خوابهایت را به دست باد بسپار

نمیدونم چند سال گذشته ، گاهی شب ها توی رخت خواب تلاش می کردم که تصویر صورتشو بیاد بیارم . اون صورت تپل با اون خال گوشه ی پیشونی. نمیتونستم. انگار زمان همه چیز رو در خودش حل می کنه و میبره. حتی چهره ی عزیزانت رو .

امشب تویِ خوابِ مزخرفی که فکرشم نمیکنی چیزی داشته باشه، دیدمش. بیدار شد، بغلم کرد و با شوقی عجیب و غریب که در خودم سراغ نداشتم تو آغوشم فشرده بودم و میبوسیدمش. تمام جزئیات صورتش رو با ولع نگاه می کردم. به صداش گوش می دادم و میدونستم انگار تو دنیای خواب، که آخرین باره که میبینمش. میدونستم انگار که مرگی این بین بوده و حالا بعد از مرگش اینقد عمیق بغلش کردم. مثل اون زمان که از ترس دعوای مامان سرِ خرابکاری ها، خودمو تو آغوشش گم و گور می کردم و فک میکردم حله همه چیز بااون. خیلی عجیب بود. هم میدونستم مرده و هم میدونستم بعد از این آغوش دوباره قراره بمیره. بعد از رفتنِ من.

چقدر دلتنگش بودم. دلتنگ مادربزرگِ گیس حناییم بودم و حالا تو این صبحِ بی خوابی حسرت تمام گریزان بودن های آغوشش داره خفه م می کنه.


برچسب‌ها: شهربانو, خواب, پریشانی, دلتنگی
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
+ساعت یک نصف شب میشود، میخواهی بخوابی اما نمیتوانی، بی قراری دارد امانت را میبرد . و فکر میکنی دیگر همه چیز تمام شده. خواهرت را صدا می کنی و یکهو اشک ها راهشان را باز میکنند.  حال و روزت را میبیند بلندت می کند میبرد در شهر میگرداندت. بستنی به خوردت می دهد، آنقدر شوخی میکند که یادت می رود بی قرار بوده ای.

دیشب حالم به اندازه ای که میتواند به بی نهایت میل کند بد شد!یک حالِ بد عجیب و غریب که نمی دانی برای چه بوده اصلا و از کجا سرو کله اش پیدا شده .و چقدر خوب است آدم بعضی موقع ها کسی را دارد که با دوقطره اشکت دست بکار شود و نجاتت دهد.

+ پر بغضن جمعه های ناگزیر و بی صدام / خیلی خسته م باورم کن دنیا زندونه برام


برچسب‌ها: ناجی, ماهده, بیقرار تو ام و در دل تنگم گله هاست, آه بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
 ساعت از نیمه های شب عبورکرده و هوس کردم به ناگاه هذیان هامو با کسی شریک شم. کسی که هیچ وقت ندیدمش. کسی که شبیه هیچ کس نیست.

+ شعله زرد، تو کاسه های گلسرخی، ره آوردی مامان پز برایِ دوست جانِ در بستر بیماری. دوباره پرت شدم به اون تصویرِ لعنتی که همیشه پسِ ذهنم المان هاش رو میبینم. اون کوچه ی لعنتی که هیچ وقت تو واقعیت ندیدمش. اون دیوارای آجریِ بلند که سبزیه درخت هایِ میوه ازشون بیرون زده. دروازه هایِ زنگ زده ی رنگ و رو رفته که حتم دارم اگه باز شه یه پیرزن چادر به کمر با عصا ازش بیرون میاد تا بشینه زیر سایه ی درختا و تکیه شو بده به دیوارا. همه ی رنگ های سرد جمع می شن تا یه گرمایه عجیب بدن به قابی از جایی که هرگز ندیدمش. عجیبه که صدای فروغ میاد پسِ این تصویر. نه اون تصویرِ فروغِ مأیوس و غم زده . یه صدایِ پر از لحظه هایی که فقط با صدای اون درست میشه. یه صدایی که میتونه هی خاطره بسازه و هی خاطره ها رو مرور کنه. 

دیوانه کننده س. دلت برای جایی تنگ باشه که هرگز ندیدی. اگه حتی نقاش از مادر زاده میشدم هم نمیتونستم باز اون فضا و اون عطر و اون صدا رو باهم تو کاغذ بیارم. دلم میخواد کنار اون پیرزن که احتمالا چادرش خاکی میشه و به احتمال خیلی زیاد لهجه ش اصلا شمالی نیس و مالِ یجاییه که خونه هاش از خاکِ خشک دراومده و آفتاب بی وقفه روی صورتش بوده وقتی داشته ساده ترین جملات و در عین حال پرمغز ترین جملات رو برای بچه هاش در قالب قصه تعریف میکرده بشینم و به هیچ چیز جز جایی که هستم فک نکنم. به مرگ ماهی ها فک نکنم.

+اینستاگرامو بالا پایین میکردم یه فیلم دیدم، تو یه جای دنیا که مهم نیس کجاس هزاران هزار ماهی کوچیک مرده بودن. مردی با چکمه های سیاهش داشت اونجا، اون وسطِ ته مونده های زندگی قدم می زد. چه تصویر وحشتناکی. از اونا که نمیشه فراموش کردشون.

یاد فیلم آواز گنجشک ها افتادم و ماهی قرمز هایی که ریخته بودن رو زمین. اون نفس نفس زدنااااا. و من ماهی ها رو بیش از هر موجود زنده ای دوست دارم. مخصوصن ضعیف ترها و کوچولو تر هاشون رو.

 


برچسب‌ها: هذیان, ماهی, شعله زرد, خاطره
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
شب ، حامل لحظه هایی است که رویا ها بافته می شوند . و در انتهایش با خودت قراری میچینی، قراری که کلافهایی که از رویا شروع شدند نهایتا کلاهی باشد که روی سر خودت می گذاری برای اولین نقطه های آغاز روز،رساندنِ رویا ها به حقیقتِ روز.

هنوز توی سرم زمستان است. هنوز برف می بارد . هنوز شهری زیرِ یک سپیدی مطلق خوابیده است. برفی مثل بیخیالی. مثل آن روزها که آفتاب توی چشمهایت می زند، اما میلرزی. مثل روزهایی که آفتاب زورش نمیرسد سپیدی ها را رنگ دهد. هنوز فکر میکنی صبح  توی سرم  نزدیک است؟

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
دفترِ جدیدم نمیزاره اینجا بنویسم:( ببخش کلبه ی کوچیک.

به خانه بر میگیردیم. :)

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |