خوابهایت را به دست باد بسپار
آنوقت به دوست جان گفته ای برایت چیزی بخواند... و صفحه ی گوشی که روشن میشود، توی قلبت چیزی شاید میریزد... و این به راستی چیزی شبیه ناگهان است! که مه سایِ خوب باز برایم علی صالحی باز کرد و شاه قطعه اش این آمد که: "این پایان مویه های مادران ماست، به خدا او در باد خواهد آمد!" بسی سپاس، مه سایِ خوبِ روانِ رند...اسمت با ماه نشسته است، خودت آفتابی هستی... راستی دیده بودید شب و روز را یکجا در یک آدم...؟!؟ و من شب و روزت را دوست دارم، دخترکِ مه رویِ آفتابیِ مهربانم...
وقتی حالت بد است...
پ.ن:
برچسبها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی, چیزی شبیه ناگهان, جمله های ناب دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |





