خوابهایت را به دست باد بسپار

خواهرِ کوچک من.

راحت بخواب.

خوابهایت را برای باد تعریف کن و

راحت بخواب

دست توی دستت میگذارم

تا آسوده بخوابی!

من از هیولای خواب های تو نمیترسم...

راحت چشمهایت را ببند و بخواب..

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
من پیوسته از تو گریخته ام و به اتاقم ، کتابهایم ، دوستان دیوانه ام و افکار مالیخولیائیم پناه برده ام .

قبول دارم که کله شق بودم
اما تو هم همواره فقط در پی اثبات سه چیز بودی
اول آنکه در این ارتباط بی تقصیری ؛ دوم آنکه من مقصرم و سوم ، با بزرگواری تمام حاضری مرا ببخشی …

فرانتس کافکا

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

تو چندمین نفری که میگویی احساساتی بودنت نگرانم میکند؟!؟!؟

و انسان ها با احساسشان زنده اند! درست مثل خودت...

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم

وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید افروختنم باید
...ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

(هوشنگ ابتهاج)


دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
سر این سفره ی یلدا عجب حالی شده حالم

بخون حافظ صدات خوبه کنارت خیلی خوشحالم

یه کاسه عشق یه دونه شمع دو تا پروانه ی عاشق

نگا کن حالِ من خوبه شدم دیوونه ی سابق

یه دیوونه که این شبها دلش بدجوری مجنونه

به یادت حافظ هم امشب داره لالایی میخونه

بازم امشب به یادِ تو کناره سفره بیدارم

یه کاسه دونه ی یاقوت سر این سفره میذارم

یه ظرف آجیل و هندونه گذاشتم کنج این سفره

نمیخوام صبح فردا شه نمیخوام شاید این کفره

ولی امشب به یاد تو زمستونو بغل کردم

نه تب دارم نه میلرزم تویی پایان هردردم

دارم پاییزو میبوسم توی این لحظه ی آخر

آهای حس هم آغوشی آهای یلدای بی آذر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکی یکی از همه دور خواهم شد
امتحان تحمل هجرت است
در شامگاه خزانی

(علی صالحی)


همين فرداست
كه ظلمت پائيزی تمام می شود
همه می دانند
جز پائيز.

(شمس لنگرودی)


دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

یلدای بی آذر.

آهنگ جدید امیر مانی.

(قرار بود از رادیو هفت پخش بشه ولی متاسفانه بدلیل پاره ای از مشکلات! مجوز نگرفت!)

خیلی قشنگه:* :D

از اینجا دانلود کنید:

http://www.bestmusic6.us/9638-Amir-Mani---Yaldaye-Bi-Azar

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
کمی ارامش

کمی سکوت...



طرح ریاضت تحصیلی!

مجری طرح: مهدیه

طراح:خانم خداپرست

ناظر: مامان و ملاقه

نتیجه نهایی: کارنامه دی ماه!

برآورد هزینه: مرگ و زندگی!

موانع کار: اینترنت ِ لعنتی! سریال مدار صفردرجه! چشمک چند کتاب شعر!





دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
جدیدا مصداق بارز کتابِ بیشعوری رو دارم لحظه لحظه تو خیلی ها میبینم! دی:

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
و شنیدن صدایت برایم چقدر دل نشین است.

ماه سایِ ماهتابی...

این روزها چقدر جایِ تو خالیست

این روزها جای با هم بودن ها خالیست

و این روز ها چقدر نبودنت پر نمیشود!

و این روزها جای همه ی کلماتی که روی کاغذ های خط دار برایت مینوشتم را اشک میگیرد

ووقتی یاد همه ی یک شنبه های باتو بودن می افتم دلم هی ضعف میرود!

دلم هی باران میخواهد و هی پفک نمکی! حتی آن کتابچه ی دعا و حتی آن صدای شعر علیزاده ی مخصوص!

اما راستش را بگویم همه ی این دل ضعف رفتن هایم نه به خاطر پفک نمکیست و نه به خاطر صدای شعر! نه به خاطر سهراب و نه به خاطر قاصدک...

این دل ضعف رفتن ها همه اش برای خودِ خودت است که گم شده ای شاید هم گمت کرده ام

این دل ضعف رفتن ها برای تصویریست که دارد رویش خاک مینشیند در حافظه ام.

دل ضعف رفتن ها برای چادرِ گلدارِ سفیدت است. برای آن آرامشت.برای آن صورتی بودن ها و ....

هنوز یادم هست:

من با تو ام تو با من کاری نداره پرواز

این کوله پشتیه ماست

فصلی برای آغاز...

آخ مهسا!

دلم تنگته!

دلم برات تنگ شده جونم.

میخوام ببینمت نمیتونم

بین ما دیوارای سنگی

فاصله یک عمرِ میدونم

بغضِ ترانه رو شیکستم

میخوام بگم عاشقت هستم

تو عین ناباوری امشب

خالی گذاشتی هر دو دستم....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:

و صدایت شادی را روانه ی قلبم کرد...

و این یکشنبه را با صدای تو تمام کردم...

و این یکشنبه صدای تو بود و صدای تو

صدا کن مرا

صدای تو خوب است


دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
....

دوستت دارم

با تمام واژه هایی که در گلویم گیر کرده اند

و تمام هجاهای غمگینی

که به خاطر تو شعر می شود

 

دوستت دارم با صدای بلند

دوستت دارم با صدای آهسته

دوستت دارم

....

(قسمتی از شعرلکنت /کتاب صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر / لیلا کردبچه)

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
هرشب

مرده‌ای به خوابم می‌آيد

و از خودكشی منصرفم می‌كند

از جبر و اختيار می‌پرسم

پيرمردی با صدایی پوسيده فریاد می‌زند:

«اين‌ها بهانه‌‌ست، بيچاره!»

به آزادی فکر می‌کنم

جوانی كلاهش را می‌کشد روی سوراخ پيشانی‌اش

و خونخنده‌اش توی صورتم می‌پاشد

به تنهایی دست‌هایم خیره می‌شوم

دختری كه رگش را زده، در چشم‌هايم زل می‌زند:

«زنده بمان

و به چنگش بیاور!»

آرش شفاعی

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

در جنگل سرگردان می گذشتم
قورباغه ای دیدم ...
بوسیدمش ... سپس ِ بوسه ی من امیری شد ...
و چون چشم گشود
با تحقیر به من گفت :
ای ماده قورباغه ، تو کیستی ؟


غادة السمان

( در ویکی پدیا از او بخوانید:http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%BA%D8%A7%D8%AF%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86)

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
چه احساسات بدی دارم این روزها...

به نگاهِ مردم شهر مشکوکم!

به حتی مهربانی هاشان

به حتی همین لبخندی که میزنند!

این عینک بدبینی دیگر دارد جزئی از من میشود انگار...

خوب نیست

هیچ خوب نیست

که دارم از درون قابِ این عینک لعنتی اطرافم را میبینم!

نمیدانم

مثل نگارخانه ی سعیده - راز های شهر من -

شاید راز نامهربانی ها رو خودم میدانم فقط شاید شاید

به قول اخوان : کسی رازِ مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند!

اما میتونم بگم:

نا مهربونی ها رو بگیر از من

غم هاتو ای پنجره حاشا کن....

چقدر این شعر قشنگه....

چقدر این روز ها برام آشناس!

فانوسسسسسسسسسسِ رفاقت، روشن نییییییییییییییییییست....

مشکوکم به خوابِ خاکستر مشکوکم....


پی نوشت:

با کوچه اواز رفتن نيست
                                                  فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
                                                   چيزى جز تنهايى با من نيست
 وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
                                                   به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم 
                                                    مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
                                                    به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
                                                   با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
                                                   شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
                                                   تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
                                                   كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
                                                   من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
                                                   مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
                                                   فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
                                                  چيزى جز تنهايى با من نيست
               شب هست و شوق شب كشتن نيست

(آهنگ ساز :بابک بیات/ترانه سرا: ایرج جنتی عطایی/ با صدای مانی رهنما)


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, از لابه لای ترانه های خاک خورده ی سیستم, شعرهای دلنشین, هر ترانه یک حرفِ تازه
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
آآآآآآآآآآآآآآی

چقدر سخته!

این کتابای لعنتی بهت چشمک بزنن ولی اونقدر حال نداشته باشی که بخونیشون!

چقدر سخته!

اسم آدمهای بزرگ رو جلدشون باشه و تو ساده از کنارشون بگذری

چقدر سخته!

تو هجوم آدم های کتاب خونده نفس کشیدن!

چقدر سخته!

کا کتابها کاغذی نیستند و کاغذی هاشون پیدا نمیشه!

چقدر سخته!

فکر کنی اولویت با کدومشونه! یا کدومو دوس داری اول بخونی

چقدر سخته!

احساس کمبودِ کتابخوندن کنی!

وایییییییییییییییییییییییییییییییییی

خیلی سخته!

اینقدر که الان ترجیح میدم برم،یک لیوان چایی بخورم، با یک مسکن قوی

بعد چراغو خاموش کنم و دروببندم و گریه کنم تا خوابم ببره!

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
+ سه عکس در باران
هوا پاییزی و بارانی ام من...

ادامه مطلب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
یک فنجان چای داغ بردار

برو بنشین کنار این پنجره!

بگذار این موسیقیِ بی کلامِ بی نظیر هم

همینطور بنوازد.

روبه رو ی این باران!

عجب حال و هوایی میگیرد شهرِ من

وقتی باران می بارد...


دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
این ابرها را

من در قاب پنچره نگذاشته ام
که بردارم
اگر آفتاب نمی تابد
تقصیر من نیست
با این همه شرمندۀ توام
خانه ام
در مرز خواب و بیداری ست
زیر پلک کابوس ها
مرا ببخش اگر دوستت دارم
و کاری از دستم بر نمی آید

رسول یونان

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

به تو سلام می‌کنم کنارِ تو می‌نشینم
و در خلوتِ تو شهرِ بزرگِ من بنا می‌شود

شاملو

( به خانم خداپرستِ شاملو دوست!)

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

من گلدان‌های کوچک را

که عطرهای پهناور دارند

دوست دارم

گلدان را شکستی

اکنون صدای آن به کوچه رسید

کسی دیگر ابدی شد

صدای فریاد است

که آب سرد می‌شود

که چای سرد می‌شود

ما روی زمین هستیم

زن همسایه‌ی من در روزنامه عینک دارد

عشق را با عینک باور نمی‌کند

و اگر عینک را از چشم بردارد

زمین را ‌نمی‌بیند

من به دنبال یک مفهوم هستم

تا فردا خانه را سفید کنم

گلدان را آب دهم.

ما روی زمین هستیم

کبریت‌های من تمام شد

من دیگر ترا نخواهم دید

زن همسایه‌ی من در روزنامه غصه دارد

که چرا دست‌های او کوتاه است

روزها بلند است.

و روزهای دخترش در اختیار او نیست.

                                      از مجموعه‌ی «ما روی زمین هستیم»


دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
از خاطرم نمیریو تنها نمیذاری منو/

همراهِ لحظه های من میشی میبندی راهمو/

این لحظه های زندگی از غصه پیرم میکنه/

هر لحظه بی تو بودنو داره نصیبم میکنه/

امیدِ این زندگی دوباره ته کشیده/

مسیرِ رویاهامو به بیراهه کشیده /

امیدِ این زندگی ناامیده /

بعدِ تو چشمامخواب خوش ندیده /

بهتر از دلم خبر بگیری/

چون داره دوریت حالمو میگیره/

یکی ازش بخواد برگرده پیشم/

نبودش خوابواز چشام میگیره/

حسابی دلم از دنیا گرفته/

بزار فاصله بینمون بمیره/

(از خاطرم نمیری/ترانه و موسیقی: حسین قربانپور/ با صدای علی لهراسبی/تنظیم: شهاب اکبری)


برچسب‌ها: از لابه لای ترانه های خاک خورده ی سیستم, شعرهای دلنشین, هر ترانه یک حرفِ تازه
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
باز یه بغضی گلومو گرفته

باز همون حسِ دردِ جدایی

من امروز کجامو؟ تو امروز کجایی؟

حالِ تو بدتر از حالِ من نیست

پشتِ این گریه خالی شدن نیست

همه درده دنیا یه شب دردِ من نیست

تو از قبله ی من گرفتی خدارو

کجایی ببینی؟ یه شب حالِ ما رو

فقط حالِ من نیست که غرقِ عذابِِ

ببین حالِ مردم، مثلِ من خرابه


برچسب‌ها: از لابه لای ترانه های خاک خورده ی سیستم, شعرهای دلنشین, هر ترانه یک حرفِ تازه
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
گفت برمی‌گردم،

و رفت،
و همه‌ی پُل‌های پشتِ‌سرش را ويران کرد.

همه می‌دانستند ديگر باز نمی‌گردد،
...
اما بازگشت
بی‌هيچ پُلی در راه،
او مسيرِ مخفیِ بادها را می‌دانست.

قصه‌گوی پروانه‌ها
برای ما از فهمِ فيل وُ
صبوریِ شتر سخن می‌گفت.
چيزها ديده بود به راه وُ
چيزها شنيده بود به خواب.

او گفت:
اشتباه می‌کنند بعضی‌ها
که اشتباه نمی‌کنند!
بايد راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دريا می‌رسند
بعضی هم به دريا نمی‌رسند.
رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد!

( علی صالحی)

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
و تو چه ساده برای من یک بتی

یک بت مجسم

و  من چه ساده

وقتی در آغوشت فرو میروم

فراموش میکنم

تمام آن نبودن ها و نداشتن ها و نخواستن ها و ندیدن ها را

در چشمهای سبزت قدم میزنم

درست مثل راه رفتن در جنگلی وسیع

راستش را بخواهی با اینکه خیلی باران را دوست دارم،

اما نمیدانم چرا دلم نمیخواهد در جنگلِ چشم های تو باران ببینم!

وقتی حتی به نبودن های چندساعته ات فکر میکنم...

میدانم شاید باور نکنی ولی با هواپیما ی جنگی به مرز جنون میرسم!

راستش را بگو!

چطور میتوانی اینقدر خوب باشی؟

آخر مگر میشود؟

تو خودت نگرانی آن وقت من را آرام میکنی؟

آخر مگر میشود؟

پر از بی قراری باشی و من را آرام کنی؟

آخر مگر میشود؟

خودت مطمئن نباشی و من را مطمئن کنی؟

و تو تنها کسی هستی که هیچ وقت!

هیچ وقتِ هیچ وقت

این احساساتِ نابی که به تو دارم را عوض نمیکنی

و قسم میخورم

دلم برای کسانی که ندارنت میسوزد

و قسم میخورم بودنت برایم

از بودنِ هزار هزار نفرِ دیگر مهم تر است

این بودن ها را کاش تمام نکنیم

مادرِ مهربانِ رندِ آفتابیِ سبز چشمِ دوست داشتنی ام....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:

فقط چند لحظه کنارم بشین

فقط چند لحظه به من گوش کن

هر احساسی رو غیر من تو جهان

واسه چند لحظه فراموش کن

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

دخترکی که مینشیند جلوی پنجره و شهر را تماشا میکند

در حالیکه طره ی موهای مشکی اش در باد تکان میخورد

او هست

میانِ این همه نگاهِ گنگ

.....


ادامه مطلب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
باید ایستاد؛ بدون تزلزل ، بدون شک ، وبدون اضطراب ...
باید ایستاد؛ حتی اگر زانوها قدری بلرزد، شک قدری نفوذ کرده باشد، واضطراب ، نیز ، ناگزیر، قدری ...
اصل ، درهرشرایطی ، وبه هرشکلی، ایستادن است؛ چراکه دوام درایستادگی، به هرحال، شکل وشرایط را، به سود انسان ایستاده تغییر خواهد داد

(نادر ابراهیمی)

برای کسی که حتی نمیدانم این را میبیند یانه!

اما فقط برای او.

برای اویی که می فهمد...


پ.ن:

تو که میدونی/همه ی عمرمو اونجا گذاشتم و رفتم

تو که میدونی بجز آغوشِ تو جایی نداشتم و رفتم

اگه رفتم و تو سراغمو نمیگیری هنوزم که هنوزه.....

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
باشد قبول دلم برابت تنگ شده!

بس کن!

این روزها حالم اینقدر خراب است که هی باخودم حرف میزنم

سرِ خودم را گرم میکنم و ...

چه میدانم!

این روزها هی میروم آلبوم های عکس را از صفحات مختلف فیس بوک باز میکنم و نگاه میکنم و فکر میکنم و...

چه میدانم!

اصلا این روزها انگار کارم شده است نگاه کردن!

این روزها کارم شده است قدم زدن و شعر خواندن و گوش دادن و دیدن چیزهایی که تا به حال ساده عبور میکردم!

این روزها بیشتر از همیشه به آدم ها نگاه میکنم!

به مردمِ عجیبِ شهرم!

اه این روزها چقدر همه چیز عجیب غریب شده است!

photo by: sayideh afroukhte

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
وقتی همه چیز شعر میشود!

مینشینم و یک کتاب شعر دیگر را باز میکنم!

شماره 18:

آقای وزیر

باید بروی بمیری

تمام جاده هارا هم اگر صاف کنی

او دیگر برنمیگردد...

شماره66:

سیگار آتش بزن

میان لب هایت بگذار

تا نمیه بکش

باقی اش را من میسوزم!

شماره 62:

به تماشای ماه میروم

شبهایی که ابر گرفته آسمانش را

نگران نباش

به رفتن تو ربط ندارد اصلن!

شماره61:

پاییز را تو آورده ای

مرا

عاشقانه هام.

حالا بیا سرِ سفره ی ماه و دوباره بگو: بسم الله!

شماره55:

شیرین است نگاهت!

مثلِ خوابِ پسِ مرگ!

شماره 54:

شهر هوای باران دارد

من

 هوای گریه!

رفیق گرمابه و گلستانیم ما!

شماره48:

باران میبارد

زیر چتری که قدم میزنم، با توام!

در نگاهِ عابران،

تنها.

این شهر،آیینه ایست مجازی.



×: آخرانه هایش را بیشتر دوس داریم انگار

در هرحالِ به قولِ خودش او رضا کاظمی شعرهای خودش است!


همینطور بیخود و بیجهت یادِ این شعر افتادم:

هوا خوبه، تو هم خوبی منم بهتر شدم انگار...

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

دارم کتاب میخوانم

دارم یک کتاب بامزه میخوانم

یک کتابِ خوب

یک کتابِ زندگی

یک کتاب برای من و اطرافیان

یک کتاب با عنوان :

"بیشعوری"

نوشته ی دکتر خاویر کرمنت

ترجمه ی محمود فرجامی...

به قولِ خودِ نویسنده:

یک کتاب برای درمان مهمترین بیماری تاریخ بشریت! یعنی همون بیشعوری


دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
چشمهای تو
مثل تنهایی خدا زیباست
عشق من!
نگاهم کن
نگاهم کن
تا این تنهایی کهنه
از تنم بریزد.
(عباس معروفی)
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
از نقشه ی کتاب جغرافی چهارم دبستان، آذربایجانش سوخته بود....
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

پوریا عالمی

...

بعد به تو زنگ نمی‌زنم تا بپرسم چند سانت دیگر در غم فرو رفته‌ایم
...
- و این در خاورمیانه چیزی غیر طبیعی است -




http://www.pouria-alami.com

ادامه مطلب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…


جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…


وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت


تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…


روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای


سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا


افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت


فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا


کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان


در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…


تا آفتاب زد همه جا تار شد برام


دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،


از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط


یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…

 

( نجمه زارع)


به رفیقِ رهاِ شاعرِ چشم روشن:


دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
چقدر تاریکی آمده است

چقدر کلمات در تاریکی جات عوض میکنند!

دیروز زلزله را شنیدم امروز آتش سوزی را

خدا به خیر میکند فردا را برای آذربایجان...

کتابهای در آتش سوخته

نگاه های سردرگم و حیران و نگران

صدای جیغ یک دسته همکلاسی

صدای سکوت یک دسته ی دیگر در آسمان...

تو را چه شد خواهرم؟!

من به چشمهای بی قرارِ تو قول میدهم

اندکی صبر سحر نزدیک است....


لینک خبر از خبر آنلاین:

http://www.khabaronline.ir/detail/261877/society/events

دانش آموز دختر کلاس چهارم ابتدایی مدرسه شین آباد در پیرانشهر آذربایجان غربی در آتش سوزی کلاس درسشان گیر افتادند

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
بدون تو میرم

یکباره آب میشم

تنها تر از اینم

تا برگردی پیشم....



از لابه لای ترانه های یک سیستم!:

سکوت سرد/با صدای امیرمانی

لینک دانلود آهنگ:

http://avazmusic.com/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%AF/


برچسب‌ها: از لابه لای ترانه های خاک خورده ی سیستم
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
مادربزرگ

برایم قصه بگو...

برایم بگو.

از تونل خاطراتی که گذشت

برایم بگو

از نگاه های نگران

برایم بگو که چطور خانه های حوض دار،

آپارتمان شد

برایم از قصه هایی که غصه شد

برایم از شیرینی ها بگو

از طعمِ گسِ خرمالویِ حیاط...

( تصویر: نقاشی اثر استاد کاتوزیان)

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |


درباره استاد کاتوزیان در ویکی پدیا

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D9%86

برای دیدن طرح های بیشتر:





ادامه مطلب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

نمایشگاه نقاشی محمد تقی مرتاض هجری

نمایشگاه نقاشی
نمایشگاه نقاشی محمد تقی مرتاض هجری
مکان: گالری هنر پویا – سبزه میدان. ابتدای خیابان لاکانی. رو به روی اطلس پود.
افتتاحیه پنجشنبه ۹ آذر ساعت ۱۷ تا ۲۰
نمایشگاه به مدت یک هفته ادامه دارد.


منبع:

کافه رشت

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
این حقم نیست/این همه تنهایی/وقتی تو اینجایی/وقتی میبینی بریدم..

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
یک روز از همین کوچه ها بیا

بیا تا صدایت کنم

بیا تا باهم بوی دود را بوی باران را

بوی خیابان را حس کنیم

یک روز از همین کوچه ها بیا

بیا که دوباره شعر بخوانیم

بیا که دوباره دلتنگ نشوم

بیا که دلسرد نشوم

یک روز از همین کوچه ها بیا

زود تر از سپیده دم

زود تر از غروب خورشید

نمیدانم

بیا فقط

در این مه تنها راه رفتن ها

ساده نیست

قسم میخورم که ساده نیست

تا دلمرده نشدم بیا

بیا تا حسرت منِ دلدار را نخوری...

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

ای بوته‌ی گل در دستم

که سراسر راه به پنجره‌ها خیره‌ئی

زیباترین خانه اتاقی است

که پای پنجره‌اش تو باشی


(شمس لنگرودی)

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
معلوم نیست

هنوز معلوم نیست من از کجا آمده ام

چرا آمده ام

اینجای  آزرده از آوازِ گریه چه میکنم

یا دارم آهسته با دی ماهِ بی دانه

و این بادِ نابلد چه میگویم!

(علی صالحی جان)

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
رویا بپرور و گریه سر ده، ای نژاد نگون بخت انسان.
راه نجاتی پیدا نیست - تو آن را گم کرده ای.
با "وای" شب را بدرود می گویی، با "وای" دیگر روز را درود.


یادداشت ها


فرانتس کافکا ( نویسنده ی متولد پراگِ آلمانی زبان)
بیشتر در ویکی پدیا:
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B3_%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |


اکران خصوصی فیلم سینمایی «میگرن»

نویسنده و کارگردان: مانلی شجاعی فرد
برنده لوح تقدیر بهترین کارگردانی بخش نگاه نو سی امین جشنواره بین المللی فیلم فجر
بازیگران: هنگامه قاضیانی.گوهر خیراندیش.پانتهآ بهرام. رضا کیانیان و …

اکران خصوصی با حضور کارگردان – همراه با جلسه پرسش و پاسخ
چهرشنبه ۱۵ آذر ماه ۱۳۹۱ – ساعت ۵ عصر
مکان: مجتمع فرهنگی خاتم الانبیا(ص) رشت- سالن وارش

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

من از آن روز که دربندِ توام

آزادم!

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

و دختری که گونه هایش را با برگ های شمعدانی رنگ میزد

آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست

(فرغ)


دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
من از راهــــــــــــ ــــی دور
برای خواندنِ خواب های تو آمده ام،
من از راهی دور
برای گفتن از گریه های خویش.
راهی نیست،
در دست افشانیِ حروف باید به مراسمِ آسانِ اسمِ تو برگردم،
من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم.
سيدعلی صالحی/نامه ای به ری را
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
دلم برایت قد یک نخود فرنگی کالِ سبز تنگ شده! رفیق قدیمیِ پنج ساله ام!...

باور میکنی؟ هنوز هم وقتی هر چهارشنبه از روبروی وعده گاه! میگذرم لبخند میزنم!

یا پشتِ آن درِ آبی که می ایستم مجبور میشوم گوشهایم را بگیرم از دستِ جیغ هایت!....

.

.

.

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو زیباست

متینِ قصه های آبی

بارانِ قصه های مهتابی....

در سومین سال نبودنت

هنوز هم مینای روشنایی


(به رفیق پنج ساله+ پی نوشت! در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
من از مردم همین شهرم، همه ی آدمای این شهرم دوست دارم، چون تقریبن هیچ کدومشون رُ نمیشناسم.

از آدمای بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم، اگه کسی حرف این مجسمه ها رُ باور کنه، باید بین خودشُ مردم نرده بکشه. من این حرفارُ باور کردم، اصلن باور کردنی هست؟؟؟!!! توانا بود هر که دانا بود؟؟ واقعن؟؟؟
من با اینا غریبم، با مجسمه ی آدما، با آدمای مجسمه...

...
اینجا نمیشه به کسی نزدیک شد. آدما از دور دوست داشتنی ترن. شاید می ترسم!! شاید خیالاتی امُ می ترسم با پیدا کردن دوست، مجبور شم از خیالبافی دست بردارم. اما اگر دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا اخر عمر به هم دروغ بگن، بهتره تنهایی بشیننُ به چیزایی فکر کنن که دوست دارن.

شب های روشن - فرزاد موتمن

اطلاعات درباره شبهای روشن: از سایت ویکی پدیا بخوانید
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86


برچسب‌ها: فیلمواره
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
دیشب داشتیم با دوستم از کلاس برمیگشتیم/





ادامه مطلب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

غم که می آید در و دیوار شاعر می شود

در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود

می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط کش و نقاله و پرگار ، شاعر می شود


تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود

تا زمانی با توام ، انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم ، دلم انگار شاعر می شود

باز می پرسی چطور اینگونه شاعر شد دلت ؟

تو دلت را جای من بگذار ، شاعر می شود

گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم

از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود

از : زنده یاد نجمه زارع

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
این هم برای خودت:


یک روز سرانجام با تو/ وداعی آبی می‌کنم/ می‌دانم/ روزی از من خواهی پرسید/ مگر وداع هم رنگ دارد؟/ آن هم به رنگ آبی/ من در جواب تو/ فقط چشمانم را می‌بندم/ سالی که بر من و تو گذشت/ فقط ۳۶۵ روز نبود/ جمعه‌ها را باید دو روز حساب کرد/ باید تقویم‌ها را در آفتاب نهاد/ تا رنگ ببازد...ء


(احمدرضا احمدی)

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
با شعر ها نفس میکشم و با شاعر ها زندگی میکنم.....

شاید اسمش را دلم میخواهد بگذارم

" تنفس شاعرانه"


علی صالحی:

چقدر این دوست داشتن های بی دلیل خوب است

مثل همین بارانِ بی سوال

که هی می بارد.


دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
در زمونه ای که همه به لطف دوربین و تلفن های همراه و البته اندک هنر ایرانی که دارن عکس میگیرن ما هم مثلا اومدیم یه چیز بگیریم که بعدا یادمون نره !

البته ما پا تو کفش عکاسان محترم نمیکنیم و  فقط دل خودمون رو قلقلک میدیم! برا همین تواضع رو به اوج خودش میرسونیم و میگیم بابا اینا اصلا عکس نیست

فقط یک یادگاری اند...

عکس های محرم در قاب من توبعد از ظهر عاشورا عمدتا در خیابان مطهری و کوچه ی منتهی به خواهر امامِ...

(برا اپلود سریع ، عکسا به میزان قابل توجهی کوچیک و البته با افت کیفیت همراهه!)

باشه که بعدا بیام و بهشون بخندم....


ادامه مطلب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

همیشه هراسم آن بود

که صبح از خواب بیدار شوم

با هراس به من بگویند

فقط تو خواب بودی

بهار آمد و رفت...


ادامه مطلب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

پیچیده شمیمت همه جا ای شه بی سر.
چون شیشه عطری که سرش گمشده باشد...


روز عاشورا/پنجم آذرماهِ91/خیابان مطهری/من و خواهر جان قدم زنان/ساعت 2:45/photo by: mahdieh

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

گاه

آدمی تنهاتر از آن است که سکوتش می گوید

دیشب

تنهایی ام

تا نوکِ مدادت آمده بود

...اگر می نوشتی ام!

اگر می نوشتی ام!

 

گاه

تنهایی تنهاتر از آن است که دیده شود.

 

محمد علی بهمنی

 

منبع : قلم نی

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

وقتی که تو نیستی

دنیا

چیزی کم دارد

مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن ، یک وا‍ژه ، یک ماه !! ...

من فکر می کنم در غیاب ِ تو

...همه ی ِ خانه های ِ جهان خالیست !

همه ی ِ پنجره ها بسته است !

وقتی که تو نیستی

من هم

تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام !

واقعا ...

وقتی که تو نیستی

من نمی دانم برای گم و گور شدن

به کدام جانب ِ جهان بگریزم

 

سید علی صالحی

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
این شعرها که بوی سکوت می دهند
از غیبت لب های توست
کلمات
مثل زنجره های خشکیده ی تابستانی
از معنا خالی شدند
...
و در انتظار مورچه هایند
...توشه بار زمستانی شان را
در حفره ی تاریک خالی کنند-
اندوهی که سرازیر می شود
در سینه ی خاموش من.

شمس لنگرودی
رسم کردن دست های تو

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

لبهای تو تشنه نماند

تو تشنه نبودی

وای به عاشورای آب

آب سالهاست تشنه ی لبهای توست

آب در عطش وجود توست

آه حسین

قرارِ آب های خروشان

تپش رگ های عاشقان

حسین

یگانه هنرمند تاریخ

که تصویر قاب دل زینب را با خون روی بوم کربلا رقم زدی

حسین که اهنگ سجده های سجاد را ظهر عاشورا نواختی و رفتی

و چه رفتنی...

هنرمندانه و جوانمردانه

علی وار

فاطمه وار

حسن وار

و بی نظیر همان حسین وار

کسی که شبیه هیچکس نیست...


[ مائده/محرم89/در رشت]


www.hambazie-beheshti.blogfa.com

[photo by:سعیده افروخته/مراسم علم بندان ماسوله]

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

91/9/1 بارانی.

سینما بیست و دو بهمن/رشت


پی نوشت:

این فیلم بهترین فیلم از نگاه منتقدین شناخته شده بود تو جشنواره فجر امسال



ادامه مطلب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |