خوابهایت را به دست باد بسپار

بهار ما را به فراموشی سپرده بود و ما ناگهان

بدون مقصد به زمستان پرتاب شده بودیم

زمستانی که عنکبوت‌ها به دور قندیل‌های یخ

تار تنیده بودند

ما در زمستان سقوط کرده‌ بودیم بدون:

کلاه

چتر

پالتو

این دستان ما خاموش و سرد در زمستان

به دنبال مأوا و سکوت بودند

ما نمی‌توانستیم به سراغ دست‌هامان بیاییم

و آنان را در زمستان پرستاری کنیم

ما دشمنان را نمی‌شناختیم

فقط سرما و زمستان را حریف خویش می‌دانستیم

کسی از میان برف و یخ گفت: صبوری ما

توانست این سرما و زمستان را

برای ما رقم بزند.

همه با دهان خاموش

سخن‌اش را با سر تأیید کردیم

هنوز برف میبارید

(احمد رضا احمدی)


برچسب‌ها: قطعات آشنا
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |