خوابهایت را به دست باد بسپار

مادر گفت:

داری خودت میشوی انگار!

داری مهدی میشوی!....

خندیدم...

زیر لب گفتم به خودجانِ غریبم:

من خواب دیده ام! به خدا خوب میشوی....


پ.ن:

دارم میخندم!....

دارم درس میخوانم!

دارم عکس میگیرم!

دارم سر به سر بچه ها میگذارم!

دارم ورجه وورجه میکنم و داد میزنم و بلند بلند حرف میزنم!

دارم قایم میکنم نوشته هامو

دارم کتاب میخونم...

دارم فیلم میبینم

دارم آهنگ گوش میدم...

دیگه با اهنگ گریه نمیکنم!...

دارم یاد میگیرم از نو بسازم!

دارم دوباره میشم همون مهدی!

که حالا مامان باید داد بزنه با کوچکترین اتفاقِ تو خونه:

مهدیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!

و من هرهر بخندم به همه چیز...

خوبه! آدم خودش رو پیدا کنه خیلی خوبه!


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی, چیزی شبیه ناگهان, دخترانه
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |