خوابهایت را به دست باد بسپار
و امشبِ مطبوعی بود.... و امشبِ بارانیِ مطبوعی بود.... و امشبی با شعر هایِ قیصرانه ی امین پور بود....مردی با عکسِ موهایِ جوگندمیِ دلنشین،رویِ کتابِ گزیده اشعارش... چقدر باران را از خیلی چیز ها بیشتر دوست دارم... چقدر شعر خوانی و قدم زدن زیر بارانِ شبانه خوب است... لمسِ بویِ بهارنارنج هایِ مست کننده، اتفاقاتِ بدِ رو به فراموشی، شروعی که همیشه هست،اما هر بار هزار بار امید پیشاپیش همه چیز سرود میخواند در نگاه به این جاده ی نه چندان روشن! عجیب است روزگارِ این خسته یِ سرگردان! گاهی فقط خوابیدن،گاهی فقط دویدن،گاهی شنیدن و گاهی... و این ها همه اش برایِ فرار است....میدوم که فرار کنم...میشنوم که فرار کنم...فکر میکنم که فرار کنم... فرار کنم از همه یِ فراری هایِ حقیقی و مجازی و حقوقی! پ.ن: برام هیچ حسی شبیه تو نیست،تو پایان هر جستجوی منی.تماشای تو عین آرامشِ تو زیبا ترین آرزویِ منی... (زنگِ شیمیِ نامهربان! / ساعت:8:53 دقیقه / دفترِ نیلوفر/و سرِ افتاده ای رویِ شانه هایش!)
برچسبها: سوژه های دم دستی, سرگشتگی های من, دخترانه, عکسِ آیینه





