خوابهایت را به دست باد بسپار

ساعت چهار و چهل و شش دقیقه ی بامداد.

صدایِ نفس هایِ صدرایِ10 ماهه ی من. در همین چند قدمی ام.


و خواهری راست گفت: آدم مفهوم عشق و جدایی و ... را با صدرا حس میکند! از الان غصه ی رفتنش را دارم...

"کثابتِ عبضی" (نوعی ناز دادن بچه که با استقبال صدرا خان هم همراه است!)  با این خنده هایش ادم را وابسته دل بسته یا یک واژه شبیه این ها میکند بیشتر...

و دیوانه ی این مهربانیِ کودکانه اش شده ام عجیب...

اه اصلا فکر کردن به این که این چشمهایِ رنگیِ قشنگ رو بعد از عید تا تابستون نبینم هم دیونه کنندس!



برچسب‌ها: سرگشتگی های من, چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |