خوابهایت را به دست باد بسپار
دخترکی که مینشیند جلوی پنجره و شهر را
تماشا میکند در حالیکه طره ی موهای مشکی اش در باد تکان
میخورد او هست میانِ این همه نگاهِ گنگ او هست میانِ دست های آشنا و غریب او هست میانِ قهرها و آشتی ها او هست میان شیرینی ها و تلخی ها او هست میان بودن و نبودن میان لبخند و گریه او هست همیشه آن طور که میخواهم نه شاید اما هست شیطنت هایش هست زبانش هست بچه بازی هایش هست مهربانی هایش هم شعرخواندن هایش هم! و غرورش حتی هست با او و همیشه بامن اما این بودن ها لابه لای روزهایی که نیستند و نیستم برایم غنیمت است. او حرف میزند
او تند حرف میزند او کلمات را میخورد وحرف میزند اگر بدانی این حرف زدن ها چه خاطره انگیز
میشود! آخر جمله های او هیچ وقت نقطه ندارد! او مینویسد گمان نمیکنم هیچگاه نوشتن هایش هم نقطه
داشته باشد او مینویسد از درد هایی که دارد از درد هایی که داریم او هست در میدان شهرداری رشت او هست همانجا جلوی ایستگاه پلیس او هست همانجا درون تمام ون های سبز رنگ او هست در خیابان بلند و پردرخت او هست در همسایگی من! و خوب است که هست او هست لابه لای اس ام اس ها او هست لابه لای پی ام های یاهو او هست حتی در این وبلاگ فکستنی! او هست زیر باران بالباس مدرسه و کفش های کتانی او هست با یک چتر کوچک او هست با مانتوهای رنگارنگ او هست با سنجاق های پروانه بر سرش او هست کنار دریا او هست در باد او هست روی همان شن های ساحل و روی همان روزنامه های خیس او هست با لباس صورتی! همینجا کنار من و میخواهم بداند که بودنش را میبینم و بودنش را دوست دارم و بودنش مهم است. او باید باشد او هست و او میماند و من بازهم او را در همین هست های کوچک پیدا میکنم. باور کن هستی دوست جانِ سیه چشم و سیه مو... (photo by: خودم بود که حالا به دلایل نامعلومی! که هنوز برا خودم مشخص نیس حذف شد!)





