خوابهایت را به دست باد بسپار

موهایِ ژولیده ی درهم و برهم!

چشم هایی که خواب آلودند و سرخِ سرماخوردگی!

جلوی آیینه خیره توی چشم ها!...

حرف های یک نگاه!

حرف های نگفته ی یک نگاه...


قرص میریزی توی دهنت! 

چون هنوز هم از آمپول میترسی....

شبیهِ بچه هایِ چهار پنج ساله حتی جیغ و گریه هم میکنی...

عجیب شده ای! عجیب!

ای خودِ غریبم!


برچسب‌ها: چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |