خوابهایت را به دست باد بسپار
دلتنگِ تو ام. پشتِ پرچین اردیبهشت منتظرت می مانم. اهل همین چند قدم آنطرف تر. زیر سایه هایِ زیتونِ صلح. و آفتابِ نرمِ آشتی من اهل همین نزدیکی ام اهل همین چند قدم آنطرف تر. زیر باران هایِ ناتمامِ شهر زیرِ صدایِ گنجشکَکانِ آوازخوانِ صبحگاهی اهل شالیزار های برنج اهل کلوچه های داغ اهلِ باغ های چای و بهارنارنج اهلِ کوچه هایِ خاموشم. اهلِ زمینِ زنانِ خمیده و استوار اهلِ دیارِ رنج هایِ نادیده.اهلِ دیارِ دردهایِ همیشگی اهلِ همین مردمِ غریبِ ساکتِ بغض آلودِ پر رخوت اهل همین بهارِ خاموشم. اهل همین سبزناکیِ خاموش... اهل تاریکیِ نامطلقِ کنار دریا یا شاید اهل سوسوهایِ چراغ هایِ بلندِ خیابان... شهر با حالتی پریشان بست دل به نگاهِ آدم ها... توش پر از آدم بود، که واجب بود یه مدت نباشند...نه اینکه خوب نبودند،اتفاقا خیلی هاشون برام بهترین بودند... اما خب! من، خوب خوب نبودم...هیچ خوب نبودم... شاید دیگه طاقت اون همه ادم رو نداشتم ! اگرم داشتم،فقط در حدِ دیدار هایِ روانه و معمولیِ انسانی... طاقت اون همه آدمِ رنگاوارنگ ، که باید برا هر کدوم یه جور سنگ صبور میبودی...با هرکی یه جور تا میکردی و به هرکدومشون یجور نگاه... این هشت ماه بهم ثابت کرد خیلی هاشون رو میشه حتی برای همیشه حذف کرد...نه که خوب نباشند من، خوب خوب نبودم...هیچ خوب نبودم... حالا دیشب که رفته بودم تو inbox ، رد پایِ خیلی هارو پاک کردم...که حتی به اشتباه هم چشمم نیوفته به خاطراتشون... میدونم نمیشه! ولی خوب،سعی میکنم که خیلی ها رو فراموش کنم... خیلی هایی که کم نیستن... خیلی هایی که حتی الان ببینمشون بهشون لبخند میزنم، دستشونو با گرمی فشار میدم،حتی در آغوش میگیرمشون،اما فراموششون کردم... دیشب فهمیدم چقدر آدم ها عوض میشند...حتی در عرض چند ماه،چند روز شاید هم شبیه کسی، چند ساعت.. اما خیلی ها رو دارم حفظ میکنم...میخوام خیلی ها رو برگردونم، به دنیایِ عروسکیِ اون موقع...اگه بتونم...اگه بتونم! "هر عملی عکس العملی داره" شاید فهمیدن این قانون نیوتن تاوان سنگینی داشت،اما بالاخره با تمام وجودم لمسش کردم....حالا میدونم، شبیه خودِ هر کس باید رفتار کرد... اگه بتونم...اگه بتونم.... پر از حسِ دخترانگی، پر از حسِ رهایی، از بندِ همه یِ اون مزاحمت هایِ روحی و فکری... در خیابون، زیر بارونِ همیشگیِ شهر، قدم زدم و نفس کشیدم... و با هر نفسی که دادم بیرون،یک پرنده از دلم پر کشید... حالا رها ترم...از همیشه...نگه داشتن این همه ادم تویِ دلم،ساده نبود...خدا رو شکر که بال زدن و بیرون پریدند... دیگه داشتم خفه میشدم... سیاهِ سیاه دیگر شب ها حوصله ی طنازی ندارند! فیتیله ی ستاره ها را کشیده اند و روی ماه را پوشانده! هیچ چیز مثل همیشه نیست... همه خسته بودیم... به آیینه حتی. و به تصویرِ مات و کدرِ افتاده در آبِ چاله هایِ خیابانِ شلوغ دلم میخواهد همه ی قطره های باران را توی دستم بگیرم. مبادا به زمین بیافتند و در کدریِ مبهمِ این چاله ها، غرق شوند... تصویر سازند اتحادِ قطره ها،حتی در این چاله هایِ اندوهناکِ حیران و میفهمی، وقتی خیره ای که چقدر گل الود شده ای... و خبری از منیتِ زلالت نیست دیگر انگار...! دیدار هایِ سالی چند بار هم دیگر نخواهد بود... محمد حسینِ خوب, امشب راهیِ کانادایِ دور میشود و دردناک است حتما نبودنش برایمان, عجیب... به یادِ خاطراتِ تلخ و شیرین و بانمکش,حتی در همین عیدِ امسال. سفر بی خطر,برادر جانم.... و امشبِ مطبوعی بود.... و امشبِ بارانیِ مطبوعی بود.... و امشبی با شعر هایِ قیصرانه ی امین پور بود....مردی با عکسِ موهایِ جوگندمیِ دلنشین،رویِ کتابِ گزیده اشعارش... چقدر باران را از خیلی چیز ها بیشتر دوست دارم... چقدر شعر خوانی و قدم زدن زیر بارانِ شبانه خوب است... لمسِ بویِ بهارنارنج هایِ مست کننده، اتفاقاتِ بدِ رو به فراموشی، شروعی که همیشه هست،اما هر بار هزار بار امید پیشاپیش همه چیز سرود میخواند در نگاه به این جاده ی نه چندان روشن! عجیب است روزگارِ این خسته یِ سرگردان! گاهی فقط خوابیدن،گاهی فقط دویدن،گاهی شنیدن و گاهی... و این ها همه اش برایِ فرار است....میدوم که فرار کنم...میشنوم که فرار کنم...فکر میکنم که فرار کنم... فرار کنم از همه یِ فراری هایِ حقیقی و مجازی و حقوقی! پ.ن: برام هیچ حسی شبیه تو نیست،تو پایان هر جستجوی منی.تماشای تو عین آرامشِ تو زیبا ترین آرزویِ منی... (زنگِ شیمیِ نامهربان! / ساعت:8:53 دقیقه / دفترِ نیلوفر/و سرِ افتاده ای رویِ شانه هایش!) خوبی هاشان را فراموش نمیکنم. به همینصورت هم نادیدن هاشان را! و شاید سیاهی هایِ آنی شان را فراموش نمیکنم. خاصه کسانی که نزدیک ترند... در هر مورد فیش مِموری باشم شخصیت ادم ها برایم هک میشود! حتی اگر نگاهشان کنم و لبخند بزنم! و گمان نکنم تا آخرِ نفس ها یادم برود! میشود بخشید اما نمیشود فراموش کرد! می آیم و لباس هایِ دامنه دارِ بلندت را قرض میگیرم. می آیم و با آویز هایِ گوشه ی چادرِ پدربزرگت بازی میکنم. می آیم و میدویم ! ماه هاست دویدن یادم رفته، از بس که نبودی... از بس که نبودم... می آیم. سوارِ ان اسب هایِ قهوه ایِ براق به دشت میزنیم. موهایت را باد تکان بدهد. برایم نانِ تنوری و ماستِ محلی بیاوری! بخندیم به گردشِ روزگار. به روزهایی که همسایه ی دیوار به دیوارِ پدربزرگ بودی. و حالا شبیه پرستوها؛ می آیم. فصلِ کوچیدن می آیم. از سردی ها به گرمی ها کوچ باید کرد... جایی شبیه قلب تو اُتراق میکنیم می آیم. دخترِ ایلیاتیِ خونگرمِ چشم خرمایی... پ.ن: وقتی که حواسش نیست/در بیست دقیقه مانده به سه یِ صبح/وقتی همه خوابند خواستم
بگویم، فاطمه دختر خدیجهٔ بزرگ است، دیدم فاطمه نیست. خواستم
بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم
بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم
بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم
بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست. نه،
اینها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است. (بخشِ پایانی و آشنایِ کتابِ فاطمه فاطمه استِ دکتر شریعتی) دیشب که میخواندم کتابِ مجموعه رباعیِ "..پس دوست دارمت"ِ رضا نیکوکار و آرش واقع طلب را یافتیمش: در قلب تو عشق سفره می اندازد پهلوی تو درد هم به خود می بازد انگار خدا بهشت را از اول با نام مبارکت بنا می سازد. (رضا نیکوکار/ به بانوی آب و آیینه) پ.ن: به یادِ شعرِ علیرضا قزوه که صدایِ گرمِ کسی، خاطره افرینش کرده برایمان: نه مثل ساره ای و مریم،نه مثل آسیه و حوا/فقط شبیه خودت هستی.فقط شبیه خودت زهرا ایثارت برده بالا،پرچم مرتضی را / فریادت کرده زنده دین مصطفی را نیرنگ شب را کردی افشا/رو کردی دست تاریکی را/یا زهــــــــــرا/یا زهـــــــــــرا/یا زهــــــــرا حال مردم خوب میشود،... اعجازی دارند این متولدینِ فروردین که شهر مردمانِ غم آلود و خانه هایِ ساکتِ رخوت ناک و دل هایِ درهمانه و دور از آرامش و سرشارِ بیقراری را درمان میکنند؛ با نسیمی در خنکایِ صبحدمِ نمناک.... وای خدای من! با اصرار مریمو مامان دوازدونیم یک بود گمونم رفتیم تو کوچه و سوار دوچرخه مریم شدم! اوایلش که اصلا سوژه بود! دوچرخش خیلی بلند بود نمیتونستم سوار شم، کلی مسخرم کرد! اینا به کنار مگه یکی دوبار افتادم؟ بعدش دیگه راه افتادم و در کمال ارامش برا خودم دور میزدم تو خیابون و ایناع یک بادی میومد و به طرز وحشتناکی احساس رهایی بهم دست می داد. البته به خاطر شب بودن و عوامل دیگم بود! D: خلاصه بابا و مامان اومده بودن پایین برا خودشون قدم میزدن من اومدم باهاشون شوخی پوخی کنم و این داستانا حواسم پرت شد و خوردم به لبه بلواررررررررر... جونم برات بگه دیگه تا پنج دیقه موقعیت مکانیمو درک نمیکردم! بعد مامانمو دیدم که داره بلندم میکنه،بنده خدا رنگش مثل گچ شده بود! یعنی با صورت رفته بودم تو بلوارا! اصن یه وضعی! حالا بابائه میگه پاشو برو یه دور بزن ترست بریزه! ینی دلم میخواس دوباره کلمو بکوبم زمین! خلاصه اینقد درد داشتم زدم زیر گره! حالا نشستم وسط خیابون دارم گریه میکنم هیچکی نمیتونه ساکتم کنه! فک کردم جناق سینم شکسته چون هم درد داشتم هم واقعا نفس کشیدن سخ شده بود! شبیه پسربچه هایی که برمیگردن از کوچه خونین و مالین دقیقا با اون سوییشرتِ ملوان زبلدارِ قرمرم! الانم که دارم مینویسم دقیقا از نوک انگشت شستم درد میکنه تا فرق سرم! از همه بدترم سوزش این زخمای لعنتی که کف دستمه و رو آرنجام... تازه گوشه ی صندلی مریمم پریده که اگه بدونه کلمو میکنه! کلا سوژه بودم در حد چی براتون بگم؟!؟ همون اصن یه وضعی واقعا! D: به مامان میگم از این به بعد بتادین به دست باید واستی جلو در من زخم و زیلی بیام! یکی نی بگه ٱخه روانی، دوچرخه سواریت چیه بعد این همه مدت! دِ هَهههههههههههه! نمی پیچد صدایِ باد در شهر اگر دست من و گنجشک ها بود درخت از پا نمی افتاد در شهر پ.ن: سید حبیب نظاری گفت. پ.ن2: درختی که روزی سبز بود. و حالا در یک روز زمستانی نمایشگاهِ عکس هایِ خیابانیِ سعیده افروخته "رشت" یکم تا دهم اردیبهشت ماه رشت - ابتدایِ خیابانِ سعدی. خانه ی فرهنگ و هنر ینی یکی از خوشحال کننده ترین اتفاقاتی که میتونست بیوفته! سعیده افروخته یِ خوب... اصلا تو چه میدانی اسمِ ماهده خداپرستِ خوبم هم حتی که ببینم چه میشود دلم. نسیمی میوزد از جانبِ نگاهِ رنگینش شوق میریزد. انگار حسی شبیه تلپاتی قوی!هروقت که دلگیرم هست... شبیه تو باید باشد ماه، شبیه تو باید باشد. در شبهایِ اندوهناک و غم انگیزِ ستاره ها،مادرانه لمس میکنندشان انگار... ستاره ها از چشمها شروع به آب شدن میکنند و در آغوشِ ماهوارت یکی میشوند. پس این غمناکی ستاره ها و آب شدن های اشک آلود رسیدن دارد و قرابت... از آرامشِ کهنه ی دیروز گفت و من از تلاتمِ نگاه هایِ دریایی... خوب است همیشه وقتی هست از آنااخماتووا یِ خوب برایِ بانو: خاطره ای در درونم است
چون سنگی سپید درون چاهی سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز: برایم شادی است و اندوه. در چشمانم خیره شود اگر کسی آن را خواهد دید. غمگین تر از آنی خواهد شد که داستانی اندوه زا شنیده است. می دانم خدایان انسان را بدل به شیئی می کنند، بی آنکه روح را از
او برگیرند. تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من تا اندوه را جاودانه سازی. نه قحطی گُل که نبود از تو چرا خوشم اومد؟ قشنگتر از تو بود ، دلم قید تمومشونو زد انگار چشام کور شده بود هیچکسو غیر تو ندید تو اومدی تو زندگیم شدی یه مشکل جدید من بدترین و بهترین روزای عمرم باتو بود تصورم خوب بود ازت اما چه سود ؟ اما چه سود ؟ یه اشتباه چی داشت واسم؟! خودخوری و هـِی سرزنش از این به بعد من این دلو دست کسی نمیدمش نه قحطی یه چیزی بود،فهمیدم اینو این دفعه که تو وجودت این روزا، پیدا نمیشه عاطفه قحطی چی بود واسه من؟! یه دل که زود دل نبره این دل پر احساس من به درد تو نمی خوره من بدترین و بهترین روزای عمرم باتو بود تصورم خوب بود ازت اما چه سود؟ اما چه سود؟ سرزنش/ آلبوم دلت با منه/ محمد علیزاده اصن چسبناکه ریتمِ اهنگ! چسبید بهم بدجورررررررر از سید علی صالحی: همين است که هست مرا ریرایِ رفته باز نهاد و تو را ... ترانهخوانی که خواب از دو ديدهی بامداد گرفته بود. هی دخترِ هفت دريایِ پریپوش! سرانجام ديدی در تحمل اين مويه و نابههنگامیِ اين همه مگو مساوی شديم. ابراز هم دردی با اشک هایم نازنین. یک آن تویِ خیابانِ شلوغ و پر از آدمیزاد، صدایی نشنیدم از موجودات زنده! نفسم گرفت! احساسِ خفقان! داشتم میوفتادم حتی! یک احساسِ بی درمان! که یکهو تویِ قلبم میریزه گاه گاه! بغض کردم و شاید اگر فقط یکم دیرتر میرسیدم به مقصد میزدم زیرِ گریه! این روز ها حال و هوایِ دیوونه بودنم انگار تشدید شده! نمیدونم حالم چه جوریه! اما خوب نیست هیچ! تویِ ماشین هم که بودم موقع برگشت، باز همین حال شدم! یک نوع نفس تنگیِ حاد بهم دست میده که معمولا ناشی از فکر کردنه به چیزهایی که نباید! ذهنم مشوشه عجیب... و ارامشی که نداشتم دورتر شده. خیلی چیزها رو دارم گم میکنم! خیلی ادم ها رو خیلی احساسات رو. دلم یک شونه میخواست برا گریه فقط! اما کدوم ادمِ سالمیه که بیخودی گریه کنه! و کدوم ادم عاقلی میتونه یک دیوونه رو رویِ شونه هاش تحمل کنه؟ دورم پر از ادم هایِ رنگارنگ! اما همچنان شبیه هیچ چیز نیست اطرافم! خدا راحتم کنه از این اسارتِ درون کاش. پ.ن: برایِ نازیِ خوبم دعا کنید. حالش خوب نیست. شاید یکی از دلایلِ مشوش شدن مدامِ افکارم نازی باشه براش دعا کن لطفا. و برای من. دلتنگشم. و این نادیدن خودش باعثِ عذاب شده! غم دنیاست!وقتی خوابشو ببینی اما هیچ وقت
نتونی پیشش بشینی! غم دنیاست اون بره و ترکت کنه!هیچ کسم
نباشه که درکت کنه! غم دنیاست اون لحظه خداحافظی بفهمی که بهش
نمیرسی! " آلبوم جدید علیزاده را بگوشید! به اسمِ دلت با منه " ریتمیک و شادِ و با شعر هایِ خوب. البته خیلی کوتاهه و در ضمن دوسه تا شعر تکراری داره و از یکیش اصن خوشم نیومد! (با لحن، لبانِ غنچه شده بخوانیدش!d:) مهسایی انگار تکونی به دستمالِ پیچیده درهمِ وبش داده! دوستِ خوبم رو بخون با عرفان ها و قیصر ها و سهراب هایش! D: صدایِ آب می آید،مگر در نهرِ تنهایی چه میشویند!؟ حسابانو فیزیک و هندسه و ادبیاتِ دوست داشتنی! D: تولدِ ساینا، شیشِ فروردین بود. و من براش پست نذاشته بودم! تاخیراتم رو پذیرا باش دخترِ شیرین!: از دنیایِ کوچکِ خیالاتِ دوستانه، و از شوخی هایِ نابِ آن روزها! نه آن روزها! هنوز ها! نهایتِ سادگی و صراحت را یادم دادی! با تمامِ کودکانگی هایت. و چقدر دل تنگِ بچه بازی هایِ عجیب غریبمان میشوم! شاید تقصیرِ تو باشد که اینهمه دوستت دارم! و برایِ ستاره هایِ شب بیداری هایم که اسمِ دوست داشتنی ها را میگفتم، تو هم بودی، جزو اولین هاشان! تقصیر من نیست! که چشمهایت احساساتِ متفاوتی را تویِ دلم میریزاند! تقصیر من نیست که خنده هایم باتو از تهِ تهِ تهِ دلم میشود! تقصیرِ من نیست که دلم برایت هر روز تنگ میشود! برایِ یک دنیا خاطره ی داشته و نداشته! برایِ یک دنیا شوخی و غم هایی که وقتی کسی نبود، در دومِ ریاضیِ نه چندان خوبم، بودی! تقصیر من نیست که دوستت دارم ! به خدا تقصیرِ من نیست، دیووووووونه یِ محبوبم! هاها! سیمرغ بانویِ من! این عکسِ مالِ یه روزِ که حوصله نداشتیم وهی غرغر میزدی! یه جمعه که از اون آرمونایِ کوفتی D: میومدیم! قیافه ی راننده ی اون روز رو هم یادمه! کلافه از گیرنیومدنِ ماشین بودیم! و من با عکس گرفتن رو اعصابت راه میرفتم و دیگه میخواستی پرتم کنی بیرون! D: اگه قشنگترین نباشه اما یکی از قشنگترین خاطره هاییِ که ثبت کردم تو دوربینِ دستیم! مبارکی برام و مبارکِ بودنت برام،چند صد بار! و تو شبیه این سبزک هایِ کوچولو موچولویِ خوردنیِ باغِ پدربزرگی! همچین، تر و تازه و خواستنی و ناب! ترشی! و این روحیاتِ شیطنت آمیزتو ملموس تر میکنه برام! حتی ته مایه ی تلخی که دارن تو هستشون که به خاطرِ این تازگی هم هست، عمقِ اون غمِ نگاه هایِ شیطنت آمیز و گاهی مهربون! و سبز شده بود همه چیز، وقتی افتادی تو دستام! سبز شده همه چیز، شبیهِ تو،سبزکِ کوچولویِ ریزه میزه ی بانمکم! باغِ چای / نورِ آفتابِ بهار/ و سایه ی شاخه ی انار... پ.ن: لایِ چند صد بوته ی چای،نشستیم،نفس کشیدیم و عکاسی کردیم! در بام سبزِ شهرِ چای هایِ خوشبو ، "لاهیجان" بهار و تنگ
ماهی های قرمز هوای هفت
سین و سادگی ها شب تحویل
سال و فال حافظ شب شور وشب
دلدادگی ها بهار و شادی
و شوق شکفتن صدای نم نم
بارون زیبا دل هر عاشقی
پروانه می شه به عشق لاله
های سرخ صحرا زمین از باغ
فروردین که رد شد بهار آیینه ی اردیبهشته همون جایی
که سعدی شعر هاشو رو برگ سبز
نارنجا نوشته بهار ای دختر ناز طبیعت لباس سبز
گلدارت مبارک دوباره اومدی
و شادی اومد گل بابونه
تکرارت مبارک یه شعفی میده بهم این آهنگ با صدایِ مهدی کرمی. خیلی دوست داشتنیه! چقدر با مائده اون شبی که میخوندش خندیدیم! خیلی خوب بود. خیلی هم خوبه! به قول زهره: فی الواقع راضییییییییییییییییی ام! "گفتم بیدارم،بیدار..." .... سخن در پیش گرفتم: جهت هذیان بنویس پارانویا.به بیان مشترکمان بدبینی. آخر میدانی، به همان زیبایی که شما می اندیشید،نیست رفیق پریشانم،حتی پروانه ها نیز دروغ میگویند. ... آری رفیق، همه ی ما، پدران و پسران، قرن هاست دچار مکریم.فریب خورده ایم یا خواهیم خورد، دیر یا زود. گرچه میدانم تو هیچ یک از سخنانم را یقین نخواهی یافت..باور خواهی کرد؟ (بخشی از پروانه ها دروغ میگویند از کتاب:تهران دوستت دارم!/مجموعه داستانِ سروش رهگذر) بیا قسم بخوریم که دیگه قسم نخوریم! سیمایِ سایه باز، در چشمه! ختمِ نوروز، با سید مهدیِ موسویِ خوب: سبزهها را گره زدم به غمت غم ِ از صبر بیشتر شدهام سال ِ تحویل ِ زندگیت به هیچ سیزدههای دربهدر شدهام سفرهای از سكوت میچینم خسته از انتظار و دوریها سالهایی كه آتشم زدهاند وسط چارشنبهسوریها بچّه بودم... و غیرعیدی و عشق بچّهها از جهان چه داشتهاند؟! در ِ گوشم فرشتهها گفتند لای قرآن «تو» را گذاشتهاند! خواستی مثل ابرها باشی خواستم مثل رود برگردی سیزده روز تا تو برگشتم سیزده روز گریهام كردی ماه من بود و عشق دیوانه! تا كه یك دفعه آفتاب آمد ماهی قرمزی كه قلبم بود مُرد و آرام روی آب آمد پشت اشك و چراغ قرمزها ایستادم! دوباره مرد شدم سبزهای توی جوی آب افتاد سبز ماندم اگرچه زرد شدم «وَانْ یكاد»ی كه خواندم و خواندی وسط قصّهی درازیها!! باختم مثل بچّهای مغرور توی جدّیترین
بازیها! سبزهها را گره زدم امّا با كدام آرزو؟ كدام دلیل؟ مثل من ذرّه ذرّه میمیرند همهی سالهای بیتحویل! سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم تا به در و دیوارش تازه کنم عهد قدیم گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم تو از آن دگری رو مرا یاد تو بس خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت شهریارا چکنم لعلم و والا گهرم پ.ن: بخشی از شعر "من خود آن سیزدهم" با صدای چاووشی و سیزده، کنارِ رود خانه یِ زلال/ بالایِ سفیدی هایِ مه آلودِ شهر! با طبیعتی افتان و خیزان! انرژیِ بیشش از حد زهره هزار بار زنده میکند ادم را. یک روزش در خانه ی معلم جان به عید دیدنی گذشت. روز بعدش با نیلو و زهره و مامان و مائد و مریم به صورت خیلی خانومانه رفتیم شفت.خونه مریم اینا. حالا از مسخره بازی هایِ تو راه که بگذریم بحث های رخ داده در خونه مریم اینا با وجود"فاطیِ دوست داشتنیِ خبرنگارم" کلی زندم کرد! شایدم متفکر! کلا ادم های دوست داشتنی دیروز جمع بودند در شفت. و یک اتفاق خوب بود. ادم هایِ دوست داشتنی و خاصی که هرکدام دو روز سوژه ی فکر کردنِ ادم میشوند! امروز هم که دوشنبه ی سینمایی داشتیم با زهره این ها. الان هم عازمِ دیارِ پدریم! برایِ بدر کردن سیزده! یادگارِ هامان کُشیِ آن موقع ها! خودمان را میسپاریم دست خدا و دست فرمانِ مادری! ما برویم کتاب هایمان را جمع کنیم و لباس ها را. دیگر دارد داد میزند! سیزده ما پر عکس شود صلوات! D: سیزده به خوشی در شود برای همه. یا علی اشک ، تاثر، تفکر،خیال، رنگارنگی.... نخطه همین! با خیالی تر ثانیه های خواب زدگی ام در جستجوی تلاتم دشوارِ کابوس ها... نزدیک تر بیا. چشمهایِ خیس در تاریکیِ مطلقِ هوا فقط با لمس کردن دیده میشود... شنیدم صدایِ نفس هایِ کابوس هایِ شبانه را صدای هق هق و مویه را ایمان بیاور خواهرم.... و خواب ها را بگذار آب ببرد از سرگردانی چشمها برای باد بخوان کابوس را ترس را اضطراب را ... من ستاره ها را روشن کرده ام و به ماه گفته ام در آغوشت بگیرد برای آرامش برای پرکشیدن آشفتگی ها در هوایِ سردترِ صبحگاه پنجره را باز تر از همیشه باید گذاشت پرده ها را میکشم. شب تمام شده است خورشید خاتون موهایش را بگذار در اتاقِ ما شانه کند... شاید هوایِ خواب را باید کنار زد چشمها را باید دست کشید و آب زد به این هوایِ دلکَشِ بهار، اینچنان سلام زد... پ.ن: وقتی صدایِ تند تند نفس زدن هایِ مریمِکوچکم خواب را گرفت از خیال! 5:59 دقیقه ی صبحِ دوشنبه نامیِ خوب در تنگنایِ تنگ بی تاب میشوم وز شرم این ستم که بر این تشنه میرود انگار پیش دیده ی او آب میشوم... پ.ن: شعر از فریدونِ مشیری پ.ن2: و جفتی که نیست! ماهی قرمزِ کوچولویی که عمرش کفافِ عیدِ سیزده روزه را نداد! و این یکی را تنها کرد تویِ تنگ.... طی بررسی های به عمل آمده،بنده علت مرگ ماهی را،اون رنگی رنگی هایِ شیمیاییِ تهِ تنگ میدانم و به شدت این عملِ مریم رو محکوم میکنم! D: یکی نی بگه اخه خواهرِ من این جینگولک بازی ها چیه؟زدی ماهی بدبختمونو تنها کردی! هرگز نیاید در نظر،نقشی ز رویت خوب تر/ حوری ندانم ای پسر! فرزند آدم یا پری؟ آفاق را گردیده ام، مهر بتان ورزیده ام/ بسیار خوبان دیده ام، اما تو چیز دیگری! ای راحت و آرام جان با روی چون سرو روان/زینسان مرو دامنکشان کارام جانم میبری عزم تماشا کرده ای،آهنگ صحرا کرده ای/ جان و دل ما برده ای، اینست رسمِ دلبری عالم هم یغمایِ تو،خلقی همه شیدایِ تو/ آن نرگسِ رعنایِ تو،آورده کیشِ کافری خسرو غریب است و گدا افتاده در شهر شما/ باشد که از بهرِ خدا، سویِ غریبان بنگری پ.ن: از غزلیات امیرخسروِ دهلوی، برایِ نازنینِ روشنِ تصاویرِ دوست داشتنیِ کلمات! دوستِ روزهایِ سخت و مَلَس! جز قشنگترین فیلم هایی بود که دیدم. داستانِ یک شهری بود که به جایِ پول، زمان برای مبادله ی همه چیز و هرکاری استفاده میشد. اونجا حتی زمان سرقت میکردن! و حتی در ازایِ کارکردن ها بهشون زمان میدادن! تا 25 سالگی شما زندگی عادی داشتی ولی بعد از اون همیشه در سیمایِ بیست و پنج سالگیت میموندی و یه چیزی شبیه ساعت رو پوست دستت بوجود میومد که زمانِ زندگیت رو مشخص میکرد. خیلی جالب بود. تو اون شهر سری طبقاتی وجود داشت به میزان زمانی که دارند.مثلا تو طبقه ی فقیر یهو وقتِ یکی صفر میشد و میوفتاد زمین میمرد.یا مثلا اونجا همه میدوییدن که زمان داشته باشن. کلا توضیحش سخته! برا سالِ2011 بود فیلم. و به نظرِ من که خیلی قشنگ بود. صحنه ی دردناکش هم این بود که مادرِ شخصیتِ اصلیِ داستان برایِ نیم ساعتی که نداشت تو ثانیه آخر که پسرش رسید بهش تو بغل پسرش زمانش صفر شد و مرد! در کل فیلمِ خوبی بود. به نظرم ارزش دیدن، داشت! ما که دوست داشتیم! دَمِ سازندش تابستونی! روزگارم نمیتونه دیگه تورو از من بگیره/آخه اونم میدونه که نفسم به نفسِ تو گیره/ آره کارِ دلِ منو و تو دیگه از عاشقی گذشته/ بیا باهم نزاریم رویایِ دریا بمیره... دیروز که سه برادرم به خانه مان آمده بودند عجیب احساس خواهرانه داشتم! مخصوصا با دیدن "شهاب " که بعد از یک سال بود. اصلا این آجی گفتن های "ممد حسین" هزار بار دلم را قنج زده میکرده! و شاید این شیطنت هایِ کله خریِ! مهدی! که هنوز هم شبیه آن موقع هاست... راستی تو میدانی چرا من برایِ برادر هایم بزرگ نمیشوم؟!؟ هنوز هم برای شهاب و ممد حسین و علی و رضا همان دختر بچه ی لجباز و شیطونِ زبان دراز مانده ام انگار! چیزی که مربوط به یک دهه پیش است! D: من از بچگی با این ها برادر داشتن را چشیده ام.چه میفهمی تو از این احساسِ خوب؟ من که بدنیا امدم تقریبا هم شان بودند! خیلی بزرگ بودند. فقط مهدی و مصطفی با این اختلاف سنیِ یک ساله اعصابم را خورد میکنند! و هی میکوبندش تویِ این سرِ بیچاره ی من! این پسرعمه هایِ خوب برایم برادرند عجیب! راستی آنها هم طعم خواهرانگی هایِ ما سه تا را شبیهِ ما حس میکنند... لاید حس میکنند در این آبجی گفتن ها! تو میدانی وقتی داشتند شادی را تویِ دل ها میچسباندند من و تو کجایِ بهشت،سرگرمِ چه چیز بودیم اینچنان؟ تا کی باید عکس ها زبان درازی کنند رو به رویِ چشمهایِ کلمات؟ رها: از کی تا به حال در خودمانِ غریب نگاه نکرده ایم و لکه ها را گذاشتیم بیشتر شود؟ و لکه ها بیشتر شد... و حالا دیگر چه میشود کرد با قلبی لکه آلود یا لکه هایِ قلبی؟ همیشه پخت و پز را ترجیح دادیم به رفت و روب! این شد که آشی را که پخته ایم هم دیگر خوردنی نیست! اما دیگر نان ها نان هایِ گذشته نیست! نانِ داغِ تنوریِ خوشمزه میخواهد دلم و یک اسبِ قهوه ای. خوش به حالت که لکه ها را به رهایی دعوت میکنی... شیرین: زمینی که میبینی و آسمانی که میچشی کاش به قدرِ اسمت مزه داشت. کاش، میشد حواله کنی برایم از کیلومتر ها آنطرف تر مزه ی هوایِ کویر را.... . . . . ما به کجایِ نقشه کوچ کرده ایم که نه باران را داریم نه کویر را، نه مهتاب را نه خورشید را،نه رود را نه مرداب را؟ و عجیب اینکه من غالبا در این لحظات گیر کرده ام! و این لحظه هایِ بی نام و نشان،همسفران من شده اند در این جاده که خدا میداند به کدام انتها ختم میشود! از تو دلگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــرم، که نیستی کنارم / من دارم میمیـــــــــــــــــرم ، تو کجایی من باز بیقرارم؟ میدونیــــــــــــــــــ جز تو کسیــــــــــــــــــ رو ندارم ،باورم نمیــــــشه اینقد اسون رفتیـــــــــــــ از کنارمـــــــــــــــ دلم میخواد ببینمت بازم بخندی تو نگام/ آخه فقط تو میدونی از زنده بودن چی مخوام .... با صدای محمد رضا هدایتی! به گزارش مادر در یک اقدام هوشمندانه ، خانواده به اجماع کلی در برخورد با مهمان ها رسیدند! صدایِ نفس هایِ صدرایِ10 ماهه ی من. در همین چند قدمی ام. و خواهری راست گفت: آدم مفهوم عشق و جدایی و ... را با صدرا حس میکند! از الان غصه ی رفتنش را دارم... "کثابتِ عبضی" (نوعی ناز دادن بچه که با استقبال صدرا خان هم همراه است!) با این خنده هایش ادم را وابسته دل بسته یا یک واژه شبیه این ها میکند بیشتر... و دیوانه ی این مهربانیِ کودکانه اش شده ام عجیب... اه اصلا فکر کردن به این که این چشمهایِ رنگیِ قشنگ رو بعد از عید تا تابستون نبینم هم دیونه کنندس! آن روزها حرف میزدم از رویاهایم میگفتم ...رویاهای من چه بود؟ چه داستانی بود که با صدای بلند تعریف میکردم میخندیدی فکر کن گمان میکنم هست چیزی هست که اگر به خاطر بیاوری حال من خوب میشود پ.ن: شعر از: سارا محمدی اردهالی عکس: از جنابِ دوربین خان! ، مائده این عکس رو خیلی دوست داره! شاید یک حسی رو این دوست داشتنش به من هم منتقل کرده که من هم این عکسو دوست دارم... لابد..! پ.ن2: و به قول خودش: من مادرِ عکس هایم هستم، در هفده سالگی! پ.ن3: این تصویر منو یادِ آهنگ رضا موتوری با صدای فرهاد میندازه: با صدای بی صدا مثه یه کوه بلند مثه یه خواب کوتاه یه مرد بود یه مرد... یا شاید هم یادِ اهنگه با صدای حبیب: من مرد تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم.... هوسِ چیزی،فراتر از بافتن شال گردنِ قرمزِ نرگس یا ازدواج دوباره ی کتایون داشت. هوسِ چیزی خوب،چیزی که شبیه هیچ چیز نیست. بلند شد و کنارِ پنجره ایستاد،بویِ خاک باران خورده را قطعا ترجیح میداد به ادکلن هایِ فرانسوی. یادِ چندسال پیش افتاد،خاله فرزانه برایش از فرانسه عطر"شبهای پاریس " را آورده بود. پوزخندی زد و حواسش را داد دوباره به باران. و بویِ خاکِ خیس. به خودش که آمد انگار باران خیلی وقت بود که تمام شده بود. صدایِ جیغ و دادِ چند کودک، که در پارکِ آنورِ کوچه بازی میکردند،دلش را مالش داد. دوربین به دست، به امیدِ یافتنِ سوژه هایِ خاص، جمعِ زنانه یِ تکراری را ترک کرد. تویِ پارک بود، شبیه پیرمرد هایِ 70 ساله دلش دیگر بازی نمیخواست، نشستن و روزنامه خواندن و شاید سیگار کشیدن میخواست. دلش اصلا یک سکون میخواست...یک سکونِ ابدی. هیچ چیز برای فکر کردن نداشت، دختر بچه ی بامزه ی روسری آبی میشد سوژه اش باشد. کم کم لابه لایِ بازی هایِ کودکانه گم شد! همه ی بچه ها دوره اش کردند. با آنها حرف میزد.به این فکر کرد که چه حرف هایِ بزرگی میزنند گاهی این بچه ها! بعضی هاشان،وقتی که میخواست عکس بگیرد فرار میکردند،برخی با خجالت و لبخند رضایت میدادند که دخترِ عکاسِ عاشقِ بچه ها ثبت کند لپهایِ سرخِ از سرماشان را! خسته شد. از کلنجار رفتن با بچه هایِ بزرگ خسته شد. برگشت،رویِ نیمکتی که هنوز خیس بود نشست، کوله پشتی اش بیش از حد سنگین بود. سرش را روی لبه ی نیمکت گذاشت و به این همه درخت که حالا دیگر خبری از برگ رویشان نبود نگاه کرد. تا به حالِ به پوچ فکر کرده ای؟ به خالی؟ به مبهم؟ به چیزی که نمیدانی چیست؟ من توانستم. درساعتی که سرم بالا بود، خیره به درختِ یخ زده ی آخرِ زمستان،به همه ی هیچ هایِ زندگیِ نه چندان بلندم فکر کردم! به چیزهایی که نمیدانم چیز هستند یا ناچیز! احساسِ کرختیِ غریبی بود. لرزیدم. راستی هیچ،ارزشِ فکر کردن دارد؟ اصلا چه کسی مشخص میکند برایم که چه چیز ارزش فکر کردن دارد؟ حرف های منطقیِ پدر؟ نصیحت هایِ مادر؟ کتابخانه ی پدر بزرگ؟ صاف نشستم رویِ نیمکت، هنوز هم روسری آبی داشت بازی میکرد...هنوز هم همه شان بازی میکردند... دوباره سرش را روی لبه ی نیمکت گذاشت.کلاغ بود انگار. رویِ درخت نشست. دختر چشمهایش را بست. به هیچستانِ خیالش سفر کرد و مدتهاست او به هیچ می اندیشد... و من تقویم شده ام! نشسته ام و مغزم را ورق میزنم. ورق میزنم. ورق میزنم.... راستی: تو از کجا پیدایت شد؟ راستی: یکهو کجا رفتی؟ «عمو نوروز! نیا اینجا» ترانه: یغما گلرویی عمو نوروز! نیا اینجا که این خونه عزاداره پدر خرجِ یه سال قبلِ شبِ عیدو بدهکاره چشای مادر از سرخی مثِ ماهی هفتسینن، که از بس تر شدن دائم، دیگه کم کم نمیبینن برادر گم شده پُشتِ سُرنگای فراموشی تنِ خواهر شده پر پر تو بازارِ همآغوشی... توی این خونهی تاریک کسی چشمانتظارت نیست، تا وقتی نون و خوشبختی میونِ کولهبارت نیست عمو نوروز! نیا اینجا، بهار از یادِ ما رفته توی سفره نه هفتسینه، نه نونه، نه پولِ نفته عمو نوروز! تو این خونه تمامِ سال زمستونه. گُل و بلبل یه افسانهس، فقط جغده که میخونه... بهار و شادیِ عیدو یکی از اینجا دزدیده یکی خاکسترِ ماتم رو تقویمِ ما پاشیده. توی این خونهی تاریک کسی چشمانتظارت نیست، تا وقتی نون و خوشبختی میونِ کولهبارت نیست... // پ.ن: به قول روایت داریم که! : وضعِ مملکت را باید از آنجا فهمید که بابا نوئل عیدی میدهد و حاجی فیروز گدایی میکند! D: او این داستان کوتاه را در یک شرطبندی با دوست خود که ادعا کرده بود که با 6 کلمه نمیتوان داستان نوشت، نوشته است! داستان: for sale: baby shoes, never worn. پ.ن: معرفی ارنست همینگوی: ارنست میلر همینگوی،نویسنده ،روزنامه نگار و رمان نویس امریکایی, برنده جایزه نوبل ادبیات و جایزه ی پولیتزر. از پایه گذاران "وقایع نگاری ادبی" از تاثیرگزارترین انواع ادبی بوده است. از مهمترین اثار او: پیر مرد و دریا و وداع با اسلحه را میتوان نام برد. او در1961 با اسلحه ی مورد علاقه اش خودکشی کرد. هر چند که همسرش میگوید او در حال تمیز کردن دولول مورد علاقه اش بوده که گلوله از آن در رفته است و باعث مرگش شده! کنسرت adele.دوس داشتنی بود. آقایِ کبابیِ سر خیابان! دو روز مانده به عید! در خیابان شهرداریِ رشت. کبابِ کثیف! D: ( آثار جرمِ دخترانه یِ من و دوست!!) جهتِ بازنشانیِ خاطرات! به توصیه خودش! D: نشستم
لابهلای تعطیلات نوروز باستانی و دارم فکر میکنم آیا اینکه بگویند اول تا سیزدهم فروردین عید است و بعد ما با هم شادی کنیم کلاهبرداری
تاریخی و بینالمللی است؟ توی فرنگ هم میگویند کریسمس شده شادی کنید. بروید مرخصی.
خوش بگذرانید. "غیر طبیعی" نیست؟ مگر میشود طبق برنامهریزی شاد شد یا غمگین؟
همه با هم شاد شویم. با هم غصهدار. با هم برویم مسافرت. طبیعی است که مثلا برسیم به
روز تولد و یهو بگوییم خب بخندیم؟ برسیم به عید و بگوییم خب بخندیم.... یهو بگوییم
غمگین شویم؟ طبیعی است؟ من مثلا چهارشنبه حال نداشتم بخندم، نمیشود بگذارم برای هفته
بعد و شاد شوم؟
مثلا
اگر مادربزرگ فوت کرده باشد باید حتما برسیم به سالروز مرگش؛ بعد یهو عزا بگیریم که
ای دل غافل. مادربزرگی که طعم غذاهاش و قصههاش توی سال به یاد آدم نیاد که سالی یک
بار زیادش است برای یادآوری و عزاداری. یا برسیم به روز تولد یه دوستی بگوییم بریم
دوستی کنیم؛ وقتی تمام سال باهاش دشمنی کردیم. بریم شادش کنیم وقتی تمام سال غمگینش
کردیم. طرف به ما فکر میکند افسردگی میگیرد بعد ما میخواهیم بپریم از پشت مبل بیرون
و داد بزنیم سورپرایززز . دیالوگ - خب کی شادی کنیم؟ : بذار تقویم رو ببینم... هووووم. شش روز دیگه عیده.
صبر کن تا اون روز. بعدش میترکونیم. آدم
دلش که خوش باشد خوش است. وگرنه میرسد به روزهای تقویم که دستور کرده رسما باید خوشحال
باشید یا غمگین، عملا روزش سیاه میشود. غمش زیاد میشود. آدم وقتی آه نداره با ناله
سودا کند، چطور لباس نو تن کند و حول حالنا بگوید؟ دستوری
شدن شادی و غم در کل تاریخ جهان مشکوک است. بزنیم به خط توهم و این سوالها را مطرح
کنیم که توطئه در پشت پرده در کار بوده؟ یا توجیه اقتصادی داشته؟ وگرنه کسی که دستش
به دهانش میرسد هر وقت هوس کند سبزیپلو با ماهی میخورد و به تقویم نگاه نمیکند.
توی فرنگ هم هر وقتی بخواهد تلپی شامپانی باز میکند و کفش را میپاشد سر و صورت مهمانهاش. غم و
شادی دستوری نوعی کوپن است که به تعداد معین و مشخص پخش میشود با تاریخ مصرف. یعنی
اگر تقویم بگوید چهارشنبه عید 92 است و تو شادی نکرده باشی نمیتوانی بیاوریاش توی
اردیبهشت عید بگیری. چون تاریخ مصرف عیدت منقضی شده. غم و شادی دستوری سوبسید دولتی
است، هر کس یک چکه؛ پس دیگر طلبکار نباشید. یعنی به همه یک برگ کوپن/تقویم از سال میرسد؛
کوپن غم، کوپن شادی. کوپن را که خرج کردی دیگر بهش فکر نمیکنی، منتظر میمانیم تا
دوباره کوپن اعلام شود و دلی از عزا درآوریم.دور روزهایی که باید بخندیم خط میکشیم
توی تقویم. مرخصیها را میاندازیم تنگ تعطیلیها، به صورت فشرده میشعفیم و هلهله
میکنیم. بعد روز که تمام شد رخت پلوخوری را درمیآوریم و رخت عزا تن میکنیم. پوریا عالمی/نویسنده و طنزپرداز جایتان خالی. دسته جمعی نشیته بودیم، کدو حلواییِ شیرین
میخوردیم و ه .ا.سایه ،به روایت مسعود بهنود میدیدیم. مستندِ فوق العاده یِ کم نظیرِ خوبی که
از بی.بی.30 فارسی پخش شد امشب. و پر بود از شاعرانِ معاصرِ نام آشنا. از نیما و شهریار و شفیعی کدکنی و اخوان
ثالث تا شاملو و کسرایی و کیوان و ملک الشعرای بهار و... همه یا عکسی بود ازشان یا
نامی و خاطره ای. حتی فیلمی که سایه با دوربین دستی اش از
تختی گرفته بود وقتی که به دیدنش در خانه ی سایه آمده بود و آن سیگارش هم که خودش داستانی
بود! بسی لذت بخش بود! اگر گیر آوردیدش حتما
ببینید... و شعر خوانی اش در دانشگاهی در لندن و داستانِ
ارغوانی که برایش شد همه چیز! ارغوان شاخه ی هم خون جدا مانده ی من آسمان تو چه رنگ ست امروز ؟ آفتابی ست هوا ٬ یا گرفته ست هنوز ؟ من درین گوشه که از دنیا بیرون ست ٬ آسمانی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه میبینم دیوار است آه این سخت سیاه آنچنان نزدیک ست که چو بر می کشم از سینه نفس نفسم را بر می گرداند ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می ماند کور سویی ز چراغی رنجور قصه پرداز شب ظلمانی ست نفسم میگیرد که هوا هم اینجا زندانی ست هر چه با من اینجا ست رنگ رخ باخته است آفتابی هرگز گوشه ی چشمی هم بر فراموشی این دخمه نیانداخته است اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده کز دم سردش هر شمعی خاموش شده یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد ارغوانم آنجاست ارغوانم تنهاست ارغوانم دارد می گرید چون دل من که چنین خون آلود هر دم از دیده فرو میریزد ارغوان این چه رازیست که هر بار بهار ٬ با عزای دل ما می آید ؟ که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
؟ اینچنین بر جگر سوختگان داغ بر داغ می افزاید ارغوان پنجه ی خونین زمین دامن صبح بگیر وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس کی برین دره غم می گذرند ؟ ارغوان خوشه ی خون بامدادان که کبوترها بر لب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند جان گلرنگ مرا بر سر دست بگیر به تماشا گه پرواز ببر آه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند ارغوان بیرق گلگون بهار تو بر افراشته باش شعر خون بار منی یاد رنگین رفیقانم را بر زبان داشته باش تو بخوان نغمه نا خوانده ی من ارغوان شاخه ی هم خون جدا مانده من ...... (هوشنگ ابتهاج) سفر یعنی آدامس. تا حالا آدامس توی موهات گیر کرده؟ من از سفر بیزارم. سفر برای من یعنی جاده شمال وقتی به تهران
نزدیک می شود. و بخشی از تو جا مانده در شمال دارد طناب
جاده را می کشد سمت خودش از یک طرف،تهران می کشد سمت خودش از یک طرف. شمال بکش، تهران بکش، طنابِ جاده نمی شود
کِش که یک جا در برود خیال هر دو راحت شود. می شود آدامس، کش می آید مغزت از شمال تا
تهران ، نه می ماند نه می رسد، فقط می چسبد به اتوبوس های سردرگم و رستوران های سرِ
راهی و گوریل های حصیری و لواشک های آویزان و کایت های بی باد و ببرها و قوهای بادی
و کلوچه های مغزدار ِ هرجایی و تابلو های چند کیلومتر مانده به کجا و مکانیکی ها و
کوووووه تا خودِ کلان شهر. سفر یعنی آخرین روزهای عید. یعنی فراموش کردن نوارهای رنگی دسته ی دوچرخه
دختری که دور مچ دستش سه دستبند زرد و قرمز و طوسی بسته بود. یعنی عقب ماشین که دیگر مرتب نیست نصفه
نیمه خوابیدن، بی خودی بیدار شدن،روی ملافه های چروک، بعد توی خواب خرکش کردن لباس
ها وکفش ها و ساک هایی که مثل قبل مرتب نیست توی آسانسور،و فکر کردن به اینکه انگار
چمدان ها بعد از سفر تولید مثل بکنند،زیادمی شوند. لباس چرک ها همین طور. دمپایی ها
همین طور. خاطره ها همین طور. مشق ها ی عید همین طور. سفر یعنی آدامس. تا حالا آدامس توی موهات
چسبیده؟ این را زن ها بیشتر درک می کنند، ولی مرد
ها این را بیشتر حس می کنند که پیش بینی یعنی چه. اینکه ببینی حالا سوار شدی، حالا
توی جاده، رسیدی، استراحت، شام ناهار، تمام شد، برگشتی، جاده،خانه همین جا. این فکر کردن به آینده مثل آدامس می چسبد
به موهای مغزم. طوری که سفر نمی روم، و می مانم توی خانه
موها را دانه دانه جدا می کنم. بیماری دارد حاد تر می شود. در مورد کار
هم همین طور شده. در مورد مهمانی. در مورد هر چیزی که بشود نقطه های شروع و پایانش
را حدس زد. این است که این روزها فقط می خوابم و گاهی کارهایی می کنم که آخرش معلوم
نیست و باز می خوابم و آینده روشن شده را پیش بینی می کنم و نقطه ها را به هم وصل می
کنم و آدامس ها را سعی می کنم بکّنَم از لای موها... می دانم نشانه های خوبی نیست؛ حالا فردا
دارم می روم سفر .شمال نه. یزد. تمام آدامس های جهان را کسی جویده انگار
و گذاشته لای موهای من.ما. (نیما دهقانی) پ.ن: طبق معمول نمیدانم چرا برایم قشنگ میزند! چیزی نگو آنچه امروز آزارت میدهد روزی دلتنگت میکند غژ غژ صندلیِ پدر زنگِ صدای تو وقتی داد میزنی خس خس سینهام وقتی گریه میکنم .. سیدمحمد مرکبیان این هم وبلاگ آقایِ مرکبیان: قشنگ مینویسند. بخوانش! ... " دیگه از خوش اومدن ُ بد اومدن
بیزار شدم . دلــم میخواد یکی پیدا بشه که یه جور دیگه
بهش نگاه کنم ... بهش احترام بزارم ... بزرگ باشه ... بــزرگـــــ .......
" پری / داریوش مهرجویی و من حیرانِ این منیتِ عجیبِ جدیدِ جیغ آلودِ آرامم! و فاطمه اختصاری میگوید: هستم! میان فلسفه ی هستن و شدن پاکم کن از تمام سَرت، زنگ هم نزن که دستگاه مشترکت پشت هر عدد در هیچ جا، به هیچ کس، آنتن نمیدهد! و پی نوشتی صالحی وار: اینجا اگر چه روز،گاه چون شبِ تار میشود، اما بهار میشود. من دیده ام که میگویم! این شعر رو اولین بار شنیدیم از : سین الف! اصلا بیت آخر بیاید یادِ او می آید، لحنِ او می آید، خودش هم می آید... صدای "صالح" تو آکادمی گریمو در آورد بد جوری.....
برچسبها: قطعات آشنا, چیزی شبیه دلتنگی

برچسبها: سوژه های دم دستی, سرگشتگی های من, دخترانه, عکسِ آیینه

برچسبها: تصویر آشفتگی ها, سرگشتگی های من, دخترانه, عکسِ آیینه

برچسبها: تصویر آشفتگی ها, سرگشتگی های من


برچسبها: سوژه های دم دستی, سرگشتگی های من, دخترانه, عکسِ آیینه

برچسبها: چیزی شبیه ناگهان


برچسبها: سوژه های دم دستی, سرگشتگی های من, دخترانه, عکسِ آیینه

برچسبها: سرگشتگی های من

برچسبها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی, دخترانه, تصویر رویاها

برچسبها: سوژه های دم دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, دخترانه, عکسِ آیینه



برچسبها: در حوالی خوانش کتابها, خبرت هست, قطعات آشنا, دست نوشته ی خوبان



برچسبها: سوژه های دم دستی, سرگشتگی های من, دخترانه, عکسِ آیینه

برچسبها: چیزی شبیه ناگهان



برچسبها: سوژه های دم دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, دخترانه, عکسِ آیینه


برچسبها: خبرت هست, چیزی شبیه ناگهان


برچسبها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی, و انسانی که با خاطرات زنده است

برچسبها: شعرهای دلنشین, هر ترانه یک حرف تازه

برچسبها: عکسِ آیینه

برچسبها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی

برچسبها: هر ترانه یک حرف تازه, شعرهای دلنشین, خبرت هست, چیزی شبیه ناگهان

برچسبها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی, دخترانه, تصویر رویاها

اولین روزِ مدرسه در سال92! دیدنِ برو بچِ باحال و دوست داشتنی، و البته طولانی شدنِ روز و هوایِ گرمِ دیوونه کننده!
و البته بازدیدِ بعد از N روز از دوستانِ هنرمند و هنرجو! با لباس هایِ رنگارنگی که بویِ نو بودن میداد! همه چیز خوب بود. سوگند و محدثه و شکوفه و سحر و فاطمه و نیلوفر و سارا و... همه بودن! خیلی خوب بود...
برچسبها: سرگشتگی های من, چیزی شبیه ناگهان


برچسبها: دوستی هایی که دوستی خاله خرسه نیست, چیزی شبیه ناگهان, سرگشتگی های من, تصویر شایدها

برچسبها: سوژه های دم دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, سرگشتگی های من, دخترانه


برچسبها: سوژه های دم دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, سرگشتگی های من, دخترانه


برچسبها: سوژه های دم دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, سرگشتگی های من, دخترانه


برچسبها: سوژه های دم دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, سرگشتگی های من, دخترانه


برچسبها: در حوالی خوانش کتابها

برچسبها: فیلمواره, سرگشتگی های من, عکسِ آیینه


برچسبها: سوژه های دم دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, سرگشتگی های من, دخترانه

برچسبها: قطعات آشنا, دست نوشته ی خوبان, چیزی شبیه ناگهان

برچسبها: هر ترانه یک حرف تازه, شعرهای دلنشین, چیزی شبیه ناگهان, در حوال و هوای چیک چیک دوربین

برچسبها: سرگشتگی های من, چیزی شبیه ناگهان

برچسبها: فیلمواره, سرگشتگی های من, دخترانه, عکسِ آیینه

برچسبها: سرگشتگی های من, چیزی شبیه ناگهان, تصویر رویاها, عکسِ آیینه


برچسبها: سوژه های دم دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, عیدانه, دخترانه

برچسبها: دوستی هایی که دوستی خاله خرسه نیست, چیزی شبیه دلتنگی, سرگشتگی های من, قطعات آشنا

برچسبها: فیلمواره

برچسبها: جمله های ناب

برچسبها: سرگشتگی های من

برچسبها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی, دوستی هایی که دوستی خاله خرسه نیست

پ.ن:
برچسبها: سرگشتگی های من

برچسبها: سرگشتگی های من, چیزی شبیه ناگهان

برچسبها: سرگشتگی های من, چیزی شبیه ناگهان


برچسبها: در حال و هوای چیک چیک دوربین, سرگشتگی های من, سوژه های دَمِ دستی, قطعات آشنا

برچسبها: تکالیف دانش آموزانه ی کارگاه مجازی ادبیات

برچسبها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی


برچسبها: در حال و هوای چیک چیک دوربین, سوژه های دَمِ دستی, قطعات آشنا

برچسبها: جمله های ناب, دست نوشته ی خوبان

![]()
برچسبها: هر ترانه یک حرف تازه, شعرهای دلنشین



برچسبها: در حال و هوای چیک چیک دوربین, دخترانه, سوژه هایِ دَمِ دستی




برچسبها: دست نوشته ی خوبان, چیزی شبیه ناگهان

برچسبها: قطعات آشنا, خبرت هست, چیزی شبیه ناگهان

برچسبها: سرگشتگی های من, جمله های ناب, دست نوشته ی خوبان

برچسبها: قطعات آشنا, چیزی شبیه دلتنگی

برچسبها: فیلمواره

برچسبها: سرگشتگی های من, چیزی شبیه ناگهان

گنجشکهای خرد
در آفتاب مهآلود بعد از ظهر زمستان
به تعبیر بهار بنشینند
و گلهای گلخانه
در حرارت ولرم والر
به پیشواز بهاری مصنوعی بشکفند.
سلام بر آنان
که در پنهان خویش
بهاری برای شکفتن دارند
و میدانند
هیاهوی گنجشکهای حقیر.
ربطی با بهار ندارد
حتی کنایهوار!
بهار غنچه سبزی است
که مثل لبخند باید
بر لب انسان بشکفد
بشقابهای کوچک سبزه.
تنها یک «سین»
به سینهای ناقص سفره میافزاید
بهار کی میتواند
این همه بیمعنی باشد؟
بهار آن است که خود ببوید؛
نه آن که تقویم بگوید!
«سلمان هراتی»
برچسبها: قطعات آشنا, چیزی شبیه دلتنگی

برچسبها: سرگشتگی های من







