خوابهایت را به دست باد بسپار

بلند شد، نشستن در جمع هایِ کسل کننده ی زنانه نفسش را بند آورده بود.

هوسِ چیزی،فراتر از بافتن شال گردنِ قرمزِ نرگس یا ازدواج دوباره ی کتایون داشت.

هوسِ چیزی خوب،چیزی که شبیه هیچ چیز نیست.

بلند شد و کنارِ پنجره ایستاد،بویِ خاک باران خورده را قطعا ترجیح میداد به ادکلن هایِ فرانسوی.

یادِ چندسال پیش افتاد،خاله فرزانه برایش از فرانسه عطر"شبهای پاریس " را آورده بود.

پوزخندی زد و حواسش را داد دوباره به باران. و بویِ خاکِ خیس. 

به خودش که آمد انگار باران خیلی وقت بود که تمام شده بود.

صدایِ جیغ و دادِ چند کودک، که در پارکِ آنورِ کوچه بازی میکردند،دلش را مالش داد.

دوربین به دست، به امیدِ یافتنِ سوژه هایِ خاص، جمعِ زنانه یِ تکراری را ترک کرد.

تویِ پارک بود، شبیه پیرمرد هایِ 70 ساله دلش دیگر بازی نمیخواست، نشستن و روزنامه خواندن و شاید سیگار کشیدن میخواست.

دلش اصلا یک سکون میخواست...یک سکونِ ابدی. 

هیچ چیز برای فکر کردن نداشت، دختر بچه ی بامزه ی روسری آبی میشد سوژه اش باشد.

کم کم لابه لایِ بازی هایِ کودکانه گم شد! همه ی بچه ها دوره اش کردند. با آنها حرف میزد.به این فکر کرد که چه حرف هایِ بزرگی میزنند گاهی این بچه ها!

بعضی هاشان،وقتی که میخواست عکس بگیرد فرار میکردند،برخی با خجالت و لبخند رضایت میدادند که دخترِ عکاسِ عاشقِ بچه ها ثبت کند لپهایِ سرخِ از سرماشان را!

خسته شد. از کلنجار رفتن با بچه هایِ بزرگ خسته شد.

برگشت،رویِ نیمکتی که هنوز خیس بود نشست، کوله پشتی اش بیش از حد سنگین بود. سرش را روی لبه ی نیمکت گذاشت و به این همه درخت که حالا دیگر خبری از برگ رویشان نبود نگاه کرد.

تا به حالِ به پوچ فکر کرده ای؟ به خالی؟ به مبهم؟ به چیزی که نمیدانی چیست؟ 

من توانستم. درساعتی که سرم بالا بود، خیره به درختِ یخ زده ی آخرِ زمستان،به همه ی هیچ هایِ زندگیِ نه چندان بلندم فکر کردم! به چیزهایی که نمیدانم چیز هستند یا ناچیز!

احساسِ کرختیِ غریبی بود. لرزیدم. راستی هیچ،ارزشِ فکر کردن دارد؟ اصلا چه کسی مشخص میکند برایم که چه چیز ارزش فکر کردن دارد؟ حرف های منطقیِ پدر؟ نصیحت هایِ مادر؟ کتابخانه ی پدر بزرگ؟

صاف نشستم رویِ نیمکت، هنوز هم روسری آبی داشت بازی میکرد...هنوز هم همه شان بازی میکردند...


دوباره سرش را روی لبه ی نیمکت گذاشت.کلاغ بود انگار. رویِ درخت نشست.

دختر چشمهایش را بست.

به هیچستانِ خیالش سفر کرد و مدتهاست او به هیچ می اندیشد...


برچسب‌ها: تکالیف دانش آموزانه ی کارگاه مجازی ادبیات
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |