خوابهایت را به دست باد بسپار
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم تا به در و دیوارش تازه کنم عهد قدیم گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم تو از آن دگری رو مرا یاد تو بس خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت شهریارا چکنم لعلم و والا گهرم پ.ن: بخشی از شعر "من خود آن سیزدهم" با صدای چاووشی و سیزده، کنارِ رود خانه یِ زلال/ بالایِ سفیدی هایِ مه آلودِ شهر! با طبیعتی افتان و خیزان!
برچسبها: هر ترانه یک حرف تازه, شعرهای دلنشین, چیزی شبیه ناگهان, در حوال و هوای چیک چیک دوربین دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |





