خوابهایت را به دست باد بسپار
گفتم: پدر جان خودتونم واستید از شمام بگیریم! با خنده و لهجه ی رشتیِ غلیظ بم میگه: ول کن دخترجان، عکس میگیری عکسامو میفرستی روزنامه های خارجی چاپ میکنن بعد میان منو میگیرن!... من:( همراه محترم:( روزنامه های خارجی:( بساطِ سفره هفت سین! :( گیرنده ی محترم!:( پ.ن: contrast ِ تصاویر اینقدر بالا نیست! من خودم دوست دارم این مدلی بشه! لطفا دعوا نکنید!
دیروز نشسته بودیم کنارِ یکی از همین دست فروش ها و داشتیم از بساطش عکس میگرفتیم!

برچسبها: در حوالی چیک چیک دوربین, دخترانه, ناگهان ها دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |





