خوابهایت را به دست باد بسپار

از شانه ام بالا آمدند و زیر گوشم سلام دادند. سید خندید:"پروانه، پروانه است؛ حتی اگر بال نداشته باشد."

"گفتم بیدارم،بیدار..."

....

سخن در پیش گرفتم: جهت هذیان بنویس پارانویا.به بیان مشترکمان بدبینی.

آخر میدانی، به همان زیبایی که شما می اندیشید،نیست رفیق پریشانم،حتی پروانه ها نیز دروغ میگویند.

...

آری رفیق، همه ی ما، پدران و پسران، قرن هاست دچار مکریم.فریب خورده ایم یا خواهیم خورد، دیر یا زود. گرچه میدانم تو هیچ یک از سخنانم را یقین نخواهی یافت..باور خواهی کرد؟


(بخشی از پروانه ها دروغ میگویند از کتاب:تهران دوستت دارم!/مجموعه داستانِ سروش رهگذر)



برچسب‌ها: در حوالی خوانش کتابها
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |