خوابهایت را به دست باد بسپار



من اما از همان اولِ بارانِ بی قرار میدانستم که دیدار دوباره ما میسر است....

و اما:
خسته ،
خودخواه ،
بی شکیب
از این جهان فقط همین ها را برایم گذاشته اند
با من مدارا کن...
بعدها
دلت برایم تنگ خواهد شد!
...
هنوز هم یک دیدار ساده میتواند
سر آغاز پرسه ای غریب
در کوچه باغِ باران باشد...

( تکه های بهم نچسبیده از علی صالحی/ دستهایش: عکسِ دستهایِ یک ماهِ ستایش شده، در اسفند ماهِ دودکردنیِ بارانی/در کافه پیانویِ رشتِ خوب/ و وقتی برایمان شعر خواندند، لبها و دستهایِ روشنش)


برچسب‌ها: و انسانی که با خاطرات زنده است, دخترانه, چیزی شبیه ناگهان, در حال و هوای چیک چیک دوربین
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |