خوابهایت را به دست باد بسپار
هنوز توی سرم زمستان است. هنوز برف می بارد . هنوز شهری زیرِ یک سپیدی مطلق خوابیده است. برفی مثل بیخیالی. مثل آن روزها که آفتاب توی چشمهایت می زند، اما میلرزی. مثل روزهایی که آفتاب زورش نمیرسد سپیدی ها را رنگ دهد. هنوز فکر میکنی صبح توی سرم نزدیک است؟
شب ، حامل لحظه هایی است که رویا ها بافته می شوند . و در انتهایش با خودت قراری میچینی، قراری که کلافهایی که از رویا شروع شدند نهایتا کلاهی باشد که روی سر خودت می گذاری برای اولین نقطه های آغاز روز،رساندنِ رویا ها به حقیقتِ روز.
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |





