خوابهایت را به دست باد بسپار


تویِ یک مجموعه داستانِ کوتاهِ جلد آبیِ قشنگ بود به گمانم... اسمش هم یادم نیست! و این شعر خاطر انگیز تر از آن بود که از خیرش بشود گذشت!

وهمیشه همینطور حرصم درمی آید که وقتی کتاب میخوانم نمیشود تیکه هایِ خوبش را بنویسم! نه که نشود! حوصله اش نیست!

پر از این کتاب گرافی هاست زندگی... این را بعد از دوسال از لایِ یکی از پوشه هایِ خاک خورده ی سیستم پیدا کردیم!


" من از نهایت شب حرف میزنم / من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم/اگر به خانه من آمدی/برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم!"


این کتاب گرافی ها را ادامه میدهم... بسی لذت بخش مینمایاند!


برچسب‌ها: در حال و هوای چیک چیک دوربین, در حوالی خوانش کتابها, کتاب گرافی
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |