خوابهایت را به دست باد بسپار

امروز سومین روزِ همراهی با نیلوفر و زهره بود.

انرژیِ بیشش از حد زهره هزار بار زنده میکند ادم را.

یک روزش در خانه ی معلم جان به عید دیدنی گذشت.

روز بعدش با نیلو و زهره و مامان و مائد و مریم به صورت خیلی خانومانه رفتیم شفت.خونه مریم اینا.

حالا از مسخره بازی هایِ تو راه که بگذریم بحث های رخ داده در خونه مریم اینا با وجود"فاطیِ دوست داشتنیِ خبرنگارم" کلی زندم کرد! شایدم متفکر!

کلا ادم های دوست داشتنی دیروز جمع بودند در شفت. و یک اتفاق خوب بود. ادم هایِ دوست داشتنی و خاصی که هرکدام دو روز سوژه ی فکر کردنِ ادم میشوند!

امروز هم که دوشنبه ی سینمایی داشتیم با زهره این ها.

الان هم عازمِ دیارِ پدریم! برایِ بدر کردن سیزده! یادگارِ هامان کُشیِ آن موقع ها!

خودمان را میسپاریم دست خدا و دست فرمانِ مادری!

ما برویم کتاب هایمان را جمع کنیم و لباس ها را. دیگر دارد داد میزند!

سیزده ما پر عکس شود صلوات! D:

سیزده به خوشی در شود برای همه.

یا علی


برچسب‌ها: سرگشتگی های من, چیزی شبیه ناگهان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |