خوابهایت را به دست باد بسپار

نمیدونم چند سال گذشته ، گاهی شب ها توی رخت خواب تلاش می کردم که تصویر صورتشو بیاد بیارم . اون صورت تپل با اون خال گوشه ی پیشونی. نمیتونستم. انگار زمان همه چیز رو در خودش حل می کنه و میبره. حتی چهره ی عزیزانت رو .

امشب تویِ خوابِ مزخرفی که فکرشم نمیکنی چیزی داشته باشه، دیدمش. بیدار شد، بغلم کرد و با شوقی عجیب و غریب که در خودم سراغ نداشتم تو آغوشم فشرده بودم و میبوسیدمش. تمام جزئیات صورتش رو با ولع نگاه می کردم. به صداش گوش می دادم و میدونستم انگار تو دنیای خواب، که آخرین باره که میبینمش. میدونستم انگار که مرگی این بین بوده و حالا بعد از مرگش اینقد عمیق بغلش کردم. مثل اون زمان که از ترس دعوای مامان سرِ خرابکاری ها، خودمو تو آغوشش گم و گور می کردم و فک میکردم حله همه چیز بااون. خیلی عجیب بود. هم میدونستم مرده و هم میدونستم بعد از این آغوش دوباره قراره بمیره. بعد از رفتنِ من.

چقدر دلتنگش بودم. دلتنگ مادربزرگِ گیس حناییم بودم و حالا تو این صبحِ بی خوابی حسرت تمام گریزان بودن های آغوشش داره خفه م می کنه.


برچسب‌ها: شهربانو, خواب, پریشانی, دلتنگی
دخترکِ رهایِ شهرِ باران | |