خوابهایت را به دست باد بسپار
خسته ام...بسیار خسته ام! بغض خفه کننده ای دارد این دل! و برای این همه راز ، کوچک است این دل! خوب شو نازنین! خوب شو تا بغض ها را بتوان با تو هم قسمت کرد... خوب شو که دوباره این آفتابِ گرم بپاشد روی قلبِ خسته مان... خوب شو و بیا که دیگر دارم له میشوم از درد و بغض و اشک! که دیگر خسته ام از این خندیدن های تکراریِ اجباری و این اشک های ناگهان که حتی تویِ کلاسِ درس هم ریخت ناگهان رویِ صورتم... دلم هوای رفتن دارد...هوای قدم زدن و شعر خواندن و رها بودن! هوایِ تو و رها و غزال و شیرین و مهسا و چندین نفر دیگر را دارد... خوب شو دخترم.خوب شو که منتظرم... داریم با نازنینِ دردمندمان،چت میکنیم...! دعا کنید.دعا ...
برچسبها: دوستی هایی که دوستی خاله خرسه نیست, چیزی شبیه ناگهان, سرگشتگی های من, تصویر شایدها





