خوابهایت را به دست باد بسپار

چقدر زود ادم ها فراموش میکنند!

داشتم دنبال یک شعر میگشتم که قبلا تو وب نوشته بودمش، بهمن ماه رو که باز کرده بودم انقدر برام غریب بود! اصن یادم نمیومد اینار و چرا نوشتم و اینکه چقدر چیزهایِ خوب دارم تو این وبلاگ که حاضر نیستم هیچ وقت عوضشون کنم با چیزی....

چقدر خوبه وقتی لحظه هاتو مکتوب میکنی! خوبه که هیچ وقت دیگه فراموش نمیکنی...

شعرایی که انتخاب کردم و تو این وب نوشتم گمان نکنم هیچ وقتِ دیگه ای یادم باشند بجز وقتایی که وبلاگ خودم رو باز خوانی کنم!

اگه بدونی هوس کردم برم از همون روزای اولش شروع کنم.همون مهرماهِ 89/که اولین بار با مریم و مهسا شروعش کردیم تا الان که تنهاییمو فقط باهاش پر میکنم!....


برچسب‌ها: و انسانی که با خاطرات زنده است, سرگشتگی های من
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |