خوابهایت را به دست باد بسپار
و من حیرانِ این منیتِ عجیبِ جدیدِ جیغ آلودِ آرامم! و فاطمه اختصاری میگوید: هستم! میان فلسفه ی هستن و شدن پاکم کن از تمام سَرت، زنگ هم نزن که دستگاه مشترکت پشت هر عدد در هیچ جا، به هیچ کس، آنتن نمیدهد! و پی نوشتی صالحی وار: اینجا اگر چه روز،گاه چون شبِ تار میشود، اما بهار میشود. من دیده ام که میگویم!
شب بود ...اتوبان بود...هوایِ دوستان بود... موهایِ پریشانِ حیران در باد بود... صدایِ خوبِ یگانه بود... دست فرمانِ خواهری بود...بویِ چای بود... و این اولین بار بود که شبیه بچه ی آدم تویِ این چرخنده نشسته بودم ساکت و بی صدا و به رقصى روسریِ آبی ام در بادِ بیرون از ماشین نگاه میکردم!
برچسبها: سرگشتگی های من, چیزی شبیه ناگهان دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |





