خوابهایت را به دست باد بسپار

آن دخترکِ بلور سیما , با آن گیسوانِ مجعدِ رنگِ شب , خیال دارد این آخرین دقایقِ تاریکی را بگیرد و باز سحر شود.

بعد از طولانی ترین شبِ سال:

 همان دخترک ,برف مینشیند رویِ گیسوانش, چین می افتد در ابروانش , لرز می افتد در زانوانش و میشود ننه سرمایِ معروف. ننه سرمایِ مهربانی که حالا باید در انتظارِ آمدنِ بابا نوروز و لباسِ سرخش , دانه ی برف ها را بشمارد و روزهایِ کوتاهِ زمستان را سر کند. 

این جمع شدنِ دورهمی در شبِ گذار , به گمانم هم برایِ استقبال از ننه سرماست و هم خداحافظی با دخترِ عاشقِ زردپوشِ برگ پوش.

بیا بخندیم. پشتِ سرِ مسافر نباید گریست.

---------------------------------------------------------------------------------------------

هوایِ خوبی دارد.  وقتِ تولدِ خورشید, دور هم نشینی , انار خوردن ,متل گویی موسپیدها, آوکنوس خوردن!-به قولِ گیلک ها- (ازگیل را در پاییز درون خمره ها با آب و سرکه میریختند و تا بهار میخوردند)حافظ خوانی , و یک شب شبیهِ گذشته بودن.

"چند دست لباس , چند دست کفش , باید از فصل ها بگذریم " (من ملوانِ خوابهایِ خودم هستم,اسماعیل علیپور)


پ.ن: یلدایِ بی آذر - امیرمانی

"دارم پاییزو میبوسم تویِ این لحظه ی آخر...."

پ.ن:

عمیق تر از هرسال, به یادِ همه ی آنهایی که در یکجانشینی هایِ دستِ جمعی نیستند کنارِ ما. کنارِ خانواده شان. - خاطره ای در درونم است....-


برچسب‌ها: لحظه ها, بویِ دوست داشتن, سرگشتگی های من, تصویرِ رویاها
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
دارد تمام میشود انگار....فصلِ چیدنِ خرمالوها




برچسب‌ها: سوژه های دم دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, لحظه ها, بویِ دوست داشتن
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
صدقه سرِ آفتاب جانِ مهربان , که ویتامین D هایِ با ارزش خود را هی همچین میپاشاند عینهو نقل و نبات بر سر شهر!!!! ؛

صدقه سرِ پرسه زنی هایِ این روزها که بسی افزون تر از چند سالِ گذشته است ,

صدقه سرِ استرس هایِ گاه و بیگاهِ دانش آموزی! ؛

این روزها مادربزرگ تر از همیشه گشته ام! با دردی در زانوان ,

حالا این روزها مادربزرگم را بیشتر میفهمم!

....


پ.ن: از آنجایی که همه ی اتفاقاتِ زندگی ما به یک نوعی  شاملِ ":D" است , و اینقدر که خانوادگی این دونخطه دی ها را خرج میکنیم هی تند تند , حالا همه مان با کمبودِ ویتامین دی مواجهیم! ما چه خوبیم :D ...


(از سریِ ثبت )


برچسب‌ها: لحظه ها
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
کلی سوژه داشتم , که بنویسم , که بخوام عکس بگیرم . بین خودمون باشه رِفیق,حس کردم ناب بودنشونو از دست میدن اگه نوشته بشن یا دیده بشن! برایِ خودم ناب بودنشونو از دست میدن! اصلا دلم نخواست حتی این حس ها رو با خودم هم شریک بشم. میزارم خاک بخوره که بعد به قولِ علیرضا یهو یه جایی که انتظارشو نداری پرتت کنه سمتِ اون حال و هوا :)

این روزا همه چیز رو دوس دارم شدیدا. حتی مرگ آورترین لحظاتِ خوندنِ اون چیزایی که دوست ندارم , حتی نشستن و حرف زدن با آدم هایی که یه روزی حس میکردم دوستشون ندارم , رو شدیدا الان دوس دارم! و به قولِ هوشنگ خانِ گلشیری تو "آیینه هایِ در دار" :

من میگویم آدم اگر کسی را دوست دارد باید با صدای بلند بگوید.

با بلند ترین صدا میگم همه چیز رو دوست دارم....همه کس رو دوس دارم...


پ.ن:

من به این رانندگانِ محترمِ ماشین هایِ زرد و نارنجی عزیز که آرمِ تاکسی رشت نصب کردن قول میدم یه روز به همه ی سوال هاشون جواب بدم! خدایاااااااا مگه یه آدم چقد میتونه  سوال داشته باشه :)))) خیلی حال میده! گپ و گفت با تاکسی رانانِ موسپید و مهربانِ کنجکاو! لابد :D

این رو هم دوس دارم! اصلا زاده شدم در این روزها که دوست بدارم انگار....."هوا خوبه. تو هم خوبی. منم بهتر شدم انگار..."

ما ترانه میخونیم و منتظریم هنوز. هنوز هم میگیم یه روزِ خوب میاد! خوب تر از اینهایی که هست حتما....

پ.ن:

آدم باید یک گلچینِ موسیقیایی برایِ خودِ خودِ خودش داشته باشد!



برچسب‌ها: لحظه ها, بویِ دوست داشتن, سرگشتگی های من, تصویرِ رویاها
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
با آن دست هایِ پیر و چروکیده ی مهربان , هر روز , گاریه لبریز از باقالی پخته هایِ خوشبویِ گلپریِ سرکه اندود رو هل میده به مقصدِ بازار...پر از حرف , پر از عطر...



پ.ن: طوفان - عارف


برچسب‌ها: لحظه ها, بویِ دوست داشتن, سرگشتگی های من, تصویرِ رویاها
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
«ماندلا» نمی میرد و نام او الهام بخش همه کسانی است که زندگی را برای همگان شاداب و پر امید می خواهند. او زنده است تا آنگاه که انسان هست و برای آزادی و سربلندی تلاش می کند.

(پیام محمد خاتمی برای درگذشت ماندلا)

نلسون ماندلا: زندگی شگفت انگیز است, اگر بدانید چطور زندگی کنید.

نلسون ماندلا امروز آسمان به زمین بدهکار شد؛ انسانی را برد که تاریخ به احترامش همیشه ایستاده خواهد ماند، بی کلاه، با لبخند. (عباس معروفی)


برچسب‌ها: چیزی شبیه ناگهان, بویِ دوست داشتن, دست نوشته ی خوبان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |


پ.ن: از نگارخانه ی "تفکر تنهایی - بهمنِ91

پ.ن2:

دارم یخ میزنم انگار .تا فرصت هست آخه برگرد.

تو این سرمایِ دور از ذهن نمیشه حفظِ ظاهر کرد

(با صدای سیاوش)


برچسب‌ها: سوژه های دم دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, لحظه ها, تصویرِ رویاها
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
بویِ عشق میدادند اینها در بشقاب :)

بوی هویج  نبود که!

بویِ عشق بود!

بویِ عشق, مادری:))))

__________________________________

پ.ن:

بابا بیخیال. بیا بشین داروگِ روزبه رو گوش کنیم فقط :)))


برچسب‌ها: لحظه ها, بویِ دوست داشتن, دخترانه
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
و گر دستِ محبت سویِ کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛

که سرما سخت سوزان است.

...

هوادلگیر,درها بسته,سرها درگریبان, دست ها پنهان

نفسها ابر,دلها خسته و غمگین

...

هوا بس ناجوانمردانه سرد است....


(م.امید)

پی نوشت: یادگاریِ امروزِ ما-آذر ماه - پایِ شکسته ی نیلو.


برچسب‌ها: لحظه ها, بویِ دوست داشتن
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
از خیابان هایِ کرمانشاه مینویسی , از بیحوصلگی هایِ بچه مدرسه ای بودن! و از یادِ این روزهایِ فرّار,...

تو مهربانِ این چند وقته ی کلبه یِ من بودی , و چقدر خوب است آدم یک ناشکیبا داشته باشد که هی یادش بیاورد باید خودش را دوست بدارد! که هی یادش بیاورد چقدر باید ناشناخته هایِ آشنا را دوست داشت !

  ای ناشکیبا , در عبور از خیابان ها , در عبورِ باسرعتِ این روزها از خیابان ها , از رویِ هر چاله ی پرآب که میپرم, صدایی از تو هست, که حواسم را به پشتِ سر میخواند.و هی میگوید چاله ای که پریدی عکسِ تو را داشت! و حواسم بیشتر جمعِ چاله هایِ پر آبِ پیشِ رو میشود!

هی ناشکیبا, بنویس, بیشتر بنویس, چرا که تو مینویسی حسِ مادرانه ای دارم! یک حسِ مادرانه یِ غریب!

ای تو خوب ,  قطعا در همه ی نبودن ها چیزهایِ مهمی نهفته, چیزهایِ مهمی مثلِ دلتنگی....

من میدانم, این روحِ بزرگِ تو هرروز بزرگتر میشود, و آنقدر که شبیه آدم هایِ بزرگ خیلی ها نمیفهمندت , و آن روز دور نیست! من سرخوشانه لابد مینویسم این رفیقِ خودم بود , این همان خواننده یِ چند باره ی من بود , و چه لذتِ عمیقی دارد....




(این عکس را دوست دارم , این عکس را خیلی دوست دارم, و چقدر این عکس به تو می آید - خواهرم میگفت: به راستی زندان کدام سویِ میله هاست؟)
به دوستِ مهربانِ همراه - با تمامِ احترام
امضا- مهدیه خاتون


برچسب‌ها: سوژه های دم دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, دوستی هایی که دوستی خاله خرسه نیست, لحظه ها
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |



+دست تو دستِ پدر بزرگ, صبحِ جمعه ای تو این سرما اومده بود تاب بازی! با این اخمهایِ شیرینش :*

+از آلبومِ دنیایِ کودکی


برچسب‌ها: سوژه های دم دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, لحظه ها, بویِ دوست داشتن
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
آه , نگاه کن که ستاره ها را رامِ تو میکنم ؛ ای دوست داشتنی ترین مادر....


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, لحظه ها
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |
من زنده ام به شایعه ها اعتنا نکن! در شهر کشته اند کسی را شبیه من...*






*:مرحوم نجمه زارع میگه.
پی نوشت:آلبوم رویاهای روز پاییز - david huntsinger


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, بویِ دوست داشتن, دخترانه, در حوالی خوانش کتابها
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |