خوابهایت را به دست باد بسپار

دارم تلاش میکنم فراموش کنم. حالا از مرحله ی سوگواری عبور کردم. هنوز نمی دونم با بعضی جمعه های بارانیِ پاییز چه می شه کرد. اما میدونم که بالاخره می شه عبور کرد. 

دیشب باز فشار عظیمی روی قلبم تحمل کردم. غمگین شدم، اشک ریختم، متنفر شدم و بی تفاوت شدم. نمی تونم متنفر بمونم از آدمهایی که نمیشناسمشون. چندبار تصمیمات احمقانه گرفتم اما هنوز جنون نتونسته بر من غالب بشه. 

سعی میکنم بیشتر اینجا بنویسم. اینجا منو یاد خودم میندازه. یاد تمام چیزهایی که دوست داشتم یک روزی باشم و نیستم. همین. عرضی نیست.

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |

س . ل . ا . م

اومدم بپرسم آدم چه طور میتونه خواب هاش رو به دست باد بسپاره؟ چی فک میکردم با خودم اصلا؟ 

یادم نمیاد. از اون روزها هیچی یادم نمیاد.

گم شدم. گم شدی. ناجی قصه های من! گم شدی ...

من دیگه حتی دلتنگ هم نیستم. من هستم که بوده باشم. فقط همین. با همین خواب های ناآرامِ همیشگی که نمیتونم بسپارمشون به باد...

 

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |