خوابهایت را به دست باد بسپار

دیشب خوب بود... دیشب خیلی خوب بود.... امروز خوب است...امروز نسبتا خوب است!

دیشب شام مهمانِ نینی کوچولویِ عمو و زن عمو بودیم! و بردیا کوچولو تویِ بغلم بود...

و یک محله که ریخته بودند در انتهایِ کوچه، با اتش های بزرگ و ترقه های رنگارنگِ پر سر صدا! و باند هایِ بزرگ و دست و رقص و شدی! 

خیلی خوب بود... تصویرِ گردهمایی اینهمه آدم که یک دل شدند با هم تویِ کوچه!

و کیفی داد پرش از روی هفت آتشِ کاهیِ بلند!

به گمانم اگر بهترین نباشد اما یکی از بهترین چهارشنبه سوریها بود! جایتان حسابی خالی، سرِ سفره ی سبزی پلو با ماهیِ شکم پر!

که البته چون ما خیلی نزد زن عمو جان عزیز بودیم با علم بر اینکه از سبزی پبو متنفرم ! با پلو سفید و یک عالمه آب نارنج نوش جان کردیم!D:  جای همه هم خالی! خیلی بمب بود! و چسبید!

قسمت  بد ماجرا فقط نصفو نیمه دیدنِ برنامه ی ویژه ی رادیو هفت بود که از9 تا 12 بود! خیلی نامردی بود و حسابی حرص خوردم!

هنوز هم سردرد ناشی از صدای کپسولی ها و ترقه های دست ساز برایم باقی مانده! جایتان خالی درست زیرپاهام یکی ترکید! و یک دیگه اضافات ناشی از ترکیدنش مهمانِ صورتِ مبارک شد!



برچسب‌ها: عیدانه, سوژه هایِ دَمِ دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |