خوابهایت را به دست باد بسپار

دیشب که باز خوابم نمیبرد و بعد از چند بار این ور و آن ور شدن ساعت 3 یا 4 بود که از تختِ لعنتی دل کندم و فکر و خیال هایِ عجیب غریب! و رفتم سراغ چشمک زن هایِ کتابخانه!

یک کتابِ کوچک داستان های کوتاه بود!چیزی درهم !... چند داستان از آنتوان چخوف و الکس هیلی.

و از بین آنها "شرط" چخوف را بسی دوست داشتم!... و توصیه به خواندنش واجبِ موکد است! D: 

ترجمه پریسا جلالی

با تشکر از چخوف عزیز که خواب را روانه ی چشمهایمان کرد!


برچسب‌ها: در حوالی خوانش کتابها, سرگشتگی های من
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |