خوابهایت را به دست باد بسپار

هرشب

مرده‌ای به خوابم می‌آيد

و از خودكشی منصرفم می‌كند

از جبر و اختيار می‌پرسم

پيرمردی با صدایی پوسيده فریاد می‌زند:

«اين‌ها بهانه‌‌ست، بيچاره!»

به آزادی فکر می‌کنم

جوانی كلاهش را می‌کشد روی سوراخ پيشانی‌اش

و خونخنده‌اش توی صورتم می‌پاشد

به تنهایی دست‌هایم خیره می‌شوم

دختری كه رگش را زده، در چشم‌هايم زل می‌زند:

«زنده بمان

و به چنگش بیاور!»

آرش شفاعی

دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |