خوابهایت را به دست باد بسپار

دلم برایت قد یک نخود فرنگی کالِ سبز تنگ شده! رفیق قدیمیِ پنج ساله ام!...

باور میکنی؟ هنوز هم وقتی هر چهارشنبه از روبروی وعده گاه! میگذرم لبخند میزنم!

یا پشتِ آن درِ آبی که می ایستم مجبور میشوم گوشهایم را بگیرم از دستِ جیغ هایت!....

یادت هست! جیغ هیجان! جیغ شیطنت! جیغِ بازی های کودکانه!

همان جیغ های بنفشت...

همان جیغ های بنفشمان!...

دلم برای استقلالی بودن هایت! برای آن دندان های خرگوشی و برای لبهای نازک

باور کن! حتی دلم برای آن کتانی که رویش حساس بود...

دلم برای تو

و دلم برای آن جمع هفت نفره ی دیوانه! دلم برای اذیت کردن و مردم آزاری هایمان!

دلم برای تک تک لحظه هایی که شادمانه میخندیدیم و نگاهمان به کتابهای در دست بود و به کتونی های دونده!....

باور میکنی؟ برای مادر چشم رنگیه زیبایت هم دلم تنگ شده!

یا آن حرف های به قول خودت خاک برسری!!!!!!

یادت هست؟ برای ماکارونی خوردن های دسته جمعی!

شوخی هایی که هیچ وقت ناراحتمان نمیکردند! القاب اضافی که پیشوند و پسوند اسامی هم میگذاشتیم....

اما از اتفاقات که بگذریم،

بیشتر از همه دلم برای همان لبخندت! همان آغوش مهربانی که درس های کشنده و مرگ بار آن روزها را توی آن یاد گرفتم! دلم برای امتحان دادن هایمان!!! یادت هست؟!؟!

دلم برای دست خط زیبایت تنگ شده! مینای بهشتی تبارِ مهربان....

دلم برای هر روز تلفنی حرف زدن هایمان هم

باور میکنی هنوز شماره ی تلفن خانه تان یکی از رمز های کارهایم هست و باور میکنی هنوز هم به یاد دارم!

نه....

دیگر این قلب لعنتی دارد خودش را میکوبد به سینه ام.برای شنیدن صدایت دارم پرواز میکنم....

بس است!

فقط صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو زیباست

متینِ قصه های آبی

باران قصه های مهتابی....

در سومین سال نبودنت

هنوز هم مینای روشنایی


پی نوشت:

نمیدونم!

حیرون موندم!

خوشحالم

سرگشتم!

ذوق دارم کلی ! بدون دلیل و با دلیل!

منگم هنوز! منگِ زندگی!

انقدر که وقتی از روی گِلهای گوشه ی خیابان میگشتم

رویشان زانو زدم!یک احترام اجباری به زمین!

از کثیف شدن لباسها و درد پا که بُگذریم لحظه ی شیرینی بود لیز خوردن روی گِل!....


دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |