خوابهایت را به دست باد بسپار

خدایا تمامش کن!

این اشک ها را...

این نفس ها را هم....

حوصله ام را سر برده است این دیووانگی!


کاش ساعت دوازده شب نبود و همین حالا فرار میکردم....از تمامِ ماتمهایِ امشبم..

از تمامِ این سردردِ لعنتی که دارد امانم را میبرد....

کاش ساعت دوازده شب نبود و خودم را پرت میکردم توی خیابان و داد میزدم...

کاش ساعت دوازده شب نبود و میشد فراموش کرد!

میشد توی این خیابان بارانی و بی چتر بیخیال همه چیز شد و با داد و بیداد طعم اشک و باران را باهم چشید!....

کاش ساعت دوازده شب نبود که مجبور باشم هق هق هایم را اینهمه خفه کنم!

کاش دوازده شب نبود که منحوسی شب گرفتارم کند!...

حالم دارد از همه چیز به هم میخورد!

حتی حالم از نوشتن ... 

حالم از بودن هم دارد بهم میخورد! باور کن رها.باور کن.....


پ.ن:

دارم سکرت گاردن را گوش میکنم و گریه میکنم!....

با تشکر از برادرِ خوب: احسانِ خلیلی


برچسب‌ها: بغض, هیچ, سرگشتگی های من
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |