خوابهایت را به دست باد بسپار

"تمرین جزئی نویسی به توصیه شین ضاد!":

با خواهری  پدربزرگ رو برده بودیم بیمارستان،حالش خوب نبود...

خدا میدونه چقدر آدم ریخته بود تو بیمارستان، حالا اضافه کنید ساعت ملاقات هم بود! منم که حوصله انتظار کشیدن و اینا رو ندارم حسابی کلافه شده بودم!

القصه: مائده رفته بود دنبال نوار قلب و این بند و بساطا که الحمدالله زیاد جدی نبود، با یه اکسیژن و زیرزبونی حل شد، اون تو اتاق پیش آقاجون بود من بیرون تو سالن نشسته بودم یهو صدای جیغِ همراه با گریه ی یک خانوم همه رو از جا بلند کرد...

باورم نمیشد همچین صحنه ای! همه مثلِ چی واستاده بودن نگاه میکردن! خانوما نقش بر زمین شده بود و زار میزد...بیچاره باباش فوت شده بود! من اون لحظه فقط به این فکر کردم که چقدر عاطفه مرده تو بین مردم! ...قدیما تا یکی این حالتا رو میدید میرفت و دلداری میداد اونوقت یه جمعیت سی چل نفری واستادن دورِ زنه و دارن نگاش میکنن!

از اون جایی که نامِ دوم من نخودِ هر آشه! تو این هیری بیری حسِ انسان دوستیم گل کرد و خلاصه رفتم کنار زنه! اگه بدونی چنان گریه میکرد که من داشت اشکم در میومد... حالا نگهبونای فلان فلان شده اون لحظه اومدن میگن ساکت خانوم اینجا بیمارستانه!....من و مامانش بلند کردیم خانوم رو بردیم بیرون بیمارستان نشوندیمش ، حالا بیچاره چنان داد و بیداد میکرد که همه ناخود آگاه بر میگشتن سمتش و نگاش میکردن...ادم دلش کباب میشد....میگفت خدایا کم بدبختی کشیده بودیم اینطوری دوباره سرمون بلا اوردی و از اینجور حرفا...حالا من هی پشتش میمالم یخورده به زور بهش آب خوروندیم! منم بی تجربه در این موارد یعنی اصن کرکر خنده بود!....یکی نیس بگه آخه به تو چه! چند تا خانومی که اومدن واستادن و باهاش حرف زدن و نتونستن بهش آب بدن! جالب بود از دست مامانشم آب نمیخورد چنان بهش آب دادم که خودم گفتم بابا کارییییییییزما! خلاصه ساکتش کردیم کمی،هرکس هم رد میشد به من تسلیت میگفت! منم در کمال آرامش به تسلیت هاشون جواب میدادن! یعنی شده بودم صاحب عزا حسابی(زبونم لال!) ... جونم براتون بگه شوهرش اومده و زیر بغلشو گرفتیم بردیمش تو ماشین.دیگه نفهمیدم چی شد. ولی خیلی دردناک بود! منم که برا خودم اعصابِ درست حسابی ندارم و نزده میرقصم! مائده همچین با تعجب نیگام کرد بش گفتم پیش این خانومم که باباش مرده! گفت حالا تو خیلی حالت خوبه!...

راس میگف خدایی! تازه حالم رو به راه شده بودا! حالا دوباره احساسِ غمبادی و افسردگی گرفتتم!...

خدا نصیب کسی نکنه! خعلی بده...ایشالله خدا صبرشون بده.

(حوصله نوشتن بعدش رو ندارم که یادمون رفت مریم رو از باشگاه بیاریم و پشت تلفن چه داد و فریادی مامان زد سرمو من چقدر عصبی حرف زدم باهاش و البته با مریم!...)


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, چیزی شبیه ناگهان, دخترانه, ناگهان ها
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |