خوابهایت را به دست باد بسپار
چند تیکه دوست، چند برگ کتابِ ساده ، یک دوربین و خیابان، فنجان های گاه و بیگاه چای و این وبلاگِ فکستنی که آدم نمیداند تویش برای چه مینویسد... و هزار بار باید قسم خورد اگر یکیشان نباشد آدم میپوسد...آدم له میشود زیرِ همه ی غصه ها... و آدم نفسش بند می آید، اگر بگیرندشان،حتی برای کوتاه لحظه هایی!.... و مگر آدمی چه میخواهد؟؟ جز داشتنِ همین چند قطعه برای زندگی؟!؟ نه!... انصاف نیست... راستی این همه غصه از کجا قلمبه شده است تویِ این دلِ تنها؟!؟ شعر مرداب گوگوش... میون یه دشت لخت زير خورشید کوير مونده یک مرداب پیر توی دست خاک اسیر منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدا داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام می خواستم دريا بشم می خواستم بزرگترين دريای دنيا بشم آرزو داشتم برم تا به دريا برسم شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم زير آسمون پیر اما از بخت سیاه راهم افتاد به کوير چشم من چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند اما دست سرنوشت سر رام یه چاله کند توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد آسمونم نباريد اونم سر گرونی کرد حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون یه طرف میرم به خاک یه طرف به آسمون زمینم از این پایین هی بخارم می کنن زندگیم شده همین با چشام مردنمو دارم اینجا میبینم سر نوشتم همینه من اسیر زمینم هیچی باقی نیست ازم قطره های آخره خاك تشنه همینم داره همراش میبره خشک میشم تموم میشم فردا که خورشید میاد شن جامو پر میکنه که میاره دست باد آلبوم بوی دیروز/ آهنگساز: حسن شماعی زاده/اجرای فریبرز لاچینی/ترانه سرا:ایرج جنتی عطائی
پ.ن:
من همونم که یه روز
اولش چشمه بودم
خورشید از اون بالاها
برچسبها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی, از لابه لای ترانه های خاک خورده ی سیستم, شعر های دلنشین





