خوابهایت را به دست باد بسپار
یک بت مجسم و من چه ساده وقتی در آغوشت فرو میروم فراموش میکنم تمام آن نبودن ها و نداشتن ها و نخواستن ها و ندیدن ها را در چشمهای سبزت قدم میزنم درست مثل راه رفتن در جنگلی وسیع راستش را بخواهی با اینکه خیلی باران را دوست دارم، اما نمیدانم چرا دلم نمیخواهد در جنگلِ چشم های تو باران ببینم! وقتی حتی به نبودن های چندساعته ات فکر میکنم... میدانم شاید باور نکنی ولی با هواپیما ی جنگی به مرز جنون میرسم! راستش را بگو! چطور میتوانی اینقدر خوب باشی؟ آخر مگر میشود؟ تو خودت نگرانی آن وقت من را آرام میکنی؟ آخر مگر میشود؟ پر از بی قراری باشی و من را آرام کنی؟ آخر مگر میشود؟ خودت مطمئن نباشی و من را مطمئن کنی؟ و تو تنها کسی هستی که هیچ وقت! هیچ وقتِ هیچ وقت این احساساتِ نابی که به تو دارم را عوض نمیکنی و قسم میخورم دلم برای کسانی که ندارنت میسوزد و قسم میخورم بودنت برایم از بودنِ هزار هزار نفرِ دیگر مهم تر است این بودن ها را کاش تمام نکنیم مادرِ مهربانِ رندِ آفتابیِ سبز چشمِ دوست داشتنی ام.... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن: فقط چند لحظه کنارم بشین فقط چند لحظه به من گوش کن هر احساسی رو غیر من تو جهان واسه چند لحظه فراموش کن






