خوابهایت را به دست باد بسپار
- تو چی میخوای؟ - نمیدونم! فقط تموم شه. دوباره از نو. -اونوقت حل میشه؟ - هیچ وقت حل نمیشه. -میخوای چیکار کنی؟ - باید بخوابم... داره دیر میشه! p:2 خیال کردم میشه. میشه من نباشم, تو باشی همش! خیال کردم میشه همه چیزو بهت نگم. خیال کردم میگمو تو درک میکنی... آخ...بازم چوبِ زبونمو خوردم. دیگه هیچ واقعیتی رو به روی کسی نمی آرم. هیچوقت! بزار همه با دروغ زندگی کنیم اصلا. چه اشکالی داره؟ p:3 برایِ رسیدن به دریا دیر شده بود... p:4 دیگر حوصله ی چمدان بستن ندارم - بگذار همه چیز تمام شود... پی نوشت: به تو فکر کردم. به تو آره آره, به تو فکر کردم که بارون بباره. - من رفتنی شده ام تو زبان باز کرده ای,آنهم فقط همینکه برو در پناه حق! (فقط بایدنجمه زارع خوند الان....)
برچسبها: لحظه ها, بویِ دوست داشتن, سرگشتگی های من, عکسِ آیینه





