خوابهایت را به دست باد بسپار
تولدِ ساینا، شیشِ فروردین بود. و من براش پست نذاشته بودم! تاخیراتم رو پذیرا باش دخترِ شیرین!: از دنیایِ کوچکِ خیالاتِ دوستانه، و از شوخی هایِ نابِ آن روزها! نه آن روزها! هنوز ها! نهایتِ سادگی و صراحت را یادم دادی! با تمامِ کودکانگی هایت. و چقدر دل تنگِ بچه بازی هایِ عجیب غریبمان میشوم! شاید تقصیرِ تو باشد که اینهمه دوستت دارم! و برایِ ستاره هایِ شب بیداری هایم که اسمِ دوست داشتنی ها را میگفتم، تو هم بودی، جزو اولین هاشان! تقصیر من نیست! که چشمهایت احساساتِ متفاوتی را تویِ دلم میریزاند! تقصیر من نیست که خنده هایم باتو از تهِ تهِ تهِ دلم میشود! تقصیرِ من نیست که دلم برایت هر روز تنگ میشود! برایِ یک دنیا خاطره ی داشته و نداشته! برایِ یک دنیا شوخی و غم هایی که وقتی کسی نبود، در دومِ ریاضیِ نه چندان خوبم، بودی! تقصیر من نیست که دوستت دارم ! به خدا تقصیرِ من نیست، دیووووووونه یِ محبوبم! هاها! سیمرغ بانویِ من! این عکسِ مالِ یه روزِ که حوصله نداشتیم وهی غرغر میزدی! یه جمعه که از اون آرمونایِ کوفتی D: میومدیم! قیافه ی راننده ی اون روز رو هم یادمه! کلافه از گیرنیومدنِ ماشین بودیم! و من با عکس گرفتن رو اعصابت راه میرفتم و دیگه میخواستی پرتم کنی بیرون! D: اگه قشنگترین نباشه اما یکی از قشنگترین خاطره هاییِ که ثبت کردم تو دوربینِ دستیم! مبارکی برام و مبارکِ بودنت برام،چند صد بار!
برچسبها: دوستی هایی که دوستی خاله خرسه نیست, چیزی شبیه ناگهان, سرگشتگی های من, تصویر شایدها





