خوابهایت را به دست باد بسپار
یک آن تویِ خیابانِ شلوغ و پر از آدمیزاد، صدایی نشنیدم از موجودات زنده! نفسم گرفت! احساسِ خفقان! داشتم میوفتادم حتی! یک احساسِ بی درمان! که یکهو تویِ قلبم میریزه گاه گاه! بغض کردم و شاید اگر فقط یکم دیرتر میرسیدم به مقصد میزدم زیرِ گریه! این روز ها حال و هوایِ دیوونه بودنم انگار تشدید شده! نمیدونم حالم چه جوریه! اما خوب نیست هیچ! تویِ ماشین هم که بودم موقع برگشت، باز همین حال شدم! یک نوع نفس تنگیِ حاد بهم دست میده که معمولا ناشی از فکر کردنه به چیزهایی که نباید! ذهنم مشوشه عجیب... و ارامشی که نداشتم دورتر شده. خیلی چیزها رو دارم گم میکنم! خیلی ادم ها رو خیلی احساسات رو. دلم یک شونه میخواست برا گریه فقط! اما کدوم ادمِ سالمیه که بیخودی گریه کنه! و کدوم ادم عاقلی میتونه یک دیوونه رو رویِ شونه هاش تحمل کنه؟ دورم پر از ادم هایِ رنگارنگ! اما همچنان شبیه هیچ چیز نیست اطرافم! خدا راحتم کنه از این اسارتِ درون کاش. پ.ن: برایِ نازیِ خوبم دعا کنید. حالش خوب نیست. شاید یکی از دلایلِ مشوش شدن مدامِ افکارم نازی باشه براش دعا کن لطفا. و برای من. دلتنگشم. و این نادیدن خودش باعثِ عذاب شده!
برچسبها: سرگشتگی های من, شاید شبیه دلتنگی





