خوابهایت را به دست باد بسپار
بر نمی گردند
شعرها به خانه نمی
روند
تا برگردی و دست تکان دهی... روبانهای
سفید را در کف شعرها ببین که چگونه در باران می لرزند روبانهای سفید،
پیچیده بر گل سرخهای بی تاب را ببین بر نمی
گردند شعرها، پراکنده نمی شوند به انتظار تو در
باران ایستاده اند و به لبخندی، به
تکان دستی، دلخوشند... هیچ چیز
با تو شروع نشد همه چیز با تو
تمام می شود کوهستانهایی که
قیام کرده اند تا آمدنت را پیش از همگان ببینند اقیانوسها که کف
بر لب می غرند و به جویبار تو راهی ندارند باد و هوا که در
اندیشه اند، چرا انسان نیستند تا با تو سخن بگویند و تو! سوسن
خاموش همه چیزت را در
ظرفی گذاشته به من داده ای تا بین واژگان
گرسنه قسمت کنم هیچ چیز با تو
شروع نشد همه چیز با تو
تمام می شود
جز نامم... شمس
لنگرودی +ساعت سه و دوازده دقیقه ی صبحِ سه شنبه. بعدِ یه عالمه جونکندن برای درک هیجانات و سرخوشی ها و اندوه امشب درون رختخواب و زل زدن به ترک هایِ تکراری و جدید به این شعر با صدای خودِ شمسِ لنگرودی جان برسی و بگی : لعنت به این پلی لیست! +سعیده: الان پرم از مثبت نگاری! اما مثبتِ امشب عمیقا همین صدایِ شمس بود.:)) - خیال دارم با خودم مهربان تر باشم.اگر بگذارند خیال ها و صداها! - به کسی نگو اما این روزها به زور هم که شده داریم خاطره سازی میکنیم! که بعدها حرف برای زدن داشته باشیم! شما هم مشغول باشید! - تو چی میخوای؟ - نمیدونم! فقط تموم شه. دوباره از نو. -اونوقت حل میشه؟ - هیچ وقت حل نمیشه. -میخوای چیکار کنی؟ - باید بخوابم... داره دیر میشه! p:2 خیال کردم میشه. میشه من نباشم, تو باشی همش! خیال کردم میشه همه چیزو بهت نگم. خیال کردم میگمو تو درک میکنی... آخ...بازم چوبِ زبونمو خوردم. دیگه هیچ واقعیتی رو به روی کسی نمی آرم. هیچوقت! بزار همه با دروغ زندگی کنیم اصلا. چه اشکالی داره؟ p:3 برایِ رسیدن به دریا دیر شده بود... p:4 دیگر حوصله ی چمدان بستن ندارم - بگذار همه چیز تمام شود... پی نوشت: به تو فکر کردم. به تو آره آره, به تو فکر کردم که بارون بباره. - من رفتنی شده ام تو زبان باز کرده ای,آنهم فقط همینکه برو در پناه حق! (فقط بایدنجمه زارع خوند الان....)
از سرما یا شرمی دخترانه. خانه های خاک خورده, کوچه ای باریک. و بادی که چادرِ سیاهش را به بازی گرفته بود. -+ و تصویری که افسوسِ همراه نداشتن دوربین را , یادگاری میگذاشت. - از سری ثبت -
مشتی خاطره اند که جهان آنها را به پساپسِ خویش رانده است خوب نگاهم کن. شناختی!؟ سایه ها صورت ندارند صورتک ندارند نمیخندند, نمیرقصند تنها گلایه های تلخی هستند که آدم ها از خویش دور میدارند.
- وقتی اشکهایت به دنبال بهانه هاست , وقتی معده ات میسوزد و میخواهی جانت را هم بالا بیاوری , وقتی دستهایت هی بیشتر میلرزد و صورتت هی جمع تر میشود , وقتی پناه می آوری به مانیتور و صدای چلق چلق کیبورد , وقتی گریزان میشوی از خودت , از خیال , از رویا, وقتی نفست به زور بالا می آید و سرت گیج تر میرود هی , پاهایت بی حس میشود و هر نوشته ی دیشبی را به دست باد میسپاری و تکیه میدهی به شوفاژِ کنار تختت, وقتی پاهایت را تویِ بغلت جمع میکنی و سرت را میگذاری رو پاهات , وقتی دنبال اسمها