خوابهایت را به دست باد بسپار

میان خورشید های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند
نگاهت
شکست ستمگری ست -
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه ئی کرد
بدان سان که کنونم
شب بی روزن هرگز
چنان نماید
که کنایتی طنز آلود بوده است
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست -
آنک چشمانی که خمیر مایه مهر است!
وینک مهر تو:
نبرد افزاری
تا با تقدیر
خویش پنجه در پنجه کنم
***
آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم
به جز عزیمت نابهنگامم گزیری نبود
چنین انگاشته بودم
آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود
***
میان آفتاب های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
نگاهت شکست ستمگری ست -
و چشمانت با من گفتند
که
فردا

روز دیگری ست.


و آدم چقدر دلش گرم میشود...

و آدم در روزهایی که زمستان دارد نفس های آخرش را میکشد گرم میشود

کنارت...

در چند قدمی ات.. روبه رویِ چهره ی خندان...

امشب با صدایت این دل افسردگی ها رنگ باخت انگار...

امشب با نگاهت رنگارنگی را آوردی توی قلبم زیبا

امشب، اصلا امشب خوب بود

تو بودی... صدا بود... کتاب بود...یک فنجان داغ بود...دوربین بود ...ساینا بود...

و خوب بود...

و هنوز هم امید میدهند نگاه هایِ آشنایت، ماهده ی عزیزِ دوست داشتنی ام...

و دستهایت، دورِ فنجان داغ، و انگشترِ خاطره انگیزهِ روزهای خوب

و همه چیز خوب، خیسی ما خوب، سردی ما خوب، گرمیِ تو خوب و تو خوب و تو خوب و تو خوب...

و کاش بودنت دامنه داشته باشد...

و امشب غمِ چند وقته ریخت بادیدنت! و امشب قرار است این چشمها استراحت کنند از اشک های هرشبه به پاسِ دیدنت...

و تو دلم را به مرخصیِ ساعتی فرستادی مه رویِ شیرین...


پ.ن: شعر بالا از شاملویِ خوب

پ.ن2: عکسِ ِمیم.خ ی ِ خوب تویِ کافه پیانویِ رشت/امشبِ بارانیِ سرد



برچسب‌ها: و انسانی که با خاطرات زنده است, دخترانه, چیزی شبیه ناگهان, در حال و هوای چیک چیک دوربین
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |