خوابهایت را به دست باد بسپار

راستی تا به حال حسِ خواهرانه را تجربه کرده ای؟

دیروز که سه برادرم به خانه مان آمده بودند عجیب احساس خواهرانه داشتم!

مخصوصا با دیدن "شهاب " که بعد از یک سال بود.

اصلا این آجی گفتن های "ممد حسین" هزار بار دلم را قنج زده میکرده!

و شاید این شیطنت هایِ کله خریِ! مهدی! که هنوز هم شبیه آن موقع هاست...

راستی تو میدانی چرا من برایِ برادر هایم بزرگ نمیشوم؟!؟ هنوز هم برای شهاب و ممد حسین و علی و رضا همان دختر بچه ی لجباز و شیطونِ زبان دراز مانده ام انگار! چیزی که مربوط به یک دهه پیش است! D:

من از بچگی با این ها برادر داشتن را چشیده ام.چه میفهمی تو از این احساسِ خوب؟  من که بدنیا امدم تقریبا  هم شان بودند! خیلی بزرگ بودند. فقط مهدی و مصطفی با این اختلاف سنیِ یک ساله اعصابم را خورد میکنند! و هی میکوبندش تویِ این سرِ بیچاره ی من!

این پسرعمه هایِ خوب برایم برادرند عجیب!

راستی آنها هم طعم خواهرانگی هایِ ما سه تا را شبیهِ ما حس میکنند... لاید حس میکنند در این آبجی گفتن ها!


برچسب‌ها: سرگشتگی های من
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |