خوابهایت را به دست باد بسپار

بعد از حول و هوش هشت ماه، امروز گوشیمو دوباره روشن کردم...

توش پر از آدم بود، که واجب بود یه مدت نباشند...نه اینکه خوب نبودند،اتفاقا خیلی هاشون برام بهترین بودند...

اما خب!

من، خوب خوب نبودم...هیچ خوب نبودم...

شاید دیگه طاقت اون همه ادم رو نداشتم ! 

اگرم داشتم،فقط در حدِ دیدار هایِ روانه و معمولیِ انسانی...

طاقت اون همه آدمِ رنگاوارنگ ، که باید برا هر کدوم یه جور سنگ صبور میبودی...با هرکی یه جور تا میکردی و

به هرکدومشون یجور نگاه...

این هشت ماه بهم ثابت کرد خیلی هاشون رو میشه حتی برای همیشه حذف کرد...نه که خوب نباشند

من، خوب خوب نبودم...هیچ خوب نبودم...

حالا دیشب که رفته بودم تو inbox ، رد پایِ خیلی هارو پاک کردم...که حتی به اشتباه هم چشمم نیوفته به خاطراتشون...

میدونم نمیشه! ولی خوب،سعی میکنم که خیلی ها رو فراموش کنم...

خیلی هایی که کم نیستن...

خیلی هایی که حتی الان ببینمشون بهشون لبخند میزنم، دستشونو با گرمی فشار میدم،حتی در آغوش میگیرمشون،اما فراموششون کردم...

دیشب فهمیدم چقدر آدم ها عوض میشند...حتی در عرض چند ماه،چند روز شاید هم شبیه کسی، چند ساعت..

اما خیلی ها رو دارم حفظ میکنم...میخوام خیلی ها رو برگردونم، به دنیایِ عروسکیِ اون موقع...اگه بتونم...اگه بتونم!

"هر عملی عکس العملی داره" شاید فهمیدن این قانون نیوتن تاوان سنگینی داشت،اما بالاخره با تمام وجودم لمسش کردم....حالا میدونم، شبیه خودِ هر کس باید رفتار کرد...

اگه بتونم...اگه بتونم....

پر از حسِ دخترانگی، پر از حسِ رهایی، از بندِ همه یِ اون مزاحمت هایِ روحی و فکری...

در خیابون، زیر بارونِ همیشگیِ شهر، قدم زدم و نفس کشیدم...

و با هر نفسی که دادم بیرون،یک پرنده از دلم پر کشید...

حالا رها ترم...از همیشه...نگه داشتن این همه ادم تویِ دلم،ساده نبود...خدا رو شکر که بال زدن و بیرون پریدند...

دیگه داشتم خفه میشدم...


برچسب‌ها: تصویر آشفتگی ها, سرگشتگی های من, دخترانه, عکسِ آیینه
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |