خوابهایت را به دست باد بسپار

+ساعت یک نصف شب میشود، میخواهی بخوابی اما نمیتوانی، بی قراری دارد امانت را میبرد . و فکر میکنی دیگر همه چیز تمام شده. خواهرت را صدا می کنی و یکهو اشک ها راهشان را باز میکنند.  حال و روزت را میبیند بلندت می کند میبرد در شهر میگرداندت. بستنی به خوردت می دهد، آنقدر شوخی میکند که یادت می رود بی قرار بوده ای.

دیشب حالم به اندازه ای که میتواند به بی نهایت میل کند بد شد!یک حالِ بد عجیب و غریب که نمی دانی برای چه بوده اصلا و از کجا سرو کله اش پیدا شده .و چقدر خوب است آدم بعضی موقع ها کسی را دارد که با دوقطره اشکت دست بکار شود و نجاتت دهد.

+ پر بغضن جمعه های ناگزیر و بی صدام / خیلی خسته م باورم کن دنیا زندونه برام


برچسب‌ها: ناجی, ماهده, بیقرار تو ام و در دل تنگم گله هاست, آه بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |