندایی و کوثر حرکت میکنند از دیارِ دود! و ما هم میپیوندیم بهشان از شهرِ باران!

خوش به حالِ مادربزرگ!...


برچسب‌ها: عیدانه, دخترانه, ناگهان ها
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
دیشب خوب بود... دیشب خیلی خوب بود.... امروز خوب است...امروز نسبتا خوب است!

دیشب شام مهمانِ نینی کوچولویِ عمو و زن عمو بودیم! و بردیا کوچولو تویِ بغلم بود...

و یک محله که ریخته بودند در انتهایِ کوچه، با اتش های بزرگ و ترقه های رنگارنگِ پر سر صدا! و باند هایِ بزرگ و دست و رقص و شدی! 

خیلی خوب بود... تصویرِ گردهمایی اینهمه آدم که یک دل شدند با هم تویِ کوچه!

و کیفی داد پرش از روی هفت آتشِ کاهیِ بلند!

به گمانم اگر بهترین نباشد اما یکی از بهترین چهارشنبه سوریها بود! جایتان حسابی خالی، سرِ سفره ی سبزی پلو با ماهیِ شکم پر!

که البته چون ما خیلی نزد زن عمو جان عزیز بودیم با علم بر اینکه از سبزی پبو متنفرم ! با پلو سفید و یک عالمه آب نارنج نوش جان کردیم!D:  جای همه هم خالی! خیلی بمب بود! و چسبید!

قسمت  بد ماجرا فقط نصفو نیمه دیدنِ برنامه ی ویژه ی رادیو هفت بود که از9 تا 12 بود! خیلی نامردی بود و حسابی حرص خوردم!

هنوز هم سردرد ناشی از صدای کپسولی ها و ترقه های دست ساز برایم باقی مانده! جایتان خالی درست زیرپاهام یکی ترکید! و یک دیگه اضافات ناشی از ترکیدنش مهمانِ صورتِ مبارک شد!



برچسب‌ها: عیدانه, سوژه هایِ دَمِ دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
به دیدنم بیا!

میخواهم  فیتیله ی چراغِ گردسوزِ اتاق را بالا بکشم،

شاید که آب شوند 

قندیل خاطرات

در خیال هایِ سرد و یخزده مان!


سرمایِ این فاصله استخوان سوز است!

شاید کار آتش چهارشنبه سوری هم نباشد،

آب کردن امسالهایِ پیش در ذهنم!


بسوزان در آتش!

یا فاصله ها را ، یا خاطره ها را!



پ.ن:

چهارشنبه سوریتون قشنگ تر از هر سال! آتیشی تر از هر سال!

امروز که دور هم جمع شوند خانواده:، زدی من از تو، سرخی تو از من!

بپر از همه ی بدی ها! بپر و بگذار بسوزند اصلا دلتنگی ها!...اصلا تمامِ ناراحت کننده هایِ ایام را!...

بیخیاللللللللللللللللل...

به بازیِ منور ها نگاه کن! و لبخند بزن! به رویاها! به دوستان و به...

پ.ن2:

 متن بالا، به همه ی فاصله مندان! به آنهایی که از این فاصله دلگیرند! به خودِ خودت!

به تمامِ جمعیتی که در من است! به تمامِ خاطره ها! به تمامِ آدم ها! به تمامِ یاد ها!

هر کلمه ی این پست به یادِ یک نفر بود! از میم ها تا سین ها!...

چهارشنبه سوری مبارک!

پ.ن3:

آهنگ "عیدِ من" رستاک و "امید جانم" فرزاد فرزین را بگوشید!

خوب است کلی عید من!


برچسب‌ها: عیدانه, سوژه هایِ دَمِ دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, دخترانه
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
واییییییییییییییییییی.دیشب  نود بدجوری حال گیری بود!

با اشک های مهدی مهدوی کیا!  صحبت های جاج رضایی و عادل اصلا قشنگ فیلم هندی بود داستان! گل محمدی زنگ زد و اون جوری حرف زد! بعدش آخر برنامه این دوباره زنگ زد گف اون احساساتی بوده یه چی گفته! اصن یه وضعی...!

ولی خداوکیلی منم با مهدوی کیا گریه کردم! اصلا خیلیییییییی بد بود! دوس نداشتمممممم

از بچگی که نمیفهمیدم فوتبال چیه اینو میشناختم! خیلی دوست داشتنیه.

ولی دس زدن هایِ تو استودیو خیلی خوب بود...

و تیکه های عادل هم که با مزه بوده و هست!

ریویو برنامه هایِ سال91 هم که ترکونده بود! مردیم از خنده!

من یه چیز فهمیدم: بی عادل نمیشه زندگی کرد! خداییش اصن نباشه تلوزیون ایرانو باید تخته کنند درشو!

مردِ شیرینِ فهیمِ دوست داشتنی!


برچسب‌ها: عیدانه, سوژه هایِ دَمِ دستی, چیزی شبیه ناگهان, خبرت هست
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
بوی عیدی، بوی توپ
بوی کاغذ رنگی 
بوی تند ماهی دودی، وسط سفره نو
بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم
یا اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخرده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
یا اینا خستگیمو در می کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستونو سر می کنم
یا اینا خستگیمو در می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
یا اینا خستگیمو در می کنم

بوی باغچه، بوی حوض
عطر خوب نذری
شب جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی، هوس یه آب تنی
با اینا زندگیمو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
با اینا زمستونو سر می کنم
یا اینا خستگیمو در می کنم


برچسب‌ها: عیدانه
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
این قالب را ساعت سه و نیم صبح درست کردیم! ضد حال نزنید! خودمان میدانیم هیچ چیز معلوم نیست! اما اشکالی ندارد!

این عکس را بسی دوست میداریم!

مالِ بساطِ همان پیرمردِ باحال است! که کلی گپ زدیم!

عروسک هایِ یک دست ! تعداد این ها را در ابعاد وسیع در نظر بگیرید! متاسفانه عکس به طور کامل در قالب نیوفتاد!

حداقل ده بیستاییش بود تو عکس!

حال و هوای نوروزی بگزار بگیرد وبلاگِ فکستنیِ بی مخاطبم را!

زودی دلمان را میزند و عوضش میکنیم! 

حرص نخور نازی! به این فکر کن که نمادِ فرهنگِ رشت است در نوروز!



برچسب‌ها: سوژه های دم دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, عیدانه, دخترانه
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

بهار ما را به فراموشی سپرده بود و ما ناگهان

بدون مقصد به زمستان پرتاب شده بودیم

زمستانی که عنکبوت‌ها به دور قندیل‌های یخ

تار تنیده بودند

ما در زمستان سقوط کرده‌ بودیم بدون:

کلاه

چتر

پالتو

این دستان ما خاموش و سرد در زمستان

به دنبال مأوا و سکوت بودند

ما نمی‌توانستیم به سراغ دست‌هامان بیاییم

و آنان را در زمستان پرستاری کنیم

ما دشمنان را نمی‌شناختیم

فقط سرما و زمستان را حریف خویش می‌دانستیم

کسی از میان برف و یخ گفت: صبوری ما

توانست این سرما و زمستان را

برای ما رقم بزند.

همه با دهان خاموش

سخن‌اش را با سر تأیید کردیم

هنوز برف میبارید

(احمد رضا احمدی)


برچسب‌ها: قطعات آشنا
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
جمعیتِ کتابخوان:

از همان موقع ها که کوچک تر بودم هم همینطور بود! از یک ساعتی به بعد تمامِ خانه در کتاب ها خلاصه میشد!

مادر کتاب هایِ سیاسی اش را میخواند، پدر یا روزنامه میخواند و یا کتاب هایِ قطورِ خاطراتِ آدم های انقلابی و ادم هایی که عجیبند هنوز هم!

خواهری هم از همان موقع ها میخواند! هرچیزی که دستش می آمد. من اما در بینشان کمتر خوان بودم!

نه که نخوانم! اما مستمر خوانی نداشتم! خدا را شکر که حالا همه ی زندگی ام شده است کتاب! و حالا احساس میکنم به اندازه ی تمامِ ساعت هایی که در کوچه فوتبال بازی کردم یا پایِ کامپوتر و سگا بودم باید بنشینم و بخوانم! این خودش یک عطش وحشتناک را رشد داده در من! و این احساس را که پیدا کردم نسبت به هرگونه نوشتاری،برایم لذت بخش و شیرین است!

حالا برای خواهر کوچولویم یک برنامه ی مرتبِ کتابخوانی ریخته ام! و حالا که دارم مینویسم دنیایِ سوفی باز روی تخت رها شده و مریم بعد از خواندن قلعه ی حیوانات دارد الیور تویستِ چارلز دیکنز را میخواند!

قول داده ام جایزه هایِ خوب برایش بگیرم! به شرطی که تمامِ کتاب هایی که میخواند را برایم خلاصه کند و مفهوم نویسی! قول داده است...

چقدر دوست دارم این حسِ کتابخوانیِ یازده شب به بعدِ خانه را! لحظاتِ آرامشی که گمان نکنم هیچ جایِ دیگر بتوانم پیدایش کنم!


برچسب‌ها: در حوالی خوانش کتابها
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
دیشب که باز خوابم نمیبرد و بعد از چند بار این ور و آن ور شدن ساعت 3 یا 4 بود که از تختِ لعنتی دل کندم و فکر و خیال هایِ عجیب غریب! و رفتم سراغ چشمک زن هایِ کتابخانه!

یک کتابِ کوچک داستان های کوتاه بود!چیزی درهم !... چند داستان از آنتوان چخوف و الکس هیلی.

و از بین آنها "شرط" چخوف را بسی دوست داشتم!... و توصیه به خواندنش واجبِ موکد است! D: 

ترجمه پریسا جلالی

با تشکر از چخوف عزیز که خواب را روانه ی چشمهایمان کرد!


برچسب‌ها: در حوالی خوانش کتابها, سرگشتگی های من
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
بیا به هم دروغ بگوییم!

من بگویم: بهار شده!

تو باور کنی و بیایی...


برچسب‌ها: در حوالی خوانش کتابها, عیدانه
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
دیروز نشسته بودیم کنارِ یکی از همین دست فروش ها و داشتیم از بساطش عکس میگرفتیم!

گفتم: پدر جان خودتونم واستید از شمام بگیریم!

با خنده و لهجه ی رشتیِ غلیظ بم میگه: ول کن دخترجان، عکس میگیری عکسامو میفرستی روزنامه های خارجی  چاپ میکنن بعد میان منو میگیرن!...

من:(

همراه محترم:(

روزنامه های خارجی:(

بساطِ سفره هفت سین! :(

گیرنده ی محترم!:(




پ.ن:

contrast ِ تصاویر اینقدر بالا نیست! من خودم دوست دارم این مدلی بشه! لطفا دعوا نکنید!


برچسب‌ها: در حوالی چیک چیک دوربین, دخترانه, ناگهان ها
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
تصویر آشفتگی ها

برچسب‌ها: تصویر آشفتگی ها, سرگشتگی های من
ادامه مطلب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

امید بسته گان

به چه امید بسته اید؟

به این که کَران، به سخنان شما گوش بسپارند؟

آزمندان

به شما چیزی ببخشند؟

...گرگ ها به جای دریدن تان، به شما غذایی بدهند؟

و ببرهای درنده

به مهربانی از شما دعوت کنند

که دندان هایشان را بکشید؟

به این امید بسته اید؟


(برتولت برشت)


انبوهِ ادمیان، که خدا میداند به دنبال چه میگردند!



دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
بازار، برایِ دیگران لباس داشت،کفش داشت و کیف و روسری و هزار چیز رنگارنگ،

اما دیشب برایِ من قریبِ پنجا شصتا عکس داشت!

راستی: عکسهایِ من قشنگتر است یا مانتویِ او؟!؟ D:


برچسب‌ها: در حال و هوای چیک چیک دوربین, سرگشتگی های من, سوژه های دَمِ دستی
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
و حرف هایِ نگاهت را باید لب خوانی کنم زیبایِ بهاری...


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

چشمان تو را دوست دارم، ای یار

آن شگفتی تابان آتش وار را

هنگامی که به ناگاه پلک می گشایی

و آذرخشی انگار آسمان را از هم می درد

به شتاب نگاه می کنی و پایان فرا می رسد

و این افسونی است عظیم تر از آن، که ستوده شود

چشمانت در بوسه ای پرشور فرو می افتد

و از میان مژگان اندوهگینت

خاکستر گرم اشتیاق می درخشد ...

***

شعری که در پایان فیلم استاکر (آندری تارکوفسکی) خوانده می شود. شاید همان مضمون اصلی فیلم هم باشد در پایان سفر عجیب و غریب و ناکام سه قهرمانش برای ورود به اتاق آرزو.

منبع:

پنج فیلمنامه آندری تارکوفسکی، نشر نی،تهران، 1383 (استاکر، صفحه 261، ترجمه مژگان محمد)


برچسب‌ها: قطعات آشنا, فیلمواره
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
14.00

ظرف ها را بشکن / فدای سرت

اما دلم را نه

 

آتش بزن تمام لباس هایم را

اما دلم را نه

 

پر پر کن تمام گل های باغچه را

اما دلم را نه

 

با همه بد باش ، خوبی هایت را نثار دلم کن

زیبای من


(خط خطی هایِ نیما هوشمند)

 


برچسب‌ها: قطعات آشنا
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |


تویِ یک مجموعه داستانِ کوتاهِ جلد آبیِ قشنگ بود به گمانم... اسمش هم یادم نیست! و این شعر خاطر انگیز تر از آن بود که از خیرش بشود گذشت!

وهمیشه همینطور حرصم درمی آید که وقتی کتاب میخوانم نمیشود تیکه هایِ خوبش را بنویسم! نه که نشود! حوصله اش نیست!

پر از این کتاب گرافی هاست زندگی... این را بعد از دوسال از لایِ یکی از پوشه هایِ خاک خورده ی سیستم پیدا کردیم!


" من از نهایت شب حرف میزنم / من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم/اگر به خانه من آمدی/برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم!"


این کتاب گرافی ها را ادامه میدهم... بسی لذت بخش مینمایاند!


برچسب‌ها: در حال و هوای چیک چیک دوربین, در حوالی خوانش کتابها, کتاب گرافی
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

یه عمری رو لبهام پر از خنده بود

تا کی باید این نقشو تمرین کنم

یا هر سالِ تحویل بگم پیشمی

تا کی باید این فکرو تلقین کنم

دارم درد و دل می کنم گوش کن

چقدر حرف دارم که خالی بشم

چه حرفایی رو توو خودم ریختم

ببین از نبوده تو چی می کشم

میگن سایه ی من شبیه ِ توئه

آره تکیه گاهم همین سایه بود

ولی از همون بچگی دردِ من

نگاهای سنگینِ همسایه بود

تهِ هر زمستون یه هفته به عید

یه چیزی توو این سینه چنگ میزنه

شاید ترکشایی که سهم تو شد

یکیشون هنوز کنجِ ذهنِ منه

توو این سالهایی که بی تو گذشت

همش با خودم از تو حرف میزنم 

من از آخرین لمسِ آغوشِ تو

هنوز بوی باروت میده تنم

شاید یادمون نیست اون موقها

توی خونه موندن که کاری نبود

یا رقصت میونِ یه میدونِ مین

واسه عکسای یادگاری نبود

یه مشت گل میارم سر خاک تو

که تو حس کنی دنیا توو مشتمه

دوباره به خوابم بیا حس کنم

وجودت هنوز مثلِ کوه پشتمه

مثه بچه ها هی زمین خوردم و

رو پاهای خستم بلند میشدم

کی مردونگی رو بهم یاد داد

که از بچگی مرد بار اومدم

من از بچگی مرد بار اومدم

تهِ هر زمستون یه هفته به عید

یه چیزی توو این سینه چنگ میزنه

شاید ترکشایی که سهم تو شد

یکیشون هنوز کنجِ ذهنِ منه

توو این سالهایی که بی تو گذشت

همش با خودم از تو حرف میزنم 

من از آخرین لمسِ آغوشِ تو

هنوز بوی باروت میده تنم


دانلود آهنگ اینجا

(با صدایِ محسن یگانه)


پ.ن: با گریه هایِ یگانه،منقلب کننده و تاثیرگزار!



برچسب‌ها: هر ترانه یک حرف تازه, شعرهای دلنشین, خبرت هست, چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
دیشب داشتم تویِ خواب این شعرو زمزمه میکردم!:

از این راهرو یک نفر رد شده که عطرش همونیه که تو میزنی/برای به زانو در آوردنم تو از مرگ حتی جلو میزنی/

از این راهرو یک نفررد شده/مثل وقتایی که تو ناراحتی/نفس میکشم با تمام وجود/عجب عطر خوبی زده لعنتی/

یه جوری دلم تنگ میشه برات محاله بتونی تصور کتی/گمونم نمیتونی حتی خودت جای خالیتو تو دلم پر  کنی/

صدات میکنم تا همه بشنون جواب صدام غیر پژواک نیست/من اونقدر شکستم که حس میکنم /

که هیچ ارتفاعی خطر ناک نیست!...


شعراز:نسترن شیرمحمدی/ملودی:بابک مافی/با صدای علی لهراسبی/آلبوم تصمیم

به یادِ همه ی خاطراتِ خوب با این آلبومِ بی نظیر! به یادِ پاییز90.بهار و تابستون91!

و حالا دیشب تویِ خوابم دوباره سراغم اومد...یه حسی عجیب!

این شعر برای خودت که دوستش داری و میدانم!!!! با نهایت دلتنگی!


برچسب‌ها: و انسانی که با خاطرات زنده است, دخترانه, چیزی شبیه ناگهان, سرگشتگی های من
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

تصویر آشفتگی ها


برچسب‌ها: تصویر آشفتگی ها, سرگشتگی های من
ادامه مطلب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
چقدر زود ادم ها فراموش میکنند!

داشتم دنبال یک شعر میگشتم که قبلا تو وب نوشته بودمش، بهمن ماه رو که باز کرده بودم انقدر برام غریب بود! اصن یادم نمیومد اینار و چرا نوشتم و اینکه چقدر چیزهایِ خوب دارم تو این وبلاگ که حاضر نیستم هیچ وقت عوضشون کنم با چیزی....

چقدر خوبه وقتی لحظه هاتو مکتوب میکنی! خوبه که هیچ وقت دیگه فراموش نمیکنی...

شعرایی که انتخاب کردم و تو این وب نوشتم گمان نکنم هیچ وقتِ دیگه ای یادم باشند بجز وقتایی که وبلاگ خودم رو باز خوانی کنم!

اگه بدونی هوس کردم برم از همون روزای اولش شروع کنم.همون مهرماهِ 89/که اولین بار با مریم و مهسا شروعش کردیم تا الان که تنهاییمو فقط باهاش پر میکنم!....


برچسب‌ها: و انسانی که با خاطرات زنده است, سرگشتگی های من
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
"تمرین جزئی نویسی به توصیه شین ضاد!":

با خواهری  پدربزرگ رو برده بودیم بیمارستان،حالش خوب نبود...

خدا میدونه چقدر آدم ریخته بود تو بیمارستان، حالا اضافه کنید ساعت ملاقات هم بود! منم که حوصله انتظار کشیدن و اینا رو ندارم حسابی کلافه شده بودم!

القصه: مائده رفته بود دنبال نوار قلب و این بند و بساطا که الحمدالله زیاد جدی نبود، با یه اکسیژن و زیرزبونی حل شد، اون تو اتاق پیش آقاجون بود من بیرون تو سالن نشسته بودم یهو صدای جیغِ همراه با گریه ی یک خانوم همه رو از جا بلند کرد...

باورم نمیشد همچین صحنه ای! همه مثلِ چی واستاده بودن نگاه میکردن! خانوما نقش بر زمین شده بود و زار میزد...بیچاره باباش فوت شده بود! من اون لحظه فقط به این فکر کردم که چقدر عاطفه مرده تو بین مردم! ...قدیما تا یکی این حالتا رو میدید میرفت و دلداری میداد اونوقت یه جمعیت سی چل نفری واستادن دورِ زنه و دارن نگاش میکنن!

از اون جایی که نامِ دوم من نخودِ هر آشه! تو این هیری بیری حسِ انسان دوستیم گل کرد و خلاصه رفتم کنار زنه! اگه بدونی چنان گریه میکرد که من داشت اشکم در میومد... حالا نگهبونای فلان فلان شده اون لحظه اومدن میگن ساکت خانوم اینجا بیمارستانه!....من و مامانش بلند کردیم خانوم رو بردیم بیرون بیمارستان نشوندیمش ، حالا بیچاره چنان داد و بیداد میکرد که همه ناخود آگاه بر میگشتن سمتش و نگاش میکردن...ادم دلش کباب میشد....میگفت خدایا کم بدبختی کشیده بودیم اینطوری دوباره سرمون بلا اوردی و از اینجور حرفا...حالا من هی پشتش میمالم یخورده به زور بهش آب خوروندیم! منم بی تجربه در این موارد یعنی اصن کرکر خنده بود!....یکی نیس بگه آخه به تو چه! چند تا خانومی که اومدن واستادن و باهاش حرف زدن و نتونستن بهش آب بدن! جالب بود از دست مامانشم آب نمیخورد چنان بهش آب دادم که خودم گفتم بابا کارییییییییزما! خلاصه ساکتش کردیم کمی،هرکس هم رد میشد به من تسلیت میگفت! منم در کمال آرامش به تسلیت هاشون جواب میدادن! یعنی شده بودم صاحب عزا حسابی(زبونم لال!) ... جونم براتون بگه شوهرش اومده و زیر بغلشو گرفتیم بردیمش تو ماشین.دیگه نفهمیدم چی شد. ولی خیلی دردناک بود! منم که برا خودم اعصابِ درست حسابی ندارم و نزده میرقصم! مائده همچین با تعجب نیگام کرد بش گفتم پیش این خانومم که باباش مرده! گفت حالا تو خیلی حالت خوبه!...

راس میگف خدایی! تازه حالم رو به راه شده بودا! حالا دوباره احساسِ غمبادی و افسردگی گرفتتم!...

خدا نصیب کسی نکنه! خعلی بده...ایشالله خدا صبرشون بده.

(حوصله نوشتن بعدش رو ندارم که یادمون رفت مریم رو از باشگاه بیاریم و پشت تلفن چه داد و فریادی مامان زد سرمو من چقدر عصبی حرف زدم باهاش و البته با مریم!...)


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, چیزی شبیه ناگهان, دخترانه, ناگهان ها
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
امروز سال 91 رو در مدرسه با فیزیک تموم کردیم و قرار سال92 هم با فیزیک شروع کنیم!...

خدا به خیر کنه!.معلم فیزیکِ دوست داشتنیِ خشنِ مسئولیت پذیرِ مهربانِ لفاظِ .... خعلی ماهه! حتی اخماش هم ماهه!

بدجوری دوستش دارم...خعلی مردی خانم رفعتی!...


دلم برا بچه ها یکممممممممم میشه خوب!...به قول نیلوفر:خدا تلفنو گرفته ازت؟؟!

حسی دارم،شبیه حسِ وابستگی! به شیطنت هایِ نسترن، به مادرانگی هایِ نیلوفر و به ارامش فائزه و به خندیدن های هانیه....

بروبچ خوب که حالم رو خوب میکنید تویِ صبح هایِ عذاب آور:بسی سپاس!


برچسب‌ها: چیزی شبیه ناگهان, سرگشتگی های من
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
یک کلیپ از یک خواننده ی تقریبا جدید دیدم (شین/ت) تو pmc کلی افسوس خوردم...

کلیپ نه تنها هیچ ربطی به شعر و اهنگ نداشت خیلی هم مضحک و مسخره و ضد زن! بود...

اصلا هم دوست داشتنی نبود....


دیشب علی لهراسبی به طرفدارانش یه عیدی توپ داد! ترانه جدیدش به اسم"بی تو"... خیلی دوسسسش دارم...

جهانبخش و شهرام شکوهی و مازیار فلاحی و چندتا دیگه از خواننده هام آهنگایِ جدید دادن... بگوشیدشان!

حالِ ادمو خوب میکنه


برچسب‌ها: چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
آهنگی که هم اکنون در حال شنیدن آن هستید، D: 

"قراضه چین" یا "ای عاشقان" نام دارد و با صدایِ خوبِ چاوشیِ دوست داشتنی از آلبوم: من خودِ آن سیزدهم...

این آلبوم را پیشنهاد میکنیم شدیییییییییییییید!

"ای عاشقان،ای عاشقان،/ آنکس که بیند رویِ او/شوریده گردد عقل او/آشفته گردد خویِ او"


برچسب‌ها: هر ترانه یک حرف تازه, شعرهای دلنشین, خبرت هست, چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
پیشاپیش عید، دست فروش هایِ بیدار شهر، عمو نوروزِ شاد و خندان و نمکین، سبزه ها و سفره ی هفت سین و تخم مرغ هایِ رنگی، بازار شلوغ شهر و ترقه هایِ چهارشنبه سوری میشود سوژه های عکاسی....

و بهار دارد می آورد آنچه را که باید... نه برای همه....اما خوب....

همین بوی بهار و فکر بهار اگر نباشد که....


برچسب‌ها: عیدانه, سوژه هایِ دَمِ دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

تصویر آشفتگی ها


برچسب‌ها: تصویر آشفتگی ها, سرگشتگی های من
ادامه مطلب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
پارت وان!:

اندک اندک جمع مستان میرسند...اندک اندک می پرستان میرسند

دلنوازان نازنازان در ره اند....گلعذاران از گلستان میرسند

اندک اندک زین جهانِ هست و نیست...نیستان رفتند و هستان میرسند....

(سه بیت اول این غزل از دیوان شمسِ مولانا.../صدایِ شهرام ناظری ما را یادِ این انداخته هم اکنون...)

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پارت تو:!

پسر عمویِ چهارساله ام "امیررضا" مشکل تنفسی دارد

و حالا به لطف آقایان و تحریم ها، اسپری مخصوصی که مصرف میکند قحطی آمده! شهر را زیر پا گذاشتیم نبود که نبود....یاحالا با وسط انداختن چند پارتیِ کتو کلفت پدر قول گرفته تا فردا عصر به دستشان برساند...امیررضایِ کوچولویِ من حالا2 روز است که یک ضرب گریه میکند و حتی خواب هم ندارد... برایش دعا کنید...

و من در این بین به این اندیشیدم:

راستی آنهایی که آدم هایی ندارند برایِ دور زدن! و یا پولی برای خرج کردن در این بَلبَشویِ پیش آمده دارند چکار میکنند...؟!؟ 

امسال امن یجیب را بلند تر از هرسال میخوانم...

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پارت تری:!

کلاس حسابانِ خوب.... آقای حسینیِ خوب.... بچه هایِ خوب....شبِ خوب....عکسهایِ خوب... خاطرات خوب... یادگاری امشبِ خوب....

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پارت فور!:

آبجی ی ناتنی مان! (یکی از دوستهایی که آبجیمونه!!) "راضیه جوووووونم" امشب از مازندرانِ قشنگ میهمان بود در اتاقِ شلوغ پلوغِ خواهری!.... دلم حسابی تنگش بود...

خوب شد که آمد...خوب شد... خوب....

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پارت فایو:

مکالمه ی اس ام اسی با "مه سا" که امروز نبود و جایش لایِ من و مریم خالی بود!، متفکرم کرد! غمگینم کرد! اما نه! میدانم انتهایِ خوشیست برایِ همه ی دل افسردگی ها و آشفتگی هایمان...می دانم به خدا مه سای!

و وثتی سر سفره شام کانال ها جابه جا میشدند، با آن صوتِ قریب و غریبِ عربی مواجه شدم در یک شبکه ی ِ دوست نداشتنی! اما اینبار این قرآن خواندنش دوست داشتنی بود و همان لحظه جوابمان را داد انگار، با وسیله ای دیگر...و برای مه سای، نوشتممش:

"از بردباری و نماز ممد بجویید چرا که خداوندبا بردباران است...."

و راستی مه سایِ دوست داشتنیِ آیینه وارم: بردباران!... و چه کلمه ی عجیبی! برد، با باران است...

میفهمی که چه میگویم...؟!؟ پس بیا خودمان را هم جزو بردباران بدانیم...! بیخود و بیجهت شاید....برای رفع دلتنگی...!

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پارت سیکس:

تویِ ماشینِ فائزه ی خوب با مامانِ ماهش که یکی از دوست داشتنی هایِ روزگاره، تا خونه خندیدیم، و به صدای گوگوش!و رضا صادقی گوش دادیم!... و چقدر چسبید! و چقدر چشم و ابرو اومدن هایِ فائزه برای اشاره به موضوعی خاص!!!!!!!!!!! خنده دار بود....

و راستی به جز یه ماچ آبدار،برای وقتی که یک عکاسِ حرفه ای شدم قولِ چند پرتره ی خوب رو دادم به مامانش!....مامانِ خوبش...

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پارت سون:

ای لعنت به این خاطرات که دلمو میلرزونه مدام....بعد چهار سال....صداش....این تصاویرِ عجیب....

اگه گذاشتن ما یه لقمه شام بخوریم ! به خداااااااااااااااا!....

و پخشِ تصنیفِ: ایران خورشیدی تابان دارد،با جان پیوندی پنهان دارد....

با اهنگ سازی استاد علیزاده و صدایِ بی نظیرِ استاد شجریان

امشبِ عجیبِ عادیم رو کامل کرد...چقدر کنترل کردنِ خود، در یک جمع سخته...! دلم پوکید به خدا....

دیوووووووونه ی اون دورانم شدیدددددد... دیووووووووونه ی اکنیوبازی ها. دلتنگ همه  ی ادم های اون روز!...

دل تنگِ خودِ چهارسال پیشِ دیووووووووونم!.... دلتنگِ اون عکسا که تو فولدر سیستم داره خاک میخوره و جرات ندارم بازش کنم از ترس مرور خاطراتِ....

بیخیاااااااااااااال....

اندکی صبر سحر،نزدیک است..... نزدیک است؟!؟!؟!؟


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی, چیزی شبیه ناگهان, شعرهای دلنشین
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
درهمانه ی خوبی شده است حکایت این روزهایِ زندگی...

راستی گفته بودمت؟!؟ صورتِ غمناکِ پیر زن و آن دختر بچه ی کوچولو اجازه نمیدهد امسال به نو بودن لباس ها فکر کنم؟!؟

بازار پر از آدم،هر روز وحشتم را بیشترمیکند...

راستی ما را چه شده؟؟!

در کوچه باغِ خریدکردن ها گم میشویم و نگاه نمیکنیم به چند قدم آن طرف تر که کودکی نگاه به بستنیِ در دستمان دارد...

درهمانه شده است این روزها...بدجور...

من از یک شوخی نمیگویم! از یک ناگهانِ دیده،از یک ناگهانِ ناگهانِ ندیده مینویسم...

راستی دلت می آید وقتی آن دخترک را با کفش های زوار درفته ی پاره ببینی n تومن پول برای کفشِ پاشنه nسانتی ات بدهی؟!؟

ما را چه شد؟!؟

قرارِ ما این نبود...که هنوز هم که هنوز است کسی درِ خانه ها را بکوید و لباس های کهنه مان را بگیرد برای بچه هایش...

قرارِ ما این نبود....که هنوز که هنوز است چَشم هایِ سیاهش،خیره به دستهامان بماند...

قرارِ ما این نبود....لایِ ماشین هایِ پشت چراغ قرمز،کودکانِ کاری باشند هنوز...

"کودکانِ کار".....چقدر سنگین است این "کارِ" کنارِ اسمِ "کودکان".... نیست؟!؟


پی نوشتِ موسیقیایی:

بی خیالِ حرفایی که تو دلم جا مونده/ بیخیال قلبی که اینهمه تنها مونده /آخه دنیایِ‌تو دنیایِ دلای سنگیه/واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه/....


پ.ن2:

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند....

پ.ن3:

داستانکی که دو سال پیش توی دفتر مریم گلی خوانده بودیم:

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد....

- آهای، آقا پسر! 

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

 - شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید


برچسب‌ها: خبرت هست, چیزی شبیه ناگهان, و انسانی که با خاطرات زنده است
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
دارم عکسایِ سینا رشیدی (sina rashidi) رو نیگا میکنم...

یعنی انقدر دوست داشتنی اند که حتی نتونستم چند تاشو واسه نمونه اینجا بزارم!

خاص و دوست داشتنی و خاطره انگیز و ...

اسم نگار خانه هاش و توضیحاتی که دربارشون داده بود اصلا یه چیزیه که نگو...

یه روز بیا...غرق شیم تو دنیایِ عکسهایِ سیاسفید و رنگی رنگی....

نگارخانه "زبان پاها" و "پاییز نام دیگری داشت، که فراموش شد" "روز گرفته ها" و کودکانه" ش  و حتی "تهران بدون ما" پر از لحظاتِ نابیِ که فقط یک عکاس میتونه بهش نگاه کنه....

عکسهاش مستدام این عکاسِ خیابانیِ خوب...


برچسب‌ها: خبرت هست
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
من صبح ها برای نوشتن زاده میشوم

و شب ها

برای مرور مخفی اسم تو...!

(سین.عین.صاد)


برچسب‌ها: قطعات آشنا
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

این ریشه ها که این همه سنگش را به سینه می زنی در خود ِ آدم باید باشد ، نه در آب و خاک یا آداب و مناسکی که به آنها عادت کرده ایم.


(آینه های دردار/هوشنگ گلشیری)


برچسب‌ها: جمله های ناب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
شعر معروف غاده السمان شاعر زن سوری...

در اینجا

(به مناسبت 8 مارس)

توصیه میکنیم به دوست داران ادبیات و چند تا دانه ی انارِ خاموش این وب، که بروید و بخوانیدش...

ادبیاتش در حوزه زنان متفاوت و دوست داشتنیست،همراه با شوری از آزادی خواهی و عدالت طلبی زنانه....


برچسب‌ها: قطعات آشنا
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
در اینکه زن یک اثر هنریست شکی نیست.

از پرنده های مهاجر بپرس-سیمین دانشور

به مناسبت 8 مارس روز جهانی زن


برچسب‌ها: چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

عزيزم

درمان‌بخشِ زخم‌های ديرينِ من

رازِ بزرگِ دخترانِ ماه

شفا‌خوانِ شبِ گريه‌ها

ری‌را

آب‌ها همه از تو زنده‌اند

آدميان همه از تو زنده‌اند

علف همه از تو سبز

آسمان همه از تو آبیِ عجيب!

پس کی خواهی آمد!؟

من خسته‌ام، خرابم، خُرد و خَرابم کرده‌اند

ديگر اين کلماتِ ساکتِ صبور هم فهميده‌اند!


سید علی صالحی

(برای روز زن)


برچسب‌ها: چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

به امید روزیکه که انسانیت

فراتر از جنسیت ، دغدغه ی اجتماع ما گردد.


از چرک نویس های هومن شریفی 

به مناسبت روز زن در ادامه مطلب


ادامه مطلب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

همین که رسیدم از آزمون خبرش را شنیدم...

ارشیا کوچولویژ بیچاره...

سه چهار ماه پیش بود. یک روز صبح ارشیا کوچولو از خواب بیدار شد و دید که پاهایش تکان نمیخورد...

گریه کرد و مادرش را خبر کرد...

ارشیا سه روز تب کرد...دکتر رفتند, سه تا تومور بدخیم نوع A در سه جایِ مختلف بدنش...

که بزرگترینش تمام نخاع و مهره های کمرش را پر کرده بود...

بماند که چقدر این در و آن در زدند...بماند که چه گریه ها که نکرد مادرش! ارشیایی که حالا نه ساله شده بود را با چه عذابی بزرگ کرده بود ! و حالا خواهر کوچولویش هم از دیدارش محروم بود...

تمامِ این مدت سه چهار ماه هرجا میگفتند شفای مریض و هرجا اسم کودکان سرطانی را میشنیدم نگاه ارشیا دلم را میلرزاند...

دکتر ها گفتند خارج بردنش هم فایده ندار...در بهترین بیمارستان تهران با بهترین پرفسور ها بالای سرش باز هم  نتیجه نداد...

شیمی درمانی کردند و ارشیا چاق شده بود و موهای سرش ریخته بود! خودش میدانست...به همه میگفت من میدونم دارم میمیرم که همه با هم اینقدر مهربونند و هی برام اسباب بازی میخرند...

دیشب از خاله اش شنیدیم که چشمهایش دیگر نمیبیند...

دیشب حول و هوش ساعت 2-3 صبح بود که تشنج کرد و ارشیای نه ساله به خوابِ همیشگی اش فر رفت...

خبری که با تمام وجود متاثرم کرده است...و همه را...

برایِ مادرش دعا کنید... و برای مادرش دعا کنید...و برای مادرش دعا کنید....

او سبز بود و گرم که افتاد...


برچسب‌ها: چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

دارم عکس های توماس الکساندر (Thomas Alexander) را میبینم...

اگه بدونی چقدر قشنگه...

اون یک عکاسِ بین المللیِ خیابانیه و عکساش تو خیابان و فضاهایِ شهری و عمومیه...

از همه جالبتر توصیفیه که خودش از خودش داره:

"Ich bin ein Menschenfotograf,
die Strasse ist mein Schauplatz..." (زبانِ شیرینِ آلمان!!)

که ترجمش میشه این:

"من یک عکاس مردم هستم،

جاده صحنه ی من است...)

نمومنه هایی از عکساش:





برچسب‌ها: نگارخانه, خبرت هست, در حال و هوای چیک چیک دوربین
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
الان ب.ی.ب.ی.س.ی.فارسی داشت یه مستند از سیمین دانشور نشون میداد.

بی نظیر بود!...

پر از آدم های بزرگِ قشنگ، پر از حرف هایِ بزرگِ قشنگ...

شیفته ی این مستند شدم...

مخصوصا پانانش مثال زدنی بود! با تیکه آخر کتاب سووشون که عاشقشم و بارها و بارها حتی توهمین وب نوشته بودمش... وحیاطِ خونه ی قشنگ جلال، و صندلی خالی و قاب عکس و درخت و سحر و عباس معروفی و سیمین بهبهانی و nتا شخصیت دیگه ی خوب!  و تصاویر فوق العاده ای از سیمین و جامعه و همه چیز! و فیلمی که با اون زبانِ خاصِ دانشور و پیریِ عجیبش به سختی میشد فهمید...

و معرفی جزیره سرگردانی و ساربان سرگردان و کوه سرگردان که مهاجرانی خیلی خوب به هم ربطش داده بود از زبان سیمینِ دانشور.

و در آخر نوشت:سیمین/ساکن جزیره سرگردانی

.....

اگه تونستی ببینش! الان یه شوقی تو دلم انداخته که نگو...

گریه نکن خواهرم

در خانه ات درختی خواهد رویید

و درختانی در شهرت

و بسیار درختانی در سرزمینت

و باد پیغام هر درخت را به درختان دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید :

در راه که می آمدی سحر را ندیدی!؟!....


برچسب‌ها: چیزی شبیه ناگهان, خبرت هست, چیزی شبیه دلتنگی
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
چراااااااااااااااااااااااااااا؟

هیشکی نمیتونه بفهمه؟!؟!

که دلم از چی گرفته!؟!؟

هیشکی نمیتونه بفهمه؟؟!

که صدام از چی گرفته!؟؟

هیشکی نمیمونه که با من توی راهم همسفرشه!

آخه میترسه که بازم با دل من دربه در شه

آخه تو کلبه ی سوت و کور و تاریک قلبم خورشید که جا نمیشه

میدونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیداا نمیشه!...



همزاد پنداریِ شدید! دارم با این شعر! 

و یه دنیا این شعر توصیف میکنه!


پ.ن:

یه دنیا تغییر دلم میخواد

یه دنیا اتفاق!

یه دنیا ناگهان!

یه دنیا کتاب و حوصله!

یه دنیا اهنگ و نقاشی

یه دنیا عکس و تاب بازی!

-

خسته نشدی اینقدر شبیه ننه غرغرو ها نشستی و دلت خواست؟!؟

-

خسته ؟!؟

آره حسابی خسته شدم!!!...


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, از لابه لای ترانه های خاک خورده ی سیستم
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
خاطراتِ اون زمانم که بعدِ تو تموم شده!

چرا آروم نمیذاره دلِ بی تابِ منو؟!؟

___________________________________

دستام داره میلرزه! اسمم داره یادم میره! 

راستی فرق کابوس های واقعی و الکی تو چیه؟!؟

راستی:به ادمی که کابوسای شبانه داره و روزانه میشه گفت کابوس؟

راستی:کی برمیگردی؟

راستی : کی رفتی؟

راستی: این قرارمون نبود!

راستی: اگه نیای این کابوس ها دامنه داره

راستی:حوصلم سر رفته و حسابی خستم.

راستی راستی دیگه تمومش کن!

راستی راستی...


برچسب‌ها: سرگشتگی های من
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
14.00

برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!

بنشین، خوش نشسته ای بر بام.

 

پاکی آوردی - ای امید سپید!-

همه آلوده گی ست این ایام.

 

 

تشنه آن جا به خاک مرگ نشست

کاتش از آب می کند پیغام!

کام ما حاصل آن زمان آمد

که طمع برگرفته ایم از کام ...

 

خام سوزیم، الغرض، بدرود!

تو فرود آی، برف تازه، سلام!


        

     


پی نوشت:

به مناسبت برفآلود شدن زمین و آسمانِ رشت!

پ.ن2:

شعر از احمد شاملو/ عکس ها از نگارخانه:بامِ این خانه ها برفی است / سعیده افروخته



برچسب‌ها: نگارخانه, خبرت هست, چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
می ترسیدم عاشقت شده باشم
مثل زمین
که می ترسید زیر برکه ی کوچکی غرق شود
و آسمان
که می دانست یک شب پرنده ای
تمام بادهایش را به مسیر دیگری می برد
می ترسیدم
و عشق در تمام خواب هایم می غلتید
می ترسیدم
و ملافه ها حالت تهوع داشتند

گاهی برای ترسیدن دیر می شود
آنقدر که دست هایت را
با تمام پنجره ها باز می کنی
و یادت می رود از هر زاویه ای پرت شوی
دوباره به آغوش خودت بر می گردی

خودت را به خواب بزن
پیش از آنکه ناچار شوی برای خودت قصه های تازه ببافی
از اتفاق هایی که هر طور می افتند

باید بشکنی

(لیلا کردبچه/صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر)

عکس از: nico chiapperini



برچسب‌ها: قطعات آشنا, نگارخانه
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
نگار خانه ی دیدنی انزلی.

با عکاسی سعیده افروخته ی خوب

هوس دریا داشت...

و من بی دلیل این سه تا رو بیشتر دوست داشتم!


جمله ی خوب به نقل از خودش: پدرم میگفت دریا همیشه طوفانی میشود و تور بافی از خیالبافی بهتر است.



برچسب‌ها: نگارخانه
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |



بازدید برا عموم رایگان است! D:(
فیس بوکِ این رخ داد: اینجا



برچسب‌ها: خبرت هست
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
وقتی خدا میخواست تو را بسازد، چه حالِ خوشی داشت، چه حوصله ای!

این موها، این چشم ها... خودت میفهمی؟ من همه ی اینا رو دوست دارم!


(سال بلوا/عباس معروفی)


پ.ن:

به بغل دستی هایِ خوب!:

به فائزه ی مو روشنِ بدون موج!

به نیلوفرِ چشم سیاهِ موسیاهِ فرفری!

که عاشقِ موهاشونم...

(خوش به حالِ من که سوژه هایِ دم دستیِ خوب دارم برای عکاسی!)

دوشنبه ای که همه اش شد 50 عکسِ دخترانه در باغِ بزرگِ مدرسه! لابه لایِ شکوفه های درخت آلوچه و لابه لایِ برگ هایِ به جا مانده از ردپایِ پاییز!

بچه ها مرسی!(نسی/هانی/نیلو و فائزه)


این موها...این چشم ها...هیهات ری را ! هیهات!

پ.ن2:

همین خوبه که با اینکه چشاتو رو به من بستی/تو چندتا خاطره با من هنوزم مشترک هستی

همین خوبه که آرومی وحس میکنی که آزادی/که دست کم تو عکسامون هنوزم پیشم ایستادی

واسه من کافیه اینکه تو از من خاطره داری/به یادشون که می افتی واسه من وقت میزاری....

....

(همین خوبه!/با صدای ابی و اهنگسازیِ شادمهر، همین خوبه! همین!)



برچسب‌ها: سرگشتگی های من, قطعات آشنا, سوژه های دَمِ دستی, دوستی هایی که دوستی خاله خرسه نیست
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
آهنگ جدید علی لهراسبی در حمایت از محرومین به نام "ستاره دنباله دار"

دانلود

آهنگساز:حسین قربانپور

تنظیم:شهاب اکبری

ترانه سرا:حدیث دهقان

"تقدیم شده به موسسه خیریه پیام امید


برچسب‌ها: شعرهای دلنشین, هر ترانه یک حرفِ تازه, خبرت هست
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

اگه به تو نمیگفتم حرفمامو

اگه نمیگفتم چقد دوست دارم

الان بودی

 

شاید اگه نمی فهمیدی اینو

که تو رو زیادی از حد دوست دارم

الان بودی

 

مثه یه سایه همرات اومدم

مطمئنشم که توو آرامشی

نمی دونستم خسته ات می کنم

یه روز

 

تو رو اگه کمتر می دیدمت

اگه می ذاشتم دلتنگم بشی

اینجا بودی

کنارم هنوز

 

بدون تو شبام

پر از غم و سرماست

آره بدون تو

ته راهمه

ته دنیاست

 

بدون تو شبام

پر از غم وآهه

اگه تنها بری

می بینی آخرش

اشتباهه

آره این گناهه

 

نگرانت می شدم

نمی دیدمت حتی چند ساعت

به بودن تو

دلم عاشقونه کرده بود عادت

ولی فایده نداشت اون همه تلاش

تو رسیده بودی به آخراش

 

از خدا می خوام

روزات بگذره خوشحال و راحت

از ته دلم

زندگی رو با عشق می خوام واست

باز خیسه چشام

ولی نمی خوام دل تو بسوزه دیگه برام

 

بدون تو شبام

پر از غم و سرماست

آره بدون تو

ته راهمه

ته دنیاست

 

بدون تو شبام

پر از غم وآهه

اگه تنها بری

می بینی آخرش

اشتباهه

آره این گناهه


خواننده آهنگ ساز و ترانه سرا:زانیار خسروی

دانلود کلیپ از اینجا


همین طوری بی خودی خوشم میاد از این کلیپ و این آهنگ...


برچسب‌ها: شعرهای دلنشین, هر ترانه یک حرفِ تازه
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
فردا میگویم تو را !

از داستان زنگالو هایِ محمد جوادِ دربند...

که حالا دارد تا آنور مرز ها میرود...


برچسب‌ها: خبرت هست
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
یه عکسِ خوب،

یه شعرِ خوب،

یه صدای خوب،

یه آدمِ خوبِ خوبِ خوب....



برچسب‌ها: چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
و ما همچنان دوره میکنیم

شب را

روز را

هنوز را....

(به قولِ شاملو)


پ.ن:

احساسِ قرابتی که با این میکنم مثال زدنیه!

چند ساله که میخونمش هر بار که میگیره این لعنتی و خسته میشه از روزمرگی و شب!


برچسب‌ها: و انسانی که با خاطرات زنده است
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
مادر گفت:

داری خودت میشوی انگار!

داری مهدی میشوی!....

خندیدم...

زیر لب گفتم به خودجانِ غریبم:

من خواب دیده ام! به خدا خوب میشوی....


پ.ن:

دارم میخندم!....

دارم درس میخوانم!

دارم عکس میگیرم!

دارم سر به سر بچه ها میگذارم!

دارم ورجه وورجه میکنم و داد میزنم و بلند بلند حرف میزنم!

دارم قایم میکنم نوشته هامو

دارم کتاب میخونم...

دارم فیلم میبینم

دارم آهنگ گوش میدم...

دیگه با اهنگ گریه نمیکنم!...

دارم یاد میگیرم از نو بسازم!

دارم دوباره میشم همون مهدی!

که حالا مامان باید داد بزنه با کوچکترین اتفاقِ تو خونه:

مهدیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!

و من هرهر بخندم به همه چیز...

خوبه! آدم خودش رو پیدا کنه خیلی خوبه!


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی, چیزی شبیه ناگهان, دخترانه
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
یک روز برایم نوشت سعیده ی خوب:

که بنویس مهدیه! رویِ کاغذ، روی تارهایِ الکترونیکی، حتی رویِ دستمال کاغذی، بنویس!

آنها از نوشتن میترسند!

پیرو همین ها بود که شاید مینویسم!

آن روزی که آرزو.ف گفت! گفت: نوشتن درمان میکند! گفت بنویس! حتی فیلم هایی رو که میبینی نقد کن و بنویس!

یا روزی که علی بهم گفت : بنویس! برای خودت بنویس، همه چیز از نوشتن شروع میشه!

یا روزی که n  تا آدم هایِ با ارزشی که میشناختمِ فهیم از یک دبیرِ ادبیاتِ فراموش نشدنی تا خواهرم توصیه کردند بنویس!

من به نوشتن فکر میکردم و نه به چه چیز نوشتن!....

 حالا نوشتن هایم فقط خط خطی نیست...

حالا میفهمم چرا همه گفتند بنویس!

نوشتن، آرامش بخش ترینِ حرکاتِ دنیاست...

و خدا نوشت...

و انسان نوشت...

و طبیعت نوشت...

رنگ ها نوشتند...

کبوتران نوشتند...

ستاره ها و ماه و خورشید و سرنوشت و حیوانات نوشتند....

هر کس به شیوه ای!

هر کس به کلمه ای...

و من برایِ این نوشتن های مقدس چقدر دل آرام میشوم...

اما...

اما باید خواننده ی نوشته های دیگران هم بود...

باید نوشته های باد و باران و نسیم و شاعران و قورباغه ها را هم خواند!...

شاید گاهی باید قلم را بیاندازی روی میز، سرت را بگذاری روی دستانت و به نوشتن هایشان گوش کنی!

و نوشتن هایشان را در فکرت بزرگ کنی! و به نوشتن هایشان فکر کنی....

من خواننده هستم، و به خوانشِ آدم هایِ بزرگ رو آورده ام!

به این نویسندگانِ بزرگِ آفرینش...

شوخی نیست!

هیچ چیز شوخی نیست!

سکوت هایِ گاه و بی گاه هم شوخی نیست...


پ.ن:

ممنون از همه اونایی که بهم کتاب معرفی میکنن و کتاب میدن، که زنده بمونم و نفس بکشم...

هزار بار ممنون از همشون....


برچسب‌ها: و انسانی که با خاطرات زنده است, دخترانه, چیزی شبیه ناگهان, سرگشتگی های من
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
بعد از ظهرِ تاریکی در خانه!

با یک حبه قندِ زیبایِ رضا میر کریمیِ خوب

اگر بدونید چقدرررررررررررررر دوستش دارم!

یه فیلمِ خاص!

با در نظر گرفتن نکته هایِ ریزِ فرهنگی در خانواده های ایرانی...

هر بار هم که میبینم خسته نمیشم از دیدنش!

و چقدر صحنه ی تاب بازی نگار جواهریان رو دوست دارم وقتی که دست دراز میکنه تا سیبِ سرخ رو بچینه از رو درخت...

عالییییییییییییییییییه!....

دوست داشتنی و اصیل!

و زنده کننده ی خاطراتِ خوب..

دمِ اهالی سازندش گرم! بعد از ظهرِ جمعه ای دوباره حالم رو خوب کرد!


برچسب‌ها: و انسانی که با خاطرات زنده است, دخترانه, فیلمواره
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

قرار بود یکی از میان شما

برای کودکان بی خواب این خیابان

فانوس روشنی از رویای نان و ترانه بیاورد

قرار بود یکی از میان شما

برای آخرین کارتون خواب این جهان

گوشه لحافی لبریز از تنفس و بوسه بیاورد

قرار بود یکی از میان شما

بالای گنبد خضرا برود

برود برای ستارگان این شب خسته دعا کند..

 

پس چه شد چراغ آن همه قرار و

عطر آن همه نان و

خواب آن همه لحاف؟

من به مردم خواهم گفت

زورم به این همه تزویر مکرر نمی رسد.

حالا سالهاست که شناسنامه‌های ما را موش خورده است

فرهاد مرده است

و جمعه

نام مستعار همه‌ی هفته‌های ماست...!


( عکس از سایت بهزیستی/ شاعر: سید علی صالحی خوب)


برچسب‌ها: قطعات آشنا, خبرت هست
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
عبور !

واژه ی مانوسِ آشنایِ شهرِ شب، که در لباسِ مبدل عجیب دورم میزند!...


برچسب‌ها: سرگشتگی های من
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
پرسید راستی چرا مینویسی؟ که چه بشود؟!؟ برای کی مینویسی؟

گفتم نمینویسم که بخوانند!

برایِ خودم مینویسم!

برایش گفتم به قولِ کافکا: نوشتن بیرون جهیدن از صفِ مردگان است!...

خندید و پرسید: تو زنده ای؟!؟ حالت خوبه؟!؟

من هم خندیدم!

گفتم: این همه کلمه ی تکراری یعنی زنده ام! نفس میکشم! 

هر چقدر هم که سخت باشد زنده بودن ها! از زنده ی مرده! بدم می آید!

برای خودم مینویسم!

برایِ خودِ غریب! یا حتی خودِ قریبم!

دوست داری نخوانده رد شو از این حرف های تکراری

اما این نوشتن را که بگیرند و خط خطیِ کاغذ ها را آدم میمیرد! راستی که ادم میمیرد!....


برچسب‌ها: سرگشتگی های من
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
دلم تنگ است برایت

برایِ آن نگاهت

 و شاید هم صدایت

و غریبگیِ خنده هایت

و حتی برای آن شعر هایت

این لحنِ عجیبِ شکوه هایت

لابه لایِ همه ی نگفته هایت

و ریزشِ  اشکهایت

برای کسی که هیچ وقت نیست همراهت

برای دستهایی که نمیماند برایت

نمیخواند به یادت

نمی خواهد بماند او برایت

 نمیخواهد نمیخواهد نمیخواهد!

دلم تنگ است برایت

دلم تنگ است برایت...



برچسب‌ها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی, دخترانه
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
موهایِ ژولیده ی درهم و برهم!

چشم هایی که خواب آلودند و سرخِ سرماخوردگی!

جلوی آیینه خیره توی چشم ها!...

حرف های یک نگاه!

حرف های نگفته ی یک نگاه...


قرص میریزی توی دهنت! 

چون هنوز هم از آمپول میترسی....

شبیهِ بچه هایِ چهار پنج ساله حتی جیغ و گریه هم میکنی...

عجیب شده ای! عجیب!

ای خودِ غریبم!


برچسب‌ها: چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
خانه فرهنگ گیلان برگزار میکند:

کارگاه عکاسی استاد کریم ملک مدنی در ساعت16 روز جمعه 27 بهمن در مجتمع خاتم الانبیا رشت برگزار میشود!

در این کارگاه "عکاسی خبری و مستند اجتماعی" تعریف و عکس های وردپرس فتو سال2012 نقد و بررسی میشود.

منبع: فیس بوک خانه فرهنگ گیلان


کاششششششششش میشد برمممممممم!

بابا یکی نیست برای این دبیران دبیرستان این شعر ها رو زمزمه کنه: مزن بر سر ناتوان دستِ زور! که روزی...

شنبه ای که از الان تلخی اش را حس میکنیم با امتحان فیزیک!


برچسب‌ها: خبرت هست
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
من عاشقِ دوشنبه ها هستم:

1) دیدار تازه میکنم با دوستان

2) با عادلِ فردوسی پور زندگی میکنم! D:

3) زنگى آخر ورزش داریم!!! D: تر!


پ.ن:

پاسخِ دیدنیش به عکسِ خانه ی 15 میلیاردییییییییی! خخخخخخخخخ!‍!!

پ.ن2:

شرط چهارمی که دوشنبه ها رو دوست دارم چون نقض شده میرسه به پی نوشت! : امتحان نداشته باشیم فرداش!

ناقضِ این هفته: دبیرِ محترمِ شیمی! خخخخخخخخ!




برچسب‌ها: خبرت هست
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
پیشنهاد به مخاطب های خاموشِ خاص:

امروز توی رادیو فرهنگ یه برنامه بود :کنکور آسان است! 

تو گوگل میتونید سرچ بنمایید و ببینید کی هست زمان های پخشش!

خوبه گوشش کنید....



برچسب‌ها: خبرت هست
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

خدایش بیامرزاد/فریده لاشایی/نقاشِ نوگرا و از نقاشانِ مطرحِ سبک اکسپرسیونیزم انتزاعی/نویسنده و مترجم/ ششم اسفند 1391 در گذشتند.

عکسِ بالا از: maryam zandi


برچسب‌ها: چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
هنوز نمیدانم!

این همه فاصله را چه کسی توی قلبهامان انداخت!

بستنیِ نخورده یِ فردا یا نگاهِسردِ امروز! شاید هم دلتنگی های دیروز!

و من از توی چشمهایت خواندم، 

مرگ را!

مرگِ من، در خاطراتِ گذشته و در ناگهان هایِ پیش رو!

انصاف نبود...

برایم فاتحه ای طولانی تر بخوان،

دخترِ هوای آفتابی...

کاش برایم بخوانی بلند و رسا جایِ فاتحه:

من خواب دیده ام به خدا خوب میشوی...


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی, دوستی هایی که دوستی خاله خرسه نیست
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله می دیدیم

دست هامان خالی

دل هامان پُر

گفتگوهامان مثلاً یعنی ما!

کاش می دانستیم

هیچ پروانه ای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمی آورد.


حالا مهم نیست که تشنه به رؤیای آب می میریم!

از خانه که می آیی

یک دستمالِ سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ،

و تحملی طولانی بیاور

احتمالِ گریستنِ ما بسیار است!

لینک دانلود با صدای خسرو شکیبایی: در اینجا

سید علی صالحی/نامه ها و نشانی ها/مجموعه آثار جلد یکم/نشر نگاه

( با تشکر از دست نوشته برای نگاشتنش در وبلاگِشان)


برچسب‌ها: قطعات آشنا
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

خدا این عادل فردوسی پور را از ما نگیرد!.....

همین! نخطه!

.


برچسب‌ها: و انسانی که با خاطرات زنده است, جمله های ناب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
تلخ منم!

همچون چای سرد

که نگاهش کرده باشی ساعات طولانیو ننوشیده باشی!

تلخ منم

چای تلخ...

که هیچکس ندارد هوسش را...!

( سید علیِ صالحیِ خوب)


برچسب‌ها: قطعات آشنا
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
ببند درها را با اتاق تنها باش

ببند پنجره ها را که باد می آید

تمام خاطره ها از کسی که دیگر نیست

شبیه قصه ی تلخی به یاد می آید

ببند چشمت را روی شب یواش بخواب

ببند چشمت را...روز شاید می آید!!!!

(خانوم معلمِ خوبِ کارگاهِ مجازی ادبیات/فاطمه اختصاری)


برچسب‌ها: قطعات آشنا
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
میان خورشید های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند
نگاهت
شکست ستمگری ست -
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه ئی کرد
بدان سان که کنونم
شب بی روزن هرگز
چنان نماید
که کنایتی طنز آلود بوده است
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست -
آنک چشمانی که خمیر مایه مهر است!
وینک مهر تو:
نبرد افزاری
تا با تقدیر
خویش پنجه در پنجه کنم
***
آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم
به جز عزیمت نابهنگامم گزیری نبود
چنین انگاشته بودم
آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود
***
میان آفتاب های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
نگاهت شکست ستمگری ست -
و چشمانت با من گفتند
که
فردا

روز دیگری ست.


و آدم چقدر دلش گرم میشود...

و آدم در روزهایی که زمستان دارد نفس های آخرش را میکشد گرم میشود

کنارت...

در چند قدمی ات.. روبه رویِ چهره ی خندان...

امشب با صدایت این دل افسردگی ها رنگ باخت انگار...

امشب با نگاهت رنگارنگی را آوردی توی قلبم زیبا

امشب، اصلا امشب خوب بود

تو بودی... صدا بود... کتاب بود...یک فنجان داغ بود...دوربین بود ...ساینا بود...

و خوب بود...

و هنوز هم امید میدهند نگاه هایِ آشنایت، ماهده ی عزیزِ دوست داشتنی ام...

و دستهایت، دورِ فنجان داغ، و انگشترِ خاطره انگیزهِ روزهای خوب

و همه چیز خوب، خیسی ما خوب، سردی ما خوب، گرمیِ تو خوب و تو خوب و تو خوب و تو خوب...

و کاش بودنت دامنه داشته باشد...

و امشب غمِ چند وقته ریخت بادیدنت! و امشب قرار است این چشمها استراحت کنند از اشک های هرشبه به پاسِ دیدنت...

و تو دلم را به مرخصیِ ساعتی فرستادی مه رویِ شیرین...


پ.ن: شعر بالا از شاملویِ خوب

پ.ن2: عکسِ ِمیم.خ ی ِ خوب تویِ کافه پیانویِ رشت/امشبِ بارانیِ سرد



برچسب‌ها: و انسانی که با خاطرات زنده است, دخترانه, چیزی شبیه ناگهان, در حال و هوای چیک چیک دوربین
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |


من اما از همان اولِ بارانِ بی قرار میدانستم که دیدار دوباره ما میسر است....

و اما:
خسته ،
خودخواه ،
بی شکیب
از این جهان فقط همین ها را برایم گذاشته اند
با من مدارا کن...
بعدها
دلت برایم تنگ خواهد شد!
...
هنوز هم یک دیدار ساده میتواند
سر آغاز پرسه ای غریب
در کوچه باغِ باران باشد...

( تکه های بهم نچسبیده از علی صالحی/ دستهایش: عکسِ دستهایِ یک ماهِ ستایش شده، در اسفند ماهِ دودکردنیِ بارانی/در کافه پیانویِ رشتِ خوب/ و وقتی برایمان شعر خواندند، لبها و دستهایِ روشنش)


برچسب‌ها: و انسانی که با خاطرات زنده است, دخترانه, چیزی شبیه ناگهان, در حال و هوای چیک چیک دوربین
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
امروز روز مهندس بود!

طبق نظریه من میشه فردا رو به عنوان روزِ مهندس های آینده اعلام کرد!

پیشا پیش این روز رو به خودم و همه ی مهندسینِ بیکار آینده تبریک میگم!!! دی:


"به یادِ مهندسِ هنرمندِ قفس آلودِ استوار"

روزت مبارک مهندس


برچسب‌ها: چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
ساحل و کتانی های خیس!


عکسِ بالای این قالب ادامه دارد....

taken by me!

یک روز کنار دریا  با چند دوربین و چند آدم!...

با تشکرِ زیاد از قالب سازِ آنلاینِ پیچک! D:(


برچسب‌ها: در حوالی چیک چیک دوربین, دخترانه, ناگهان ها
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

ما نفس میکشیم که زنده بمانیم؟!؟

یا نفس میکشیم که زنده بودن را تمام کنیم کمی زودتر فقط؟!؟




برچسب‌ها: سرگشتگی های من, چیزی شبیه ناگهان, دخترانه, در حوالی چیک چیک دوربین
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
خدایا تمامش کن!

این اشک ها را...

این نفس ها را هم....

حوصله ام را سر برده است این دیووانگی!


کاش ساعت دوازده شب نبود و همین حالا فرار میکردم....از تمامِ ماتمهایِ امشبم..

از تمامِ این سردردِ لعنتی که دارد امانم را میبرد....

کاش ساعت دوازده شب نبود و خودم را پرت میکردم توی خیابان و داد میزدم...

کاش ساعت دوازده شب نبود و میشد فراموش کرد!

میشد توی این خیابان بارانی و بی چتر بیخیال همه چیز شد و با داد و بیداد طعم اشک و باران را باهم چشید!....

کاش ساعت دوازده شب نبود که مجبور باشم هق هق هایم را اینهمه خفه کنم!

کاش دوازده شب نبود که منحوسی شب گرفتارم کند!...

حالم دارد از همه چیز به هم میخورد!

حتی حالم از نوشتن ... 

حالم از بودن هم دارد بهم میخورد! باور کن رها.باور کن.....


پ.ن:

دارم سکرت گاردن را گوش میکنم و گریه میکنم!....

با تشکر از برادرِ خوب: احسانِ خلیلی


برچسب‌ها: بغض, هیچ, سرگشتگی های من
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
آی جووووووونم...

پنج شنبه شبِ بارونیِ رشت...


برچسب‌ها: چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
نازنین خوب شو!

خسته ام...بسیار خسته ام!

بغض خفه کننده ای دارد این دل! و برای این همه راز ، کوچک است این دل!

خوب شو نازنین! خوب شو تا بغض ها را بتوان با تو هم قسمت کرد...

خوب شو که دوباره این آفتابِ گرم بپاشد روی قلبِ خسته مان...

خوب شو و بیا که دیگر دارم له میشوم از درد و بغض و اشک! 

که دیگر خسته ام از این خندیدن های تکراریِ اجباری و این اشک های ناگهان که حتی تویِ کلاسِ درس هم ریخت ناگهان رویِ صورتم...

دلم هوای رفتن دارد...هوای قدم زدن و شعر خواندن و رها بودن!

هوایِ تو و رها و غزال و شیرین و مهسا و چندین نفر دیگر را دارد...

خوب شو دخترم.خوب شو که منتظرم...


داریم با نازنینِ دردمندمان،چت میکنیم...!

دعا کنید.دعا ...


برچسب‌ها: دوستی هایی که دوستی خاله خرسه نیست, چیزی شبیه ناگهان, سرگشتگی های من, تصویر شایدها
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
رها:

ببخش اگر حرف هایم تکراریست.

مخاطبِ همیشگیِ خاموشم ...


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی
ادامه مطلب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
نامم را به خاطر ندارم
و نمی‌دانم لب که باز کنم
به کدام زبان سخن خواهم گفت،
به کدام زبان دعا خواهم خواند،
به کدام زبان دشنام خواهم داد...

(یغما گلرویی/کامل در ادامه مطلب)


برچسب‌ها: قطعات آشنا
ادامه مطلب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
یک جمله ی بامزه و صادق که داشتم امروز میخوندم:

"هرگز با یک آدم نادان مجادله نکنید

تماشاگران ممکن است نتوانند تفاوت بین شما را تشخیص دهند...!"

و این جمله یک حقیقته محضه!


برچسب‌ها: جمله های ناب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
گریه نمیکنم نه اینکه خوبم.نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم

یه اتفاق نصفه نیمه ام که یکهو میونِ زندگی افتادمممم...



برچسب‌ها: از لابه لای ترانه های خاک خورده ی سیستم, شعرهای دلنشین, هر ترانه یک حرفِ تازه
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
و اگر این وبلاگ را نداشتم چند بار میمردم؟!؟

اگر بدانی رها...

اگر بدانی چند پست را ننوشته  حذف میکنم....

اگر بدانی رها...

اگر بدانی این روزها چه عجیب شده ام...

اگر بدانی...


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی, بغض, هیچ
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
راستی میدانی اولین روزِ اسفندِ سرد، تمام شد؟!؟

بنشین و حساب کن ثانیه ها را تا بهار...

این درخت های لعنتی پس کی بیدار میشوند؟!؟

دلم شکوفه میخواهد...

دلم شکوفه های سفید میخواهد و حیاطِ مادربزرگی که حالا دوسالی هست که لایِ یک دنیا خاک، توی یک باغِ سبز خوابیده است...

بیدار شود درختِ زیتون!

این بار تو بخوان ترانه های صلح را برای مردمانِ اسیر...

این بار تو بخوان سبزیِ برگ های زیتون را و سفیدی صلح را...

من میخواهم با همه چیز آشتی کنم...

حتی با طعمِ تلخِ زیتونِ نارس...

اگر بگزارند...اگر....


برچسب‌ها: سوژه های دم دستی, شاید شبیه دلتنگی
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
نمیدانم دارد باران می آید با من دارم صدایش را میشنوم...

در نیمه شبی که جایِ همه چیز درهم و برهم باشد و فکرها ندانند به کدام سو باید بخزند تا آرام بگیرد این تنِ خسته از ناگهان هایِ نه چندان خوبِ این روزها!...

و در نیمه شبی که دارم به یک انسانِ خوب، از نگاهِ من و خیلی های دیگر فکر میکنم...



برچسب‌ها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
وقتی حالت بد است...

آنوقت به دوست جان گفته ای برایت چیزی بخواند...

و صفحه ی گوشی که روشن میشود، توی قلبت چیزی شاید میریزد...

و این به راستی چیزی شبیه ناگهان است!

که مه سایِ خوب باز برایم علی صالحی باز کرد و شاه قطعه اش این آمد که:

"این پایان مویه های مادران ماست، به خدا او در باد خواهد آمد!"


پ.ن:

بسی سپاس، مه سایِ خوبِ روانِ رند...اسمت با ماه نشسته است، خودت آفتابی هستی...

راستی دیده بودید شب و روز را یکجا در یک آدم...؟!؟

و من شب و روزت را دوست دارم، دخترکِ مه رویِ آفتابیِ مهربانم...


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی, چیزی شبیه ناگهان, جمله های ناب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
و وقتی زندگیت محصور میشود در:

چند تیکه دوست، چند برگ کتابِ ساده ، یک دوربین و خیابان، فنجان های گاه و بیگاه چای و این وبلاگِ فکستنی که آدم نمیداند تویش برای چه مینویسد...

و هزار بار باید قسم خورد اگر یکیشان نباشد آدم میپوسد...آدم له میشود زیرِ همه ی غصه ها...

و آدم نفسش بند می آید، اگر بگیرندشان،حتی برای کوتاه لحظه هایی!....

و مگر آدمی چه میخواهد؟‍؟ جز داشتنِ همین چند قطعه برای زندگی؟!؟

نه!... انصاف نیست...

راستی این همه غصه از کجا قلمبه شده است تویِ این دلِ تنها؟!؟


پ.ن:

شعر مرداب گوگوش...

میون یه دشت لخت

زير خورشید کوير

مونده یک مرداب پیر

توی دست خاک اسیر

منم اون مرداب پیر

از همه دنیا جدا

داغ خورشید به تنم

زنجیر زمین به پام


من همونم که یه روز

می خواستم دريا بشم

می خواستم بزرگترين

دريای دنيا بشم

آرزو داشتم برم

تا به دريا برسم

شبو آتیش بزنم

تا به فردا برسم


اولش چشمه بودم

زير آسمون پیر

اما از بخت سیاه

راهم افتاد به کوير

چشم من

چشم من به اونجا بود

پشت اون کوه بلند

اما دست سرنوشت

سر رام یه چاله کند


توی چاله افتادم

خاک منو زندونی کرد

آسمونم نباريد

اونم سر گرونی کرد

حالا یه مرداب شدم

یه اسیر نیمه جون

یه طرف میرم به خاک

یه طرف به آسمون

خورشید از اون بالاها

زمینم از این پایین

هی بخارم می کنن

زندگیم شده همین

با چشام مردنمو

دارم اینجا میبینم

سر نوشتم همینه

من اسیر زمینم

هیچی باقی نیست ازم


قطره های آخره

خاك تشنه همینم

داره همراش میبره

خشک میشم تموم میشم

فردا که خورشید میاد

شن جامو پر میکنه

که میاره دست باد

آلبوم بوی دیروز/ آهنگساز: حسن شماعی زاده/اجرای فریبرز لاچینی/ترانه سرا:ایرج جنتی عطائی


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی, از لابه لای ترانه های خاک خورده ی سیستم, شعر های دلنشین
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
همیشه چیزی هست که افسوسِ آدمی را بر انگیزاند!

راست میگویم هست!....


پ.ن: "اتفاق"

دیشب، با بچه های "ریاضی3" یه ربعی سر کلاسشون نشستم...دوباره کنارِ مهسایِ خوبم، مهسایی که بودنش گرچه نمودار سینوسی دارد اما اوج و فرود هایش را از یاد نمیرود...

برای تولدش، گرچه دیر، کتابِ دوست داشتنی ام را پیدا کردم! "گزیده اشعار سید علی صالحی" ِ خوب...

سر کلاس ریاضی 3: به رسم فالگیری از کتاب های جدید، بازش کردم!

و در یک آن هر دو بهم نگاه کردیم و خندیدیم!....

و این شعر:

"سلام.حال همه ما خوب است،ملالی نیست اینجا جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند...."

و اما آخرش:" سلام ،حالِ همه ما خوب است، اما تو باور نکن...."


برچسب‌ها: قطعات آشنا, چیزی شبیه ناگهان, سرگشتگی های من, دوستی هایی که دوستی خاله خرسه نیست
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
خدا را شکر که برای هق هق هایِ آدم بهانه میفرستد...

خدا رو شکر...

خدا رو شکر...


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
دیشب من و خواهری در فرایند های کاملا متفاوت راهی بیمارستان شدیم! به دلیل افت فشار!

حدود دوازده که رسیدیم خانه، همفشار شده بودیم!...


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

عکاسی، انتخابِ تنهاییست...

(sayideh afroukhteh)


برچسب‌ها: در حوالی چیک چیک دوربین
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |