خوابهایت را به دست باد بسپار
مردهای به خوابم میآيد و از خودكشی منصرفم میكند از جبر و اختيار میپرسم پيرمردی با صدایی پوسيده فریاد میزند: «اينها بهانهست، بيچاره!» به آزادی فکر میکنم جوانی كلاهش را میکشد روی سوراخ پيشانیاش و خونخندهاش توی صورتم میپاشد به تنهایی دستهایم خیره میشوم دختری كه رگش را زده، در چشمهايم زل میزند: «زنده بمان و به چنگش بیاور!» آرش شفاعی
هرشب
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |





