خوابهایت را به دست باد بسپار

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجهٔ بزرگ است، دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است.


(بخشِ پایانی و آشنایِ کتابِ فاطمه فاطمه استِ دکتر شریعتی)


 


دیشب که میخواندم کتابِ مجموعه رباعیِ "..پس دوست دارمت"ِ رضا نیکوکار و آرش واقع طلب را یافتیمش:

در قلب تو عشق سفره می اندازد

پهلوی تو درد هم به خود می بازد

انگار خدا بهشت را از اول

با نام مبارکت بنا می سازد.

(رضا نیکوکار/ به بانوی آب و آیینه)


پ.ن:

به یادِ شعرِ علیرضا قزوه که صدایِ گرمِ کسی، خاطره افرینش کرده برایمان:

نه مثل ساره ای و مریم،نه مثل آسیه و حوا/فقط شبیه خودت هستی.فقط شبیه خودت زهرا

ایثارت برده بالا،پرچم مرتضی را / فریادت کرده زنده دین مصطفی را

نیرنگ شب را کردی افشا/رو کردی دست تاریکی را/یا زهــــــــــرا/یا زهـــــــــــرا/یا زهــــــــرا



برچسب‌ها: در حوالی خوانش کتابها, خبرت هست, قطعات آشنا, دست نوشته ی خوبان
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |