خوابهایت را به دست باد بسپار
از همان موقع ها که کوچک تر بودم هم همینطور بود! از یک ساعتی به بعد تمامِ خانه در کتاب ها خلاصه میشد! مادر کتاب هایِ سیاسی اش را میخواند، پدر یا روزنامه میخواند و یا کتاب هایِ قطورِ خاطراتِ آدم های انقلابی و ادم هایی که عجیبند هنوز هم! خواهری هم از همان موقع ها میخواند! هرچیزی که دستش می آمد. من اما در بینشان کمتر خوان بودم! نه که نخوانم! اما مستمر خوانی نداشتم! خدا را شکر که حالا همه ی زندگی ام شده است کتاب! و حالا احساس میکنم به اندازه ی تمامِ ساعت هایی که در کوچه فوتبال بازی کردم یا پایِ کامپوتر و سگا بودم باید بنشینم و بخوانم! این خودش یک عطش وحشتناک را رشد داده در من! و این احساس را که پیدا کردم نسبت به هرگونه نوشتاری،برایم لذت بخش و شیرین است! حالا برای خواهر کوچولویم یک برنامه ی مرتبِ کتابخوانی ریخته ام! و حالا که دارم مینویسم دنیایِ سوفی باز روی تخت رها شده و مریم بعد از خواندن قلعه ی حیوانات دارد الیور تویستِ چارلز دیکنز را میخواند! قول داده ام جایزه هایِ خوب برایش بگیرم! به شرطی که تمامِ کتاب هایی که میخواند را برایم خلاصه کند و مفهوم نویسی! قول داده است... چقدر دوست دارم این حسِ کتابخوانیِ یازده شب به بعدِ خانه را! لحظاتِ آرامشی که گمان نکنم هیچ جایِ دیگر بتوانم پیدایش کنم!
برچسبها: در حوالی خوانش کتابها





