خوابهایت را به دست باد بسپار

سلام...

دلم  چقدر تنگ!....دیگه خیلی چیزا توش جا نمیشه!باید خیلی چیزارو ریخت بیرون تا بشه نفس کشید!..

جا رو واسه خیلی چیزا و خیلی کسا باید باز کرد!...

___________________________________________

کجای گریه های من رسیدی تو به داد من؟

نبودی تو برای من!نبودی تو به یاد من!

از این تصمیم بیهوده،چه چیزی قسمتم بوده؟

نگو با من از این خواستن که حسرت همدمم بود!

_________________________________________

گاهی چقدر زود دیر میشود!...

گاهی اصلا نمیشود که نمیشود!

_______________________________________

چیرا اینجا بارون نمیاد؟؟؟دلم براش تنگ شده!

______________________________________

معلوم نیس اومدم چی بگم؟؟؟

نه حوصله دارم بنویسم نه بخونم و نه حتی بخندم! گریه رو هم دوس ندارم!

مجبورم بشینم و هی نیگا کنم به دودها!

_______________________________________

بی تو هرشب قلبم میگیره،داره حسم بی تو میمیره!

_____________________________________

ببار بارون که اینجا مثل رندونه،ببار بارون دل بی طاقتم خونه!

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآیییییییییییییییییییییییییییی...

چرا دست از سر این اینترنت برنمیدارین؟؟؟؟

بابا ملت کارو زندگی دارن!

هی ترمزو فشار میده!

بابا! دیگه جیمیل و یاهو رو واسه چی زدین ترکوندین؟؟؟

دههههههههههههههههه!

 

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
اگر این مهسای ما را ول کنی تمام وب میشود سهراب!!!!(علاقه ی شدیدش قابل تحسینه البته!)

اصولا ما اینجوریم!یعنی وقتی از یکی یا یه چیزی خوشمون بیاد پدر خودمون و البته طرف رو درمیاریم!!!

بیچاره سهراب سپهری خواب و آسایش نداره از دست ما!اینو گفتم فضای وب از این یکنواختی درآد!

بعد دیگه دیدیم تعداد پستایی که من توش نیستم داره میزنه بالا اینه که ...

اگه حوصله ی لبخند زدن براتون مونده،شعر طنز پایین که مال استاد مهدی استاد احمد هست رو بخونین...

ارادت خاص دارم نسبت بشون!

بدون هرگونه تغییر،(کپی پیست شده) از وب خودشان که تو لینکا هست برداشتم!...به وبش هم بسرید!گاهی فقط بخند!...

__________________________________________________________

سه‌تا غصه به‌شدت یادم افتاد
دوتاشان را به‌سرعت بردم از یاد
یکی‌شان اینکه یادم رفته از کی
کتابم گیر کرده توی ارشاد

«ز دست دیده و دل هردو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد»
دوباره نکته‌ای را یادم افتاد
کتابم گیر کرده توی ارشاد

ته چاه عمیقی می‌زنم داد
سر کوه بلندی می‌وزد باد
به غیر از سوزن من توی این شعر
کتابم گیر کرده توی ارشاد

طلب کردم دلار نرخ آزاد
فروشنده دوتا سکه به من داد
تشکر کردم از ایشان و گفتم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

اگر ظرف غذا باشد به تعداد
غذا هم می‌رسد حتما به افراد
چرا پس با وجود این‌ عدالت
کتابم گیر کرده توی ارشاد

اگر که در بیاید از کسی داد
به سرعت می‌رسد نیروی امداد
تعجب می‌کنم با این‌همه نظم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

در عصر سایبر و تسخیر پهباد
که شد اینترنت ملی هم ایجاد
در عصر انفجار اطلاعات
کتابم گیر گرده توی ارشاد

شبی شد ماهی از تنگ خود آزاد
و با آزادی‌اش درسی به من داد
خجالت می‌کشم دیگر بگویم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

«سیه‌چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد می‌داد
مرا از یاد برد آخر، ولی من »
کتابم گیر کرده توی ارشاد

یکی دردش یکی درمانش آباد
یکی وصلش یکی هجرانش آزاد
«من از درمان و درد و وصل و هجران»
کتابم گیر کرده توی ارشاد

گلی خوشبوی در حمام بغداد
رسید از دست کا‌گ‌ب به موساد
پیامک زد به سی‌آی‌ای، ام‌آی‌سیکس
کتابم گیر کرده توی ارشاد

یکی بویی شگفت‌انگیز می‌داد
به‌طوری که وجودم رفت بر باد
«به او گفتم که مشکی یا عبیری»
کتابم گیر کرده توی ارشاد

اگر خسرو بپرسد کیست فرهاد
چه توضیحی برایش می‌توان داد
همان بهتر که آنجا هم بگویی
کتابم گیر کرده توی ارشاد

دو شب خوردم به جای شام سالاد
شدم از بند هرچی چربی آزاد
ندارم هیچ اضافه‌وزنی اما
کتابم گیر کرده توی ارشاد

نگاهم تا به چشمان تو افتاد
همه عقل و شعورم رفت بر باد
شما توی گلویم گیر کردی
کتابم گیر کرده توی ارشاد

به‌ناگه عابری در جوی افتاد
گرفتم دست او را باب امداد
وی از بنده تشکر کرد، گفتم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

یکی از پشت‌بام برج میلاد
درون تونل توحید افتاد
زدم اورژانس فورا زنگ و گفتم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

اگر دستم رسد بر چرخ زامیاد
به‌دقت می‌کنم آن چرخ را باد
مگر آن لحضه‌ها یادم رود که
کتابم گیر کرده توی ارشاد

سرم خلوت! حسابم پر! دلم شاد!
شدم از بند عقل آزاد آزاد
دیریم رام رام دارام رام رام دیریم رام
کتابم گیر کرده توی ارشاد
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
تو کجایی سهراب؟

  آب را گل کردند چشم ها را بستند

      و چه با دل کردند....

           صبر کن سهراب...

               گفته بودی قایقی خواهی ساخت

                      قایقت جا دارد؟؟؟؟؟

                           من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم...!

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
گوش كن...

دورترين مرغ جهان مي خواند.
شب سليس است‌، و يكدست ، و باز.


شمعداني ها
و صدادارترين شاخه فصل ، ماه را مي شنوند.

پلكان جلو ساختمان ،
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم ،

گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم های تو را.
چشم تو زينت تاريكی نيست‌!
پلک ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا.
و بيا تا جايی ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی كلوخی بنشيند با تو
و مزامير شب اندام تو را، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.


پارسايی است در آنجا كه تو را خواهد گفت :
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه ی عشق تر است‌....

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
% اس ام اس امام زمان، پیامک روز جمعه، مسیج امام زمان (عج)

در تمنای نگاهت بی قرارم تا بیایی/من ظهور لحظه ها را می شمارم تا بیایی


خاک لایق نیست تا به رویش پاگذاری/در مسیرت جان فشانم گل بکارم تابیایی

 

آغاز امامتت مبارک... ای بهترین آفریده ی خدا بر روی زمین!

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
شعر زیبای حمید مصدق

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من كرد نگاه 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك 

و تو رفتی و هنوز، 

سالهاست كه در گوش من آرام آرام 

خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم 

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم 

كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت ...

 
جواب زیبای فروغ فرخ زاد

من به تو خندیدم 

چون كه می دانستم 

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی 

پدرم از پی تو تند دوید 

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه 

پدر پیر من است 

من به تو خندیدم 

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم 

بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك 

دل من گفت: برو ...

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ... 

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام 

حیرت و بغض تو تكرار كنان 

می دهد آزارم 

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم 

كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...!
 
 
---------------------------------------
بعدا نوشت:آغاز امامت آقا صاحب الزمان (عج)بر تمامی شیعیان مبارک!
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

من فكر مي كنم پس هستم . « دكارت »

من طغيان مي كنم پس هستم . « كامو »

 

******

جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است،

جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،

خيال انگيز !

ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون اين خمخانه سر مستيم

در من اين احساس :

مهر مي ورزيم،

پس هستيم !

 

****

«فریدون مشیری»

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |