خوابهایت را به دست باد بسپار
تو مهربانِ این چند وقته ی کلبه یِ من بودی , و چقدر خوب است آدم یک ناشکیبا داشته باشد که هی یادش بیاورد باید خودش را دوست بدارد! که هی یادش بیاورد چقدر باید ناشناخته هایِ آشنا را دوست داشت ! ای ناشکیبا , در عبور از خیابان ها , در عبورِ باسرعتِ این روزها از خیابان ها , از رویِ هر چاله ی پرآب که میپرم, صدایی از تو هست, که حواسم را به پشتِ سر میخواند.و هی میگوید چاله ای که پریدی عکسِ تو را داشت! و حواسم بیشتر جمعِ چاله هایِ پر آبِ پیشِ رو میشود! هی ناشکیبا, بنویس, بیشتر بنویس, چرا که تو مینویسی حسِ مادرانه ای دارم! یک حسِ مادرانه یِ غریب! ای تو خوب , قطعا در همه ی نبودن ها چیزهایِ مهمی نهفته, چیزهایِ مهمی مثلِ دلتنگی.... من میدانم, این روحِ بزرگِ تو هرروز بزرگتر میشود, و آنقدر که شبیه آدم هایِ بزرگ خیلی ها نمیفهمندت , و آن روز دور نیست! من سرخوشانه لابد مینویسم این رفیقِ خودم بود , این همان خواننده یِ چند باره ی من بود , و چه لذتِ عمیقی دارد....

(این عکس را دوست دارم , این عکس را خیلی دوست دارم, و چقدر این عکس به تو می آید - خواهرم میگفت: به راستی زندان کدام سویِ میله هاست؟)
به دوستِ مهربانِ همراه - با تمامِ احترام
امضا- مهدیه خاتون
برچسبها: سوژه های دم دستی, در حال و هوای چیک چیک دوربین, دوستی هایی که دوستی خاله خرسه نیست, لحظه ها





