خوابهایت را به دست باد بسپار
حسِ کوچک شدن, از اسب افتادن , اه.... چقدر اینجا کلماتم غریب میشوند. چقدر خسته ام از "زبانی که بی موقع باز میشود". چقدر خسته ام از حرفهایی که باید برایِ زدنشان حرص بخورم عمیقا! دیشب یک آدمِ مهم برایِ من, میخواست به من یاد دهد که از میانِ لجنزار ها باید بویِ دریا را شنید! .... ممنونم.که امید را در جیبت میگذاری همیشه, حتی وقتی خودت به قایقِ آسیب دیده ات نگاه میکنی! میخواهم دوباره تمرین کنم! دوباره "من"ِ سرکش بشوم! این منِ آرام به ما نمی آید انگار! و ترانه هایی باید, که جایِ اندوه را بگیرد! میگردم... دنبالِ کلماتِ بی غم. میگردم دنبالِ آدم هایِ بی غم , لعنت به ما! چقدر کم شدیم به ناگاه! باید دوباره کشکولم پر شود از امید , از دعا , از ریتم , از زندگی... و آب قرار است آرامش بخشِ این اتفاقات باشد!... اتفاقاتی از درونِ من که هیچ کس نمیتواند شبیه من بفهمدش, و عمقِ ضعیف بودنمان را کشف میکنییم! باور کن نمیدانم این چندمین بار است که این تصمیم ها را تویِ دلم میگیرم واینجا مینویسم! دلم هم نمیخواهد فک کنم به پسینِ روزها , دوباره کوه شدن حالِ خودش را دارد. باید سری به آبها و ماهی ها بزنم. دیر شده است! میدانم نخِ حرفهایِ تکراری ام را پیدا نمیکنی! باید به نوشتن هایِ بیخودی برای خودم برگردم.... نوشتن دارد یادم میرود! میخواهم بنشینم طنز بخوانم باز! از اتاقم بیرون بیایم , و دوباره دلقک بازی ها را آغاز کنم! ( از سری ثبت - برایِ حالِ بدی که در جهتِ مثبت از آن لیمیت میگیرم!)
برچسبها: سرگشتگی های من