میگردی اما مغزت تهی تر میشود از همیشه , دنبال هق هق میگردی اما صدایت را با دستهات خفه میکنی, وقتی خواب مسکن تنها راه ادامه ی زندگی ات میشود , وقتی بیدار میشوی و اخم های دور و بری ها را میبینی , وقتی با شوخی های همیشگی پدر میزنی زیر گریه و داد و بیداد راه می اندازی , وقتی نگاه همیشه نگران مادر را تاب نمی آوری و وقتی حوصله ی خودت را نداری , اصلا به زندگی , به زیبایی , به امید و به حرف های بزرگترین روانشناسان تاریخ فکر نمیکنی. به فرار فکر میکنی به فرار! فرار از خودت و از جهانِ کوچکت. و این بدترین لحظات زندگی میشود! که هیچ چیز دیگر آرامت نمیکند. یک شعر شاد. دوش آب سرد , فکر کردن به داشته ها , به چیز هایی که نمیدانی دروغ است یا واقعیت, که هر روز برای کسی سرهمش میکنی. دیگر هیچ چیز آرامت نمیکند. حتی حرفهایی که خودت زدی برای آرام کردنشان هم آرامت نمیکند. پس برمیگردی دوباره به بالشتت , پلک هایت را روی هم می اندازی که به زور ذهنت را خالی کنی , از خالی هم خالی تر.به سقف چشمهات انقدر نگاه میکنی که آرام آرام مسکن در تک تک سلول های وجودت رسوخ کند و یک بیحالی و بیفکری و بی احساسی مطلق تمام وجودت را بگیرد. +بیچاره من که در روزگارِ شور و هیجان داشتنم بیشتر روزهایم ناگهان تهی میشود. و ناگهان دوباره اکشن میدهم و میشود همان شور و شوقی که همه انتظارش را دارند. انقدر باید بازی کنم که موهایم رنگ دندان هایم شود. انقدر کات و اکشن بدهم و خودم را پر و خالی کنم که تمام شود. و کی سرو سامان میگیرد کلمات , خدا میداند. ++++++++ +من ندارم سر یأس با امیدی که مرا حوصله داد. ( به قولِ شاملو) +فالِ من میگفت: ما آزموده ایم در این شهر بختِ خویش , بیرون کشید باید از این ورطه رختِ خویش. +میرویم با فاطی ومریم .ص و مائد فیبم های جشنواره را که دومین سال است به شهرمان آمده را مفت مفت میبینیم!! و "خط ویژه" عالی بووووووود. - از سری ثبت - لااقل برایِ چند روز , تنها نیست. که اولین نقطه ی ویرانی به مختصاتِ چشمهات بود. - از سری مجمع الجزایر کلمات -
- دختره دیگه . دخترا همیشه به فکر مامانشونن. - خدا براتون نگه داره. *** - چه عجب ایشان ایتا کارِ رایگان بوکودید مردمِ رِ. -ولی خوب بود. اولیه قشنگ بود. - شما چندتا شو رفتید؟ - سربه مهر و دیدیم و بوی گندم. تنهای تنهای تنها رو نرسیدم. *** -هی گفتم این دختره برا تو زن نمیشه . هی گفتم . مگه گوش کرد؟ حالا اینم شد وضعش! - جوونن دیگه....حالا خدارو شکر بچه ندارن. *** - نه بابا . دیوانه به من داده شونزده و نیم. مامانم منو میکشه. - بابا خدارو شکر کن پاس شدی! من چی باید بگم؟ - تقلب آیدا رو گرفتن دیدی مامانش اومده بود؟ وای چقدر خندیدیم هی بهش میگفت "خاک تی سر" *** - بشین بچه. خستم کردیییییییییی. *** - بدبخت آوا رو شکنجه داده بود اینهمه سال. - زری رو دیدی صحنه ی آخر؟ - آخر و عاقبتِ بدی کردن همینه دیگه! پرانتز بازِ من: پیامِ مستقیمِ داستان توسطِ خانمِ جوان! *** - نه خانِم. دوباره اَنِ قیمتِ بوشو بو جور. - وا؟ راس گیدید؟ - اها بوخودا. می شوهر دیشب فیگیفت باوارد. (رشت - بیست و چل و هفت دقیقه - اتوبوس خط واحد ) - از سری ثبت - پی نوشت: سردمه - سردمه خیلی سرده - برف برف برف میباره ! (قراره بباره!) هوا هوایِ برفه , دستکش هامون امشب تو هم قفل شد , منو رضی و سمان. لرز زدیم کلی!. ذوق هایِ بلند بلندِ کودکانه. کاش زودتر بباره , دلم یه شهرِ سفید میخواد...
حسِ کوچک شدن, از اسب افتادن , اه.... چقدر اینجا کلماتم غریب میشوند. چقدر خسته ام از "زبانی که بی موقع باز میشود". چقدر خسته ام از حرفهایی که باید برایِ زدنشان حرص بخورم عمیقا! دیشب یک آدمِ مهم برایِ من, میخواست به من یاد دهد که از میانِ لجنزار ها باید بویِ دریا را شنید! .... ممنونم.که امید را در جیبت میگذاری همیشه, حتی وقتی خودت به قایقِ آسیب دیده ات نگاه میکنی! میخواهم دوباره تمرین کنم! دوباره "من"ِ سرکش بشوم! این منِ آرام به ما نمی آید انگار! و ترانه هایی باید, که جایِ اندوه را بگیرد! میگردم... دنبالِ کلماتِ بی غم. میگردم دنبالِ آدم هایِ بی غم , لعنت به ما! چقدر کم شدیم به ناگاه! باید دوباره کشکولم پر شود از امید , از دعا , از ریتم , از زندگی... و آب قرار است آرامش بخشِ این اتفاقات باشد!... اتفاقاتی از درونِ من که هیچ کس نمیتواند شبیه من بفهمدش, و عمقِ ضعیف بودنمان را کشف میکنییم! باور کن نمیدانم این چندمین بار است که این تصمیم ها را تویِ دلم میگیرم واینجا مینویسم! دلم هم نمیخواهد فک کنم به پسینِ روزها , دوباره کوه شدن حالِ خودش را دارد. باید سری به آبها و ماهی ها بزنم. دیر شده است! میدانم نخِ حرفهایِ تکراری ام را پیدا نمیکنی! باید به نوشتن هایِ بیخودی برای خودم برگردم.... نوشتن دارد یادم میرود! میخواهم بنشینم طنز بخوانم باز! از اتاقم بیرون بیایم , و دوباره دلقک بازی ها را آغاز کنم! ( از سری ثبت - برایِ حالِ بدی که در جهتِ مثبت از آن لیمیت میگیرم!)
+و او به پریشانی دچار شد, وقتی کنارِ نامِ خودش, نام هایِ دیگری سرود. و
حالا غمگین ترین ترانه ها از اعماقِ دره هایِ قلبش بیرون میتراود. ( از سری مجمع الجزایرِ کلمات!) +به تو فکر میکنم. و پریشانی و ترس, شبیه هیولایی هولناک , قلبم را در آغوش میگیرد... (پ.ن: من - محسن یگانه میترسم از این فکری که پُرشد از این سکوت و تنهایی و درد) پ.ن تر: تنهایی من کرگدنی است که تو را دوست دارد - مجموعه شعر - علی بلیغی.
دارم باور میکنم. زندگی یعنی صبح با صدایِ مادر بیدار شدن , تندتند هم زدنِ
چای از فرطِ عجله, استرسِ دیر رسیدن. روپوش شلوار هایِ یکدست سرمه ای و
کیف ها رویِ شانه هایِ خمیده. زندگی یعنی نیلوفر - رضوانه - حانیه - نسترن
به ترتیب بیایند تویِ کلاس و بنشینیم به ادا در آوردن و مسخره بازی. زندگی
یعنی زنگِ شیمی سیب زمینی هایِ پخته شده را پوست بکنیم و نمک فلفل بریزیم! و
یواشکی نوشِ جان! زندگی یعنی از میثم و سینا و میثاق و تلاوتی و عرب
مقدم و پوریا و ارکیا و خاله و دختر عمه و فائزه و .... مسخره بازیهایمان
حرف بزنیم و بخندیم. زندگی یعنی فکرِ شیطنت هایِ کلامی و تیکه انداختن ,
زندگی یعنی فکرِ کار هایِ حرص درآر! زندگی یعنی زنگِ زبان تست هایِ جامانده
ی فیزیک را زدن! زندگی یعنی پشتِ سرِ معلم ها حرف زدن و خندیدن! . دارم
باور میکنم زندگی یعنی کلاس آقای حسینی. زندگی یعنی آقایِ عاشوری و ماجرایِ
آچار هایِ در فضا مانده! داستانِ بغلی بگیرِ موج هایِ مکانیکی. زندگی یعنی
پیاده گز کردن با سوگند و زهرا و مارال. زندگی یعنی بویِ کباب کثیف هایِ
خیابان! زندگی یعنی با نهایتِ شورِ "دبستانی" بعد از زنگ آخر تمامِ کوچه را
آواز خواندنِ دستِ جمعی. اصلن زندگی یعنی همسایه ها سرشان را بیاورند
بیرون و ببینند چه خبر شده!زندگی یعنی حواست
به دوربین هایِ حیاط مدرسه باشد! دست از پا خطا نکنی. زندگی یعنی ناظم را
پیچاندن! زندگی یعنی گوش دادنِ آهنگ هایِ هزارباره! زندگی یعنی دیدنِ فیلم
سینمایی ها در نصفه ی دوهزار شب. زندگی یعنی کل کل با مریم , چت کردن با
رفقا و نوشیدن لیوانِ چایِ داغ, زندگی یعنی کتاب خواندن. زندگی یعنی مثل
آدم ندیده ها سر کوچه بچه ای را که تا بغلِ مادرش میدود را ناز و واز دادن!
زندگی یعنی فلافلیِ سر کوچه ی مدرسه! زندگی یعنی آنقدر بخندی که کمرت صاف
نشود! زندگی یعنی کتونی هایِ رنگارنگِ ما. زندگی یعنی بحث هایِ جدی, زندگی
یعنی فکرِ آینده , زندگی یعنی اتاق مشاوره, زندگی یعنی سوپرمارکتی به نام
کیف نیلو,زندگی یعنی رنگِ جدیدِ لاک هایِ نسی. زندگی یعنی بافت هایِ بانمکِ
رضوان. زندگی یعنی نماز خواندن هایِ یک خط در میان. زندگی یعنی داری بزرگ
میشوی اما از بچگی کردن بیشتر خوشت می آید! زندگی یعنی مهدِ کودکِ مدرسه
بودن. زندگی یعنی دل داری دادن به بچه ی سال اولی که ریاضی اش را افتاده
بود. زندگی یعنی ننه غرغرو بودن وقتی حالت خوب نیست. زندگی یعنی "دعوا داری
بیشیم چومارسرا! :D" زندگی یعنی سوتی دادن, زندگی یعنی نگاهِ چپ چپِ
مامان, زندگی یعنی "دلمه ی برگِ مو" زندگی یعنی خونه ی مامانبزرگ. زندگی
یعنی ادیت کردن عکس ها , زندگی یعنی تویِ خیابان پرسه زدن با دوست. زندگی
یعنی آهنگ هایِ بیکلام. زندگی یعنی کتابچه هایی که به خودت هدیه میدی,
زندگی یعنی خوابیدنِ نصفِ روز, زندگی یعنی دغدغه هات قدِ جدیدترین نوشته ی
فلان نویسنده کوتاه اومدن! زندگی یعنی خواهرانگی هایِ من که تمومی نداره.
زندگی یعنی فکرهایِ گذرا. افسردگی هایِ گاهی, نگرانی برایِ گنجشک ها , اشک
برایِ درخت ها, زندگی یعنی صب پاشی و بگی "میبینی هوا چقدر خوبه؟ " زندگی
یعنی با یه اهنگ قلبت فشرده شه, با یه آهنگ بلند بلند بخونی , بیا یه آهنگ
به وجد بیای, زندگی یعنی خاطره بازی, زندگی یعنی تیکه انداختن! زندگی یعنی داشتنِ "نازنین" . زندگی یعنی آدم بزرگ باشی و بچگی کنی. زندگی یعنی خوندن و استرسِ درس. درس و درس. اه زندگی یعنی
لعنتی بشین و فقط بخند و نگاه کن..... زندگی شاید از این هم دمِ دستی تر باشد. نگرانی برایِ دوست داشتنِ نهارِ بعد از مدرسه! یا تموم شدنِ دوغِ بوفه! زندگی یعنی یه "نفس" یه نفسِ عمیق من
این ماه هایِ آخرِ بچه مدرسه ای بودن را با دنیا عوض نمیکنم
اصلا!....آهایِ زندگیِ دمِ دستی, ما به شما علاقه مندیم! حتی وقتی داریم
غرغر میکنیم:)) پ.ن: ک مثل کپل / صحرا شده پُر ز گل / گ مثل گردو / بنگر به هر سو / ب مثل بهار /
هپچه، هپچه / فکر کن بسیار / پ مثل پسته / نباش خسته / ایییییش! / م مثل
موش / قیو، قیو، موش / برخیز و بکوش / برخیز و بکوش ... » (با همکاری شهر موشها و بچه هایِ پالت) پی نوشت: برایِ عکاسی که بیست سال دستهایش لرزید +تردید - سیاوش قمیشی
برچسبها: لحظه ها, قطعات آشنا, شعرهایِ دلنشین, عکسِ آیینه

برچسبها: لحظه ها, بویِ دوست داشتن, سرگشتگی های من, عکسِ آیینه

برچسبها: لحظه ها, بویِ دوست داشتن, مجمع الجزایر کلمات


ساعت دوازده و سی دقیقه شده است دقیقن و ما خیال داریم برویم بعد از کلی شعر خوانی دین و زندگی بخوانیم!
+قلب اهنی - علی لهراسبی.
برچسبها: سوژه های دم دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, لحظه ها, قطعات آشنا

برچسبها: لحظه ها, سرگشتگی های من, عکسِ آیینه


برچسبها: مجمع الجزایر کلمات

برچسبها: لحظه ها, عکسِ آیینه, مجمع الجزایر کلمات


یازده بهمن نود و دو - ساعت هیجده و پنج دقیقه - باغ محتشم - رشت - صدایِ شلوغی و امیدو شادمانی و گلوله هایی که از این سمت به آن سمت پرت میشد. و درختان استوارِ برف آلود. بویِ مردم و بوی عشق و چتر و چکمه و شال و شنل.
جمعیتی بودیم. و حضور نیلو و محمد و رضوان و ... به شدت رنگ داشت!... و ما تنها بچه کنکوری هایی نبودیم که بیرون چرخ میزدیم امروز. بعد این همه وقت شهر لباس جدیدشو پوشیده و ما اینو به فال نیک گرفتیم.
از آلبومِ "شهری که سپیدپوش میشود"
برچسبها: سوژه های دم دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, لحظه ها, بویِ دوست داشتن


صبحِ برفیِ یازدهِ بهمن - آشتی با دوربین - آلبومِ "شهر سپید پوش میشود"
برچسبها: سوژه های دم دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, لحظه ها, بویِ دوست داشتن

برچسبها: لحظه ها, شهرِ من, عکسِ آیینه

برچسبها: سرگشتگی های من

برچسبها: لحظه ها, سرگشتگی های من, عکسِ آیینه, مجمع الجزایر کلمات

برچسبها: لحظه ها, بویِ دوست داشتن, شهرِ من, عکسِ آیینه





