خوابهایت را به دست باد بسپار
اولش با یک گریه شروع شد و آخرش لبخند! یک شادی اندک بس است برای یک ماه! حالا دستمال به دست به جان گرد و خاک های اتاق افتادم و
در زیر شرشر باران تابستانه پاییز طلایی فریبرز لاچینی را گوش میدهم!... احساس دوروزه ام نهایتا در چند کلمه خلاصه میشد! " اتوبان" تاریکی" شب" آرامش" موهای پریشان" شالی در
باد"بوی سیگار"لمیدن"اندک باران شبانه"صدای تصمیم لهراسبی" هوس چای داغ"
طعم ته چین مرغ عمه در دهان!"باد و باد و باد.... هر بهار یک شروع دوباره است امیدوارم بهاری داشته باشیم سبز تر از هر سال... زندگیها همواره با طعم بارون باشد و سیب نقاب ها شسته شوند و بریزند در بهار سبز امسال خیلی ها رو باید دعا کرد. و خیلی چیزها باید خواست. ____________________ پ.ن: خدایا کاش نگاه خاصت رو بعد از این ماه هم حس کنیم... برکت وجود آقای باران های ناتمامم رو حس کنیم طعم داشتن یک جامعه ی آرمانی رو حس کنیم پ.ن2: اللهم فک کل اسیر... (به امید آزادی زندانیان بی گناه...) امن یجیب .... بیدار شدم،خاک تمام دهنم را پرکرده! چشمهایم را
آرام باز میکنم!میترسم،از نفس کشیدن حتی... میترسم دوباره تصاویر وحشتناک ببینم!اما بالاخره
بازشان میکنم تاریک است...یعنی ساعت چند است؟! بالاسرت دارند به این ور و آن ور میدوند.تو هنوز
زنده ای...پر از صدایی اما نمیتوانی حرکت کنی... پس
چشمهایت را میبندی و اشهدت را میخوانی!... (بقیه در ادامه مطلب) دلم تنگ میشود برای هق هق زدن های بی ریا!دلم تنگ میشود برای فکر های
شیرین این سه شبه اهورایی دلم تنگ میشود برای حضور در جمع خالص دوستان و از علی گفتن ها... دلم برای دعای عهد تنگ میشود.برای خودم.برای خدا.برای قدر.برای علی.
برای امامم.برای زندگی.... و دلم برای خیلی چیزهایی که یافتم در این چند شب ونمیدانم حفظشان میکنم
یا نه تنگ میشود! .... دلم تنگ است... برای همه ی چیزهای خوب.... برای تمام شدن لحظه های ناب... _____________________________________________________ خط خطی1: هر وقت میگفت دعا کنید چیزی تو ذهنم نمی اومد برا خواستن!فقط خودش رو
میخواستم و خودش رو،اما بعد یکی یکی با بلند شدن صداهام بیشتر میشد خواستن
هام! خط خطی2:
ته همه ی دعا ها یکی از درون میگفت خیلی نامردی اگه این دعا رو نکنی و
برای م.ی.ر.ح.س.ی.ن دعا نکنی.... اللهم فک کل اسیر... خط خطی3:
کتاب دستور زبان عشق قیصر جلومه دلم نمیاد ننویسم ازش!: آرمانی3:پشت میله،بر کف زندان،کپه ای زنجیر! خط خطی4: آخ که دلم برا این شعر مولانا با صدای چاووشی هم تنگ میشه: دلت را خانه ی ما کن،مصفا کردنش بامن به ما درد خود افشا کن،مداوا کردنش بامن بیا باقطره ی اشکی که من هستم خریدارش بیا با قطره ای اخلاص،در یا کردنش بامن نفس نفس میمیریم در کویر آرزوهایمان! لحظه لحظه آب میشویم و درد میشویم و چکه میکنیم! از این سو به آن سو دنبال واژه های گمشده؛ سکوت
های پر معنی؛ آرامشِ نداشته؛ زندگی با وسعت تلخی یک قهوه ی بدون شکر،تیره روشن
میشوند چراغها در برابر چشمان خمار و خسته ات... باور کن زود بود از دست دادن،باور کن زودبود
نرسیدن و نداشتن و نخواستن! زود بود برایمان گریه های شبانه، زود بود.... زود بود برایت از خستگی بگویم!... من راز فصل ها را میدانم و حرف لحظه ها را میفهمم! نجات دهنده در گور خفته است و خاک ،خاک پذیرنده،بشارتیست به آرامش... در کوچه باد می آید،در کوچه باد می آید...



++:نه زنده بودنتان به چشم ما آمد، نه مرگتان را
دیدیم
(یکی میلش کرده بود،تو ادامه مطلب بخوانید)
ادامه مطلب










