خوابهایت را به دست باد بسپار

راستی میدانی اولین روزِ اسفندِ سرد، تمام شد؟!؟

بنشین و حساب کن ثانیه ها را تا بهار...

این درخت های لعنتی پس کی بیدار میشوند؟!؟

دلم شکوفه میخواهد...

دلم شکوفه های سفید میخواهد و حیاطِ مادربزرگی که حالا دوسالی هست که لایِ یک دنیا خاک، توی یک باغِ سبز خوابیده است...

بیدار شود درختِ زیتون!

این بار تو بخوان ترانه های صلح را برای مردمانِ اسیر...

این بار تو بخوان سبزیِ برگ های زیتون را و سفیدی صلح را...

من میخواهم با همه چیز آشتی کنم...

حتی با طعمِ تلخِ زیتونِ نارس...

اگر بگزارند...اگر....


برچسب‌ها: سوژه های دم دستی, شاید شبیه دلتنگی
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |