خوابهایت را به دست باد بسپار

پارت وان!:

اندک اندک جمع مستان میرسند...اندک اندک می پرستان میرسند

دلنوازان نازنازان در ره اند....گلعذاران از گلستان میرسند

اندک اندک زین جهانِ هست و نیست...نیستان رفتند و هستان میرسند....

(سه بیت اول این غزل از دیوان شمسِ مولانا.../صدایِ شهرام ناظری ما را یادِ این انداخته هم اکنون...)

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پارت تو:!

پسر عمویِ چهارساله ام "امیررضا" مشکل تنفسی دارد

و حالا به لطف آقایان و تحریم ها، اسپری مخصوصی که مصرف میکند قحطی آمده! شهر را زیر پا گذاشتیم نبود که نبود....یاحالا با وسط انداختن چند پارتیِ کتو کلفت پدر قول گرفته تا فردا عصر به دستشان برساند...امیررضایِ کوچولویِ من حالا2 روز است که یک ضرب گریه میکند و حتی خواب هم ندارد... برایش دعا کنید...

و من در این بین به این اندیشیدم:

راستی آنهایی که آدم هایی ندارند برایِ دور زدن! و یا پولی برای خرج کردن در این بَلبَشویِ پیش آمده دارند چکار میکنند...؟!؟ 

امسال امن یجیب را بلند تر از هرسال میخوانم...

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پارت تری:!

کلاس حسابانِ خوب.... آقای حسینیِ خوب.... بچه هایِ خوب....شبِ خوب....عکسهایِ خوب... خاطرات خوب... یادگاری امشبِ خوب....

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پارت فور!:

آبجی ی ناتنی مان! (یکی از دوستهایی که آبجیمونه!!) "راضیه جوووووونم" امشب از مازندرانِ قشنگ میهمان بود در اتاقِ شلوغ پلوغِ خواهری!.... دلم حسابی تنگش بود...

خوب شد که آمد...خوب شد... خوب....

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پارت فایو:

مکالمه ی اس ام اسی با "مه سا" که امروز نبود و جایش لایِ من و مریم خالی بود!، متفکرم کرد! غمگینم کرد! اما نه! میدانم انتهایِ خوشیست برایِ همه ی دل افسردگی ها و آشفتگی هایمان...می دانم به خدا مه سای!

و وثتی سر سفره شام کانال ها جابه جا میشدند، با آن صوتِ قریب و غریبِ عربی مواجه شدم در یک شبکه ی ِ دوست نداشتنی! اما اینبار این قرآن خواندنش دوست داشتنی بود و همان لحظه جوابمان را داد انگار، با وسیله ای دیگر...و برای مه سای، نوشتممش:

"از بردباری و نماز ممد بجویید چرا که خداوندبا بردباران است...."

و راستی مه سایِ دوست داشتنیِ آیینه وارم: بردباران!... و چه کلمه ی عجیبی! برد، با باران است...

میفهمی که چه میگویم...؟!؟ پس بیا خودمان را هم جزو بردباران بدانیم...! بیخود و بیجهت شاید....برای رفع دلتنگی...!

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پارت سیکس:

تویِ ماشینِ فائزه ی خوب با مامانِ ماهش که یکی از دوست داشتنی هایِ روزگاره، تا خونه خندیدیم، و به صدای گوگوش!و رضا صادقی گوش دادیم!... و چقدر چسبید! و چقدر چشم و ابرو اومدن هایِ فائزه برای اشاره به موضوعی خاص!!!!!!!!!!! خنده دار بود....

و راستی به جز یه ماچ آبدار،برای وقتی که یک عکاسِ حرفه ای شدم قولِ چند پرتره ی خوب رو دادم به مامانش!....مامانِ خوبش...

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پارت سون:

ای لعنت به این خاطرات که دلمو میلرزونه مدام....بعد چهار سال....صداش....این تصاویرِ عجیب....

اگه گذاشتن ما یه لقمه شام بخوریم ! به خداااااااااااااااا!....

و پخشِ تصنیفِ: ایران خورشیدی تابان دارد،با جان پیوندی پنهان دارد....

با اهنگ سازی استاد علیزاده و صدایِ بی نظیرِ استاد شجریان

امشبِ عجیبِ عادیم رو کامل کرد...چقدر کنترل کردنِ خود، در یک جمع سخته...! دلم پوکید به خدا....

دیوووووووونه ی اون دورانم شدیدددددد... دیووووووووونه ی اکنیوبازی ها. دلتنگ همه  ی ادم های اون روز!...

دل تنگِ خودِ چهارسال پیشِ دیووووووووونم!.... دلتنگِ اون عکسا که تو فولدر سیستم داره خاک میخوره و جرات ندارم بازش کنم از ترس مرور خاطراتِ....

بیخیاااااااااااااال....

اندکی صبر سحر،نزدیک است..... نزدیک است؟!؟!؟!؟


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی, چیزی شبیه ناگهان, شعرهای دلنشین
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |