خوابهایت را به دست باد بسپار

درهمانه ی خوبی شده است حکایت این روزهایِ زندگی...

راستی گفته بودمت؟!؟ صورتِ غمناکِ پیر زن و آن دختر بچه ی کوچولو اجازه نمیدهد امسال به نو بودن لباس ها فکر کنم؟!؟

بازار پر از آدم،هر روز وحشتم را بیشترمیکند...

راستی ما را چه شده؟؟!

در کوچه باغِ خریدکردن ها گم میشویم و نگاه نمیکنیم به چند قدم آن طرف تر که کودکی نگاه به بستنیِ در دستمان دارد...

درهمانه شده است این روزها...بدجور...

من از یک شوخی نمیگویم! از یک ناگهانِ دیده،از یک ناگهانِ ناگهانِ ندیده مینویسم...

راستی دلت می آید وقتی آن دخترک را با کفش های زوار درفته ی پاره ببینی n تومن پول برای کفشِ پاشنه nسانتی ات بدهی؟!؟

ما را چه شد؟!؟

قرارِ ما این نبود...که هنوز هم که هنوز است کسی درِ خانه ها را بکوید و لباس های کهنه مان را بگیرد برای بچه هایش...

قرارِ ما این نبود....که هنوز که هنوز است چَشم هایِ سیاهش،خیره به دستهامان بماند...

قرارِ ما این نبود....لایِ ماشین هایِ پشت چراغ قرمز،کودکانِ کاری باشند هنوز...

"کودکانِ کار".....چقدر سنگین است این "کارِ" کنارِ اسمِ "کودکان".... نیست؟!؟


پی نوشتِ موسیقیایی:

بی خیالِ حرفایی که تو دلم جا مونده/ بیخیال قلبی که اینهمه تنها مونده /آخه دنیایِ‌تو دنیایِ دلای سنگیه/واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه/....


پ.ن2:

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند....

پ.ن3:

داستانکی که دو سال پیش توی دفتر مریم گلی خوانده بودیم:

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد....

- آهای، آقا پسر! 

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

 - شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید


برچسب‌ها: خبرت هست, چیزی شبیه ناگهان, و انسانی که با خاطرات زنده است
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |